در میان آثار نمایشی جهان، کمتر متنی را میتوان یافت که به اندازه «مکبث» اثر همزمان درباره قدرت، ترس، وجدان، خشونت و روان انسان سخن گفته باشد. این نمایشنامه که احتمالاً در سال ۱۶۰۶ نوشته شده، در ظاهر داستان یک سردار اسکاتلندی است که برای رسیدن به تاج و تخت دست به قتل میزند؛ اما در لایههای عمیقتر، روایتی است از لحظهای که انسان تصمیم میگیرد صدای وجدان را خاموش کند و به ندای جاهطلبی گوش بسپارد.
«مکبث» بیش از آنکه درباره یک پادشاه باشد، درباره ذهنی است که آرامآرام به میدان جنگی میان میل و اخلاق تبدیل میشود.
تراژدی از کجا آغاز میشود؟
در بسیاری از تراژدیهای کلاسیک، قهرمان از ابتدا سقوطکرده است؛ اما مکبث چنین نیست. شکسپیر در آغاز نمایش، او را جنگجویی شجاع، وفادار و مورد احترام معرفی میکند. همین نکته اهمیت دارد؛ زیرا تراژدی واقعی زمانی شکل میگیرد که فردی با قابلیت فضیلت، مسیر تباهی را انتخاب کند.
ظهور ساحرهها نقطه آغاز بحران است. آنها آیندهای را پیشبینی میکنند که در آن مکبث پادشاه خواهد شد. نکته مهم اینجاست که ساحرهها نه دستور میدهند و نه اجبار میکنند؛ آنها فقط امکانی را پیش روی ذهن او قرار میدهند.
از منظر روانشناسی، این لحظه یادآور فرآیندی است که روانکاوان آن را فعال شدن میل سرکوبشده مینامند. پیشگویی ساحرهها چیزی را در مکبث خلق نمیکند؛ بلکه آرزویی پنهان را از اعماق ذهن او به سطح میآورد.
بذر شر پیش از آنکه در جهان کاشته شود، در ذهن کاشته شده است.
لیدی مکبث؛ صدای تاریک درون
تفسیرهای سطحی معمولاً لیدی مکبث را عامل اصلی جنایت معرفی میکنند؛ اما چنین برداشتی چندان دقیق نیست.
لیدی مکبث را میتوان تجسم بخش تاریک شخصیت مکبث دانست؛ بخشی که از تردید، اخلاق و ترحم عبور کرده است. او آن چیزی را با صدای بلند بیان میکند که مکبث هنوز جرئت اعتراف به آن را ندارد.
وقتی لیدی مکبث شوهرش را به ضعف متهم میکند، در حقیقت بر نقطهای دست میگذارد که در روان مردان جنگجو اهمیت بنیادین دارد: ترس از ناکافی بودن.
مطالعات روانشناسی اجتماعی نشان دادهاند که بسیاری از رفتارهای پرخطر نه از قدرت، بلکه از ترس ازدستدادن تصویر قدرت ناشی میشوند. مکبث نیز بیش از آنکه تشنه سلطنت باشد، از ناتوان به نظر رسیدن هراس دارد.
به همین دلیل نخستین قتل نه صرفاً یک اقدام سیاسی، بلکه واکنشی روانی به بحران هویت است.
قتل دانکن؛ لحظه مرگ وجدان
مهمترین صحنه نمایش شاید قتل پادشاه نباشد، بلکه لحظهای باشد که مکبث پیش از قتل دچار تردید میشود.
او همه دلایل اخلاقی، سیاسی و انسانی برای انجام ندادن این کار را میشناسد. میداند دانکن پادشاهی عادل است. میداند مهمان اوست. میداند این جنایت پیامد خواهد داشت.
اما آگاهی اخلاقی الزاماً مانع ارتکاب شر نمیشود.
یکی از مهمترین دستاوردهای روانشناسی قرن بیستم این بود که نشان داد انسانها اغلب برخلاف باورهای اخلاقی خود عمل میکنند. فاصله میان دانستن و انجام دادن، همان شکافی است که تراژدی در آن شکل میگیرد.
قتل دانکن در واقع مرگ یک انسان نیست؛ مرگ مرزی درونی است.
پس از عبور از این مرز، بازگشت دشوار میشود.
اضطراب؛ بهای قدرت
برخلاف تصور رایج، مکبث پس از رسیدن به قدرت آرام نمیشود.
او به جای امنیت، گرفتار اضطراب میشود.
این یکی از دقیقترین مشاهدههای شکسپیر درباره روان انسان است. دستیابی به قدرت الزاماً ترس را از بین نمیبرد؛ گاه آن را چند برابر میکند.
مکبث پس از قتل دانکن دائماً در انتظار تهدیدی تازه است. اکنون باید هر کسی را که ممکن است راز او را بداند حذف کند.
بنکو کشته میشود.
خانواده مکداف قتلعام میشوند.
و هر جنایت جدید برای پوشاندن جنایت قبلی رخ میدهد.
در روانشناسی این وضعیت به چرخه خودتقویتگر خشونت شباهت دارد؛ وضعیتی که در آن فرد برای حل پیامدهای یک خطا مرتکب خطاهای بیشتری میشود.
در نتیجه خشونت دیگر وسیله نیست؛ به شیوه زندگی تبدیل میشود.
توهم و فروپاشی روانی
یکی از شگفتانگیزترین جنبههای مکبث، دقت شکسپیر در تصویر کردن فرسایش روان است.
خنجر خیالی پیش از قتل دانکن.
روح بنکو در میهمانی.
بیخوابیهای مداوم.
وحشت دائمی.
اینها صرفاً عناصر نمایشی نیستند؛ بلکه نشانههای ذهنی هستند که دیگر نمیتواند میان واقعیت و اضطراب تمایز قائل شود.
مکبث هرچه بیشتر برای کنترل جهان بیرون تلاش میکند، کنترل جهان درون را بیشتر از دست میدهد.
در اینجا نمایشنامه به یکی از بنیادیترین حقایق روان انسان میرسد: هیچ دژ سیاسیای نمیتواند از فرد در برابر وجدان خودش محافظت کند.
لیدی مکبث و بازگشت سرکوبشدهها
اگر مکبث قربانی جاهطلبی است، لیدی مکبث قربانی انکار احساسات است.
او در آغاز نمایش از نیروهای تاریک میخواهد که شفقت را از وجودش بگیرند. میخواهد بدون تردید و عذاب وجدان عمل کند.
اما روان انسان چنین امکانی را به سادگی نمیپذیرد.
آنچه سرکوب میشود، ناپدید نمیشود.
در واپسین صحنههای نمایش، لیدی مکبث در خواب راه میرود و تلاش میکند لکه خیالی خون را از دستانش پاک کند.
این صحنه یکی از درخشانترین تصاویر ادبی درباره بازگشت گناه سرکوبشده است.
بدن آنچه را ذهن انکار کرده بود، به یاد میآورد.
زمان، پوچی و مرگ
در پایان نمایش، مکبث دیگر آن سردار جاهطلب ابتدای داستان نیست.
او به انسانی بدل شده که تقریباً همه چیز را از دست داده است؛ قدرت هنوز باقی مانده، اما معنا نابود شده است.
مونولوگ مشهور او پس از مرگ لیدی مکبث از تلخترین تأملات ادبیات جهان درباره زندگی است:
زندگی دیگر برای او نه یک فرصت، بلکه سایهای گذراست.
در این نقطه تراژدی به اوج فلسفی خود میرسد.
انسانی که برای تصاحب جهان همه چیز را قربانی کرده، درمییابد که خود جهان نیز فاقد آن معنایی است که تصور میکرد.
چرا مکبث هنوز معاصر ماست؟
چهار قرن از نگارش این نمایشنامه گذشته، اما مکبث همچنان زنده است؛ زیرا شکسپیر درباره پادشاهان ننوشته، درباره ساختار روان انسان نوشته است.
مکبث در هر دورهای میتواند ظهور کند؛ در سیاست، اقتصاد، هنر و حتی زندگی روزمره.
هر جا که میل به قدرت جایگزین اخلاق شود.
هر جا که موفقیت مهمتر از حقیقت شود.
هر جا که انسان برای رسیدن به هدفی، نخستین سازش با وجدان خود را انجام دهد.
تراژدی مکبث از قتل دانکن آغاز نمیشود؛ از لحظهای آغاز میشود که انسان تصمیم میگیرد صدای درون خود را نشنود.
شکسپیر با نبوغی کمنظیر نشان میدهد که بزرگترین میدان نبرد جهان نه در قصرها و نه در میدانهای جنگ، بلکه در ذهن انسان قرار دارد. از همین رو «مکبث» تنها داستان سقوط یک پادشاه نیست؛ روایت ابدی سقوط هر انسانی است که میکوشد بر جهان حکومت کند، پیش از آنکه بر خویشتن مسلط شده باشد.