ویرگول
ورودثبت نام
مبین شاطریان
مبین شاطریانبک اند دولوپر گولنگ, معتقد به دنیای متن باز
مبین شاطریان
مبین شاطریان
خواندن ۴ دقیقه·۲۳ روز پیش

صدای ما رسا هست، ولی تو باور نکن ...

با انفجار بزرگ شروع شد.

نه از آن انفجارهایی که ساختمان‌ها را فرو می‌ریزند، بلکه انفجاری خاموش که در عمق شبکه‌ای نامرئی رخ داد. موجی کوتاه، مرموز و بی‌صدا از میان کابل‌ها گذشت؛ موجی که وقتی از آخرین گره عبور کرد، ناگهان شهر را در سکوت فرو برد. پس از آن سکوت، صدای هیاهوی بالا در خیابان‌ها پیچید—صدایی که بیش از آنکه شبیه اعتراض باشد، شبیه صدای خراب شدن هزاران درِ بسته بود.

صفحه‌ها ابتدا سفید شدند، بعد خاکستری، بعد در نهایت به علامت‌هایی عجیب تبدیل شدند؛ علامت‌هایی که هیچ‌کس پیش‌تر ندیده بود، مثل امضاهای مخفی یک معمار گمنام.

در ابتدا گفتند اتفاق خاصی نیفتاده. هنوز می‌توانستی تاکسی بگیری، غذا سفارش بدهی، گوشی بخری یا قسطت را پرداخت کنی. فقط لازم بود این کارها را در چند سایت مشخص انجام بدهی؛ سایت‌هایی که نامشان از قبل برای همه آشنا بود. مثل ساختمان‌های بزرگی که در میدان‌های شهر ساخته می‌شوند و بعد از مدتی تمام خیابان‌ها به آن‌ها ختم می‌شوند.

به این شبکه جدید «اینترانت» می‌گفتند.

اسمش آرام و بی‌خطر به نظر می‌رسید، مثل یک پارک محلی که دورش حصار کشیده باشند تا بچه‌ها گم نشوند.

مردم ابتدا اعتراض چندانی نکردند. هنوز چند در کوچک باقی مانده بود: چند پراکسی برای باز کردن گوگل، چند تونل باریک که به سرویس‌های هوش مصنوعی وصل می‌شد. مثل پنجره‌هایی که از دیوار بلند یک قلعه بیرون را نشان می‌دادند. کسی مطمئن نبود این پنجره‌ها تا کی باز می‌مانند، اما همان دیدن دوردست‌ها برای مدتی کافی بود.

در شهر دیجیتال جدید، شرکت‌های بزرگ تبدیل به شهرهای واقعی شدند.

اسنپ مثل ایستگاه مرکزی حمل‌ونقل بود.

دیجی‌کالا شبیه بازار بزرگی که تمام مغازه‌های کوچک را در خود بلعیده باشد.

بله شبیه کوچه های تنگ بازار ها قدیم تهران باز شده بود.

و شبکه‌های اجتماعی تازه، میدان‌هایی بودند که مردم در آن حرف می‌زدند، البته زیر سقفی کوتاه و با دیوارهایی نزدیک.

اما بیرون از این میدان‌ها، سکوت عجیبی حاکم شد.

وب‌سایت‌های کوچک کم‌کم فهمیدند دیگر کسی از خیابان‌های فرعی عبور نمی‌کند. موتورهای جست‌وجو دیگر مسافری به آن‌ها نمی‌فرستادند. تبلیغ‌ها خاموش شدند. تابلوهای نئون خاموش، و پنجره‌هایی که دیگر کسی پشتشان را نگاه نمی‌کرد.

صاحبان این سایت‌ها ابتدا سعی کردند دوام بیاورند.

هر روز صفحه‌هایشان را مرتب می‌کردند، متن‌های تازه می‌نوشتند، امید داشتند شاید رهگذری از اشتباه وارد شود. اما در شهری که تمام خیابان‌ها به چند ساختمان بزرگ ختم می‌شود، کسی راهش را گم نمی‌کند.

استارتاپ‌ها هم وضع بهتری نداشتند.

در گذشته رؤیای رقابت داشتند. حالا فقط امیدوار بودند که توسط یکی از غول‌ها خریداری شوند یا در آن‌ها حل شوند، مثل مغازه‌ای که در دل یک پاساژ بزرگ جا بگیرد.

کم‌کم اتفاق عجیبی افتاد. با بسته شدن راه‌های بیرونی، مردم کمتر آنلاین شدند. بسته‌های اینترنت دیرتر تمدید می‌شد. بعضی‌ها فهمیدند اصلاً کار زیادی در این شبکه محدود ندارند. بنابراین دوباره به خیابان‌ها برگشتند. بازارهای محلی کمی شلوغ‌تر شد. فروشگاه‌های واقعی دوباره چراغ‌هایشان را روشن کردند.

اما در همان زمان، شرکت‌های اینترنتی هم کوچک‌تر شدند.

وقتی جهان کوچکتر شود، بازار هم کوچک‌تر می‌شود. بخش‌های تحقیق و توسعه بی‌صدا حذف شدند. پژوهش به چیزی تشریفاتی تبدیل شد؛ گزارشی که نوشته می‌شود تا نشان دهد هنوز وجود دارد. نوآوری به خاطره‌ای دور شبیه شد، مثل کلمه‌ای که همه معنی‌اش را می‌دانند اما مدت‌هاست کسی آن را به کار نبرده. و بیرون از دیوارها، جهان همچنان حرکت می‌کرد. کارهای فریلنسری ناپدید شدند. پول‌هایی که از آن سوی مرزها می‌آمدند، دیگر راهی برای عبور پیدا نکردند. بسیاری از مشاغل که با جهان بیرون زنده بودند، ناگهان فهمیدند در اتاقی بدون در کار می‌کنند. بیکاری آرام‌آرام بالا رفت.

ابتدا کسی متوجه نشد. بعد مغازه‌ای بسته شد. بعد شرکت کوچکی تعطیل شد. بعد چند نفر از یک شرکت بزرگ اخراج شدند.

همه چیز شبیه ردیف دومینوهایی بود که آرام اما بی‌وقفه می‌افتند. در این میان، شرکت‌های بزرگ قدرتمندتر شدند. آن‌ها تنها دروازه‌های باقی‌مانده بودند. هرکس می‌خواست کار کند، باید از درهای آن‌ها وارد می‌شد. رقابت برای استخدام شدیدتر شد. و هرچه صف‌ها طولانی‌تر می‌شد، حقوق‌ها پایین‌تر می‌آمد. در نهایت جامعه شکل تازه‌ای گرفت. نه با اعلام رسمی، بلکه مثل مهی که آرام روی شهر می‌نشیند. طبقه‌ای کوچک که مالک دروازه‌ها بود. و جمعیتی بزرگ که برای عبور از آن‌ها صف می‌کشید. طبقه متوسط، که زمانی مثل پلی میان این دو قرار داشت، کم‌کم محو شد؛ مثل خیابانی قدیمی که در نقشه‌های جدید دیگر وجود ندارد. مردم هنوز با هم حرف می‌زدند، اما میدان‌های گفت‌وگو زیر نظر همان شرکت‌های بزرگ بود.

و سایه ساختمان‌های عظیم آن‌ها روی شهر افتاده بود.

گاهی بعضی‌ها می‌پرسیدند:

«واقعاً اینترنت زمانی وجود داشت؟» و دیگران شانه بالا می‌انداختند، چون در شهری که دیوارهایش بلند است، تصور دشت‌های بی‌انتها کمی غیرواقعی به نظر می‌رسد.

تحقیق توسعهشبکه‌های اجتماعیهوش مصنوعیاینترنت
۷
۰
مبین شاطریان
مبین شاطریان
بک اند دولوپر گولنگ, معتقد به دنیای متن باز
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید