ویرگول
ورودثبت نام
محمد لهاک
محمد لهاکأَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ۖ
محمد لهاک
محمد لهاک
خواندن ۶ دقیقه·۵ ساعت پیش

عشق چیست؟ آیا عشق ارزش ماندن دارد؟

عشق چیست؟ آیا عشق ارزش ماندن دارد؟

تقریباً هیچ واژه‌ای در زبان انسان به اندازهٔ «عشق» هم آشنا و هم گریزان نیست. همه تصور می‌کنند معنای آن را می‌دانند، اما کافی است از چند نفر بپرسیم عشق چیست تا با پاسخ‌هایی کاملاً متفاوت روبه‌رو شویم. برای بعضی، عشق همان شور و هیجان آغاز یک رابطه است؛ برای عده‌ای دیگر، مسئولیت و تعهدی است که سال‌ها دوام می‌آورد؛ گروهی آن را امری صرفاً زیستی می‌دانند و برخی دیگر تجربه‌ای معنوی و فراتر از توضیح علمی.

شاید دلیل این اختلاف آن باشد که عشق، برخلاف بسیاری از احساسات انسانی، یک پدیدهٔ تک‌بعدی نیست. آنچه ما عشق می‌نامیم، در نقطهٔ تلاقی زیست‌شناسی، روان‌شناسی، فلسفه، فرهنگ و تجربهٔ فردی شکل می‌گیرد. بنابراین، هر تعریفی که تنها یکی از این ابعاد را ببیند، ناگزیر بخشی از واقعیت را نادیده گرفته است.

نخست باید یک سوءبرداشت قدیمی را کنار بگذاریم: عشق به خودی خود نه به معنای ماندن است و نه به معنای رفتن. تصمیم به ادامه دادن یا پایان دادن یک رابطه، نتیجهٔ ارزیابی کیفیت آن رابطه است، نه تعریف عشق. ممکن است کسی عمیقاً عاشق باشد و تصمیم بگیرد برود، و ممکن است کسی سال‌ها در یک رابطه بماند، بی‌آنکه دیگر عشقی در میان باشد.

از نگاه علوم اعصاب، عاشق شدن با تغییرات قابل اندازه‌گیری در مغز همراه است. پژوهش‌های هلن فیشر نشان داده‌اند که در مراحل نخستین عشق، شبکه‌های مرتبط با پاداش، انگیزش و یادگیری فعال می‌شوند. افزایش دوپامین احساس سرخوشی و اشتیاق ایجاد می‌کند، نوراپی‌نفرین هیجان و تمرکز را بالا می‌برد و کاهش نسبی سروتونین می‌تواند باعث شود ذهن به شکل مداوم درگیر فرد مقابل باشد. به همین دلیل، بسیاری از افراد در آغاز یک رابطه، نوعی اشتغال ذهنی شدید را تجربه می‌کنند.

اما این وضعیت پایدار نیست. مغز برای ادامهٔ زندگی نمی‌تواند همیشه در چنین حالت پرتنشی باقی بماند. اگر رابطه دوام پیدا کند، به‌تدریج شدت این واکنش‌ها کاهش می‌یابد و نقش اکسی‌توسین و وازوپرسین پررنگ‌تر می‌شود؛ موادی که با احساس اعتماد، امنیت و پیوند عاطفی ارتباط دارند.

با این همه، فروکاستن عشق به چند انتقال‌دهندهٔ عصبی خطایی است که گاه در نوشته‌های عامه‌پسند دیده می‌شود. درست است که هر تجربهٔ انسانی با فعالیت مغز همراه است، اما توضیح سازوکار یک پدیده، معادل توضیح معنای آن نیست. همان‌گونه که می‌توان فعالیت عصبی هنگام شنیدن یک سمفونی را ثبت کرد، اما هیچ تصویربرداری مغزی نمی‌تواند زیبایی آن موسیقی را توضیح دهد.

روان‌شناسی نیز عشق را صرفاً یک احساس گذرا نمی‌داند. رابرت استرنبرگ در نظریهٔ مشهور خود پیشنهاد می‌کند که عشق از سه مؤلفه تشکیل شده است: صمیمیت، اشتیاق و تعهد. صمیمیت به احساس نزدیکی، اعتماد و امنیت اشاره دارد؛ اشتیاق نیروی هیجانی و کشش عاطفی و جنسی رابطه است؛ و تعهد تصمیم آگاهانه‌ای است که دو نفر برای حفظ رابطه می‌گیرند.

نکتهٔ مهم اینجاست که این سه عنصر همواره با نسبت یکسان در کنار هم باقی نمی‌مانند. بسیاری از روابط با اشتیاق آغاز می‌شوند، اما اگر صمیمیت شکل نگیرد یا تعهد رشد نکند، معمولاً دوام نمی‌آورند. در مقابل، رابطه‌ای که تنها بر تعهد استوار باشد، ممکن است از بیرون پایدار به نظر برسد، اما در عمل به هم‌زیستی عاطفی‌تهی تبدیل شود.

در همین نقطه، یکی از مهم‌ترین سوءتفاهم‌های روابط انسانی شکل می‌گیرد: اشتباه گرفتن عشق با وابستگی.

وابستگی زمانی ایجاد می‌شود که احساس امنیت، ارزشمندی یا حتی هویت فرد به حضور شخص دیگری وابسته شود. در چنین شرایطی، فرد نه از روی انتخاب، بلکه از روی ترس در رابطه باقی می‌ماند. ترس از تنهایی، ترس از رها شدن، یا این باور که بدون دیگری زندگی معنای خود را از دست می‌دهد.

بر اساس نظریهٔ دلبستگی جان بالبی و مری اینسورث، تجربه‌های دوران کودکی نقش مهمی در شکل‌گیری این الگوها دارند. کسانی که سبک دلبستگی ناایمن دارند، بیشتر در معرض آن هستند که وابستگی را با عشق اشتباه بگیرند. جملهٔ «بدون او نمی‌توانم زندگی کنم» بیش از آنکه تعریف عشق باشد، می‌تواند نشانهٔ اضطراب جدایی باشد.

البته هر دلبستگی‌ای ناسالم نیست. در یک رابطهٔ سالم، افراد به یکدیگر دلبسته می‌شوند، اما استقلال روانی خود را حفظ می‌کنند. آنها از حضور یکدیگر لذت می‌برند، اما هویت، شغل، علایق و ارزش‌های خود را از دست نمی‌دهند. در مقابل، در رابطهٔ ناسالم، مرز میان «من» و «ما» از بین می‌رود و فرد به‌تدریج خود را در دیگری حل می‌کند.

همین تفاوت، پاسخ پرسشی مهم را نیز روشن می‌کند: آیا عشق با گذشت زمان به وابستگی تبدیل می‌شود؟

پاسخ منفی است. عشق الزاماً به وابستگی نمی‌انجامد. آنچه در روابط سالم با گذر زمان شکل می‌گیرد، دلبستگی ایمن است؛ یعنی پیوندی عاطفی که هم نزدیکی ایجاد می‌کند و هم استقلال را حفظ می‌کند. وابستگی بیمارگونه معمولاً زمانی پدید می‌آید که رابطه بر پایهٔ ترس، کنترل، احساس گناه یا نیاز افراطی به تأیید دیگری بنا شده باشد.

از همین‌جا می‌توان به یکی دیگر از باورهای رایج رسید؛ این تصور که عشق یعنی تحمل کردن.

اگر منظور از تحمل، پذیرش تفاوت‌ها، مدارا و تلاش برای حل تعارض‌ها باشد، چنین برداشتی با عشق سازگار است. اما اگر تحمل به معنای پذیرفتن تحقیر، خشونت، بی‌احترامی، کنترل، یا فرسایش مداوم عزت‌نفس باشد، روان‌شناسی هیچ دلیلی برای ارزشمند دانستن آن ارائه نمی‌دهد.

پژوهش‌های جان گاتمن نشان می‌دهد که دوام یک رابطه بیش از هر چیز به کیفیت تعامل‌های روزمره بستگی دارد؛ احترام متقابل، شیوهٔ حل اختلاف، مسئولیت‌پذیری، همدلی و پرهیز از تحقیر، پیش‌بینی‌کننده‌های بسیار دقیق‌تری برای بقای رابطه هستند تا شدت احساسات عاشقانه در آغاز آن.

فیلسوفان نیز عشق را صرفاً هیجان نمی‌دانستند. ارسطو باور داشت بهترین رابطه، رابطه‌ای است که در آن دو انسان به شکوفایی یکدیگر کمک کنند. اریش فروم عشق را نوعی هنر می‌دانست که نیازمند تمرین، شناخت، مسئولیت و احترام است. کی‌یرکگور بر انتخاب آگاهانه تأکید می‌کرد و سیمون دوبووار هشدار می‌داد که عشق نباید به قیمت از دست رفتن آزادی و فردیت تمام شود.

اگر این دیدگاه‌ها را کنار هم قرار دهیم، به نتیجه‌ای می‌رسیم که شاید در نگاه اول ساده به نظر برسد، اما پیامدهای عمیقی دارد: عشق، به‌تنهایی، معیار کافی برای ادامهٔ یک رابطه نیست.

ممکن است دو نفر هنوز یکدیگر را دوست داشته باشند، اما دیگر نتوانند زندگی سالمی در کنار هم بسازند. ممکن است خاطرهٔ عشق باقی مانده باشد، اما احترام از میان رفته باشد. ممکن است دلبستگی وجود داشته باشد، اما امنیت روانی از دست رفته باشد.

در چنین شرایطی، پرسش اصلی این نیست که «آیا هنوز عاشق هستیم؟» بلکه باید پرسید: «آیا این رابطه هنوز امکان رشد، امنیت، آزادی و کرامت را برای هر دو نفر فراهم می‌کند؟»

اگر پاسخ این پرسش مثبت باشد، عشق ارزش ماندن، تلاش کردن و ترمیم را دارد. اما اگر رابطه به منبعی دائمی برای تحقیر، ترس، کنترل یا فرسودگی روانی تبدیل شده باشد، صرف اینکه روزی نام آن عشق بوده است، دلیل موجهی برای ادامه دادن آن نیست.

شاید در نهایت، ارزش عشق را نه با مدت‌زمان یک رابطه، بلکه با اثری که بر زندگی انسان می‌گذارد باید سنجید. عشقی که انسان را از خودش دور می‌کند، آزادی او را می‌گیرد و کرامتش را فرسوده می‌کند، هر نامی که داشته باشد، با آنچه روان‌شناسی و فلسفه از عشق بالغ توصیف می‌کنند فاصلهٔ زیادی دارد. اما عشقی که امکان رشد، امنیت، احترام و آزادی را فراهم می‌کند، حتی اگر روزی به پایان برسد، ارزش زیستن و تجربه کردن را داشته است.

عشقمحمد لهاکتئاترنقد
۰
۰
محمد لهاک
محمد لهاک
أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ۖ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید