
من امروز بی مقدمه دست به قلم شدهام تا برای یک سانحه بنویسم. سانحه سقوط یک هواپیما در همین نزدیکیها. هواپیمایی که پر بود از مردمان شریف! و من نمیدانم چطور داستان این مردمان شریف در این مرز و بوم کهن باید به پایان برده شود. داستانی پر از مقدمه. داستانی نیمهکاره از مقدمههایی بیپایان.
راستش، دلم از چند روزی قبل از امروز هم گرفته بود؛ چون درک نمیکردم که به کجا میرویم. ژنرالی را زده بودند؛ از همان ژنرالهایی که نقشههای جنگ و مذاکره را ترسیم میکنند و من دلم از آن همه حضور و بیتابی مردم گرفت. جوری گرفت که انگار آخرالزمان همین نزدیکی هاست. جوری گرفت که تصور نمیکردم از این گرفتهتر هم بشود. شنیده بودم که بالاتر از سیاهی رنگی نیست و حسب تقارن معنا، دلم خوش بود که دلی که گرفته، گرفتهتر نمیشود ولی چه ساده اندیش بودم. چند روزی بود که احساس میکردم چیزی قلبم را میفشارد. یاد دوران جوانیام در جنگ افتاده بودم و خود را برای فریاد و فغان از دست رفتن عزیزان آماده میکردم. تصورم بر این بود که آمادهام که دوباره آن همه دلتنگیهای بیشمار برای از دست دادن آن همه جوان را تجربه کنم. ولی خب امروز فهمیدم اصلا آماده نیستم. ظاهرا تجربیات هم تاریخ مصرفی دارند. فکر کنم باید همینطور باشد. بلی؛ تجربیات هم مثل هر چیز دیگری تاریخ مصرفی دارند. و تجربیات من در دیدن مرگ عزیزان خیلی وقت بود که تاریخ مصرفش گذشته بود و من نمیدانستم. امروز ظهر باردیگر متوجه شدم که باید اندیشه کرد و تجربیات تاریخ مصرفشان گذشته است!
سوانح دردناک سرمایه های گرانقدری هستند برای یادگیری.
برای یادگیری؟
به نظر جمله بیشرمانه ایست. ولی خب هست! آخر جلوی سانحه را نمیشود گرفت. آنچه که ما به آن دلخوشیم این است که جلوی تکرار آن را بگیریم. یعنی با بررسی وقوع آنها نگذاریم تکرار شوند. و من یادگرفته ام که در کنارگریستن برای چنین سوانحی خودم را کنترل کنم تا از آنها چیزهایی را یاد بگیرم. خیلی سخت است که در کنار از دست دادن عزیزانی که در یک سانحه پرپر شده اند، همزمان سانحه را با قدرت بررسی کنیم تا از تکرار آن جلوگیری شود. از تکرار آن باید جلوگیری کرد و الا گریستن خالی کاری بغایت بیهوده است.
ولی امروز میبینم که تنها باید به همان گریستن اکتفا کنم. اینجا چیزی برای تکرار شدن باقی نمانده. همه رفتند. مطمئن هستم چنین فاجعه ای توان تکرار شدن ندارد.
برخلاف آنچه که ممکن است تصور کنید، تعریف خدا خیلی ساده است! اصلا خودش در سوره کوچکی توضیح داده که:
او احد است.
او بینیاز است.
او زاییده نشده و نمیزاید.
و اصلا شبیه چیزی نیست.
وقتی به این چند آیه از آن سوره کوچک نگاه میکنم، همیشه تعجب میکنم که سه جمله اول را برای چه گفته است. به نظرم کافی بود همین را بگوید که او شبیه چیزی نیست. تصورم براین است که اگر آن سه جمله اول را هم نمیگفت، خودمان هم میتوانستیم آن ها را نتیجه بگیریم. همان جمله چهارم کافی بود که بگوید: اصلا شبیه چیزی نیست!
حالا، اصلا یعنی چی که او شبیه چیزی نیست؟
خب شاید برای همین است که آورده اند که در ذات خدا تفکر نکنید. جایی که فکر کردن ممنوع میشود. فکر کردنی که یک ساعتش از هفتاد سال عبادت بهتر بود، حالا خطرناک شده.
چرا خطرناک؟
چه خطری مرا تهدید میکند اگر از عدالتش سوال کنم؟
لابد، عدالتش شبیه عدالتی که ما میشناسیم نیست. رحیم و رحمانیتش هم شبیه آن رحیم و رحمانیتی که ما انتظار داریم نیست. و لابد تنبیهات و کمک کردنش هم شباهتی به آنچه ما تصور میکنیم ندارد.
یکی هست که از رگ گردن به من نزدیکتر است و شبیه هیچ چیز دیگری که من میشناسم نیست و رب است و مربی من. و همزمان به یاد میآورم که به من آموخته اند که سوانح را باید فهمید تا از تکرار آن جلوگیری کرد. ولی هم اکنون، حس میکنم در سانحه ای غرق شده ام، اصلا خودم سانحه شده ام. تصور نمیکردم که در فهم یک سانحه، خودم بخشی از همان سانحه شوم.
دلم گرفته است! در این منزلگاه چه رخ داده؟
برایم مشخص نیست.
اینها هرچه که باشد عدالت نیست. مطمئن هستم که سرنشینان آن هواپیما باید میدانستند که به چه گناهی محاکمه میشوند و به این سرعت محکوم.
به کجا باید رفت؟ از که باید پرسید؟
اینجا چگونه باید از تکرار چنین فجایعی جلوگیری کرد؟
لابد مشخص نیست! ولی باید که مشخص شود. و الا هر آنچه که گریستم، بیهوده بودهاست.