ویرگول
ورودثبت نام
محمدرضا معاشرتی
محمدرضا معاشرتینویسنده کتاب عمل‌گرایی و معمار سیستم‌های نرم‌افزاری Moasherati.com | YouTube.com/@SQLLearn_Tech
محمدرضا معاشرتی
محمدرضا معاشرتی
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

زندگی بدون کولر

دنده عقب و صدای قیژ خاطره انگیز!
دنده عقب و صدای قیژ خاطره انگیز!

پیکان استیشن کرم‌رنگ ما، فقط یه ماشین نبود، یک تکه از زندگی بود که روی چهار چرخ می‌چرخید و هیچ‌وقت نمی‌خواست تمام شود.
نه کولر داشت، نه ضبط درست‌وحسابی، ولی ما با آن به اندازه‌ی نصف عمرمان خندیدیم، دعوا کردیم و دنیا را دیدیم.

آن روزها ماشین برای ما نقش یک موجود زنده را داشت. وقتی حالش خوب نبود، غر می‌زد، مثل مادرم. وقتی می‌خواست استارت بخورد ولی نمی‌خورد، صدای ناله‌اش از ته دل بلند می‌شد. ولی هر بار که راه می‌افتاد، انگار نفس تازه‌ای در خانواده می‌پیچید.

پیکان ما همیشه خاکی بود. نه تمیز تمیز، نه کثیف کثیف. سقفش یک ته‌رنگ زرد گرفته بود از آفتاب، صندلی‌هایش چسبناک بودند از گرما، و درهای عقبش همیشه با دومین ضربه بسته می‌شدند، نه اولی ولی با همه‌ی این‌ها، هیچ‌وقت ما را جا نگذاشت.

تابستان‌ها که دمای هوا زیاد می‌شد، ما باد طبیعی می‌ساختیم. شیشه‌ها پایین، آرنج بیرون، موها در باد. از رادیو آهنگ پخش می‌شد، پدرم دنده عوض می‌کرد، مامان غر می‌زد "آروم‌تر برو مرد!" و ما پشت ماشین بلند می‌خندیدیم.
یک‌بار وسط جاده، درِ عقب باز شد و یکی از چمدان‌ها پرت شد بیرون. بابام دنده‌عقب گرفت، برگشت و چمدان را برداشت. بعد هندوانه را از عقب ماشین درآورد و گفت: «حالا که وایسادیم، یه هندونه‌ای بخوریم بعد بریم.»
در آن لحظه کل دنیا در همان توقف خلاصه شده بود.

پیکان ما شاهد همه‌چیز بود: عروسی‌ها، سفرها، قهرها، سکوت‌ها و شادی‌ها.
با آن ماشین رفتیم دنبال رؤیا و برگشتیم با خاک جاده روی کفش‌هایمان.
وقتی پدرم گفت: «می‌خواهم این پیکان را بفروشم»، ما افتادیم به لجبازی. چون می‌دانستیم آن پیکان فقط آهن نبود؛ بخشی از گذشته‌ ما بود، بخشی از خودمان.

الان که ماشین‌هایمان اتومات شدند، صدا ندارند، لرزش ندارند، حتی نمی‌فهمی روشن هستند یا نه، همیشه به دنبال گمشده‌ای می‌گردیم که سال‌ها پیش از دست داده‌ایم.
زندگی راحت‌تر شده، ولی بی‌صدا.
آن پیکان کرم‌رنگ، هر وقت روشن می‌شد، روح داشت. غر می‌زد، نفس می‌کشید، زنده بود، مخصوصا وقتی دنده عقب را چاق می‌کردی؛ با آن صدای منحصربه‌فردش!

گاهی شب‌ها که در پارکینگ قدم می‌زنم، دلم می‌خواهد یه‌بار دیگر صدای استارتِ خسته‌ی آن پیکان را بشنوم فقط برای اینکه به یاد داشته باشم زندگی مثل همان ماشین بود:
«پر از صدا، پر از خرابی، ولی گرم، صادق و واقعی».

بار دیگری که پشت فرمان می‌نشینم و دنده‌عقب می‌گیرم، حس بیرون آمدن از پارکینگ را ندارم، حس این را دارم که تکه‌ای از گذشته‌ام را مرور می‌کنم.
همان روزهایی که زندگی کولر نداشت، ولی هوایش خنک بود.

#دنده_عقب_با_اتو_ابزار
#محمدرضا_معاشرتی

زندگیپیکاندنده عقب با اتو ابزار
۷
۰
محمدرضا معاشرتی
محمدرضا معاشرتی
نویسنده کتاب عمل‌گرایی و معمار سیستم‌های نرم‌افزاری Moasherati.com | YouTube.com/@SQLLearn_Tech
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید