شبها گاهی بیدار میمانم و به این فکر میکنم که زمان چگونه از کنارم عبور میکند؛ نه مثل رودخانهای که بتوان صدایش را شنید، بلکه مثل مأموری خاموش که در تاریکی میآید و چیزی از زندگی آدم را بیآنکه اجازه بگیرد با خود میبرد. آنوقت من، با حرکتی بیهوده، پولهایم را میشمارم؛ گویی اگر بدانم چند میلیون مانده است، میتوانم حدس بزنم چند روز دیگر حق دارم نفس بکشم.
در این شهر عجیب، حتی خدا هم انگار حسابدار شده است. میگویند اگر صدقه بدهی، بلا از تو دور میشود. هیچکس نمیپرسد این بلا از کجا میآید و چه کسی آن را مأمور کرده است. فقط همه میپردازند؛ مثل زندانیانی که برای سبکتر شدن زنجیرشان، رشوهای ناچیز به زندانبان میدهند.
و من منتظرم. همیشه منتظرم. منتظر پایان ماه، منتظر حقوقی که میگویند خواهد آمد، منتظر حادثهای که شاید قرار است سرانجام معنایی به این انتظار بدهد. اما روزها میگذرند و چیزی رخ نمیدهد، جز آنکه گذشته، مثل بازپرس پیری که هرگز خسته نمیشود، مدام بر در ذهنم میکوبد و میپرسد: چرا چنین شد؟ چرا آنگونه نشد؟ چرا راهی که رفتی به جایی نرسید؟
پاسخی ندارم. پروندهها از پیش نوشته شدهاند و مهر خوردهاند؛ ما فقط نامهایی هستیم که در حاشیهی آنها اضافه شدهایم.

روزی کوشیدم غمهایم را بر جوی آبی بگذارم تا با خود ببردشان. اما آب، با بیاعتنایی سردی که فقط از جهان برمیآید، آنها را اندکی جابهجا کرد و دوباره پیش پایم بازگرداند؛ گویی حتی اندوه هم از من جداشدنی نیست و در دفتر این جهان به نام من ثبت شده است.
پس صبحها برمیخیزم و راه میافتم، نه از امید، بلکه از ترسی مبهم؛ ترس از اینکه اگر لحظهای بایستم، اگر از این حرکت بیهوده دست بکشم، ناگهان کسی از جایی نامعلوم ظاهر شود و بگوید:
تو دیگر مجاز به ادامه نیستی.
و آنوقت شاید بفهمم که تمام این سالها، آنچه زندگی مینامیدم، چیزی جز تحمل آرام و منظمِ حکمی نبوده است که از مدتها پیش برایم نوشتهاند.