
همهچیز با یک «سلام» آغاز شد؛ سلامی ساده، اما آنقدر درست و بهموقع که انگار درِ اتاقی را باز کرد که سالها درونم قفل مانده بود. همان لحظه، چیزی در من روشن شد؛ آنقدر بیدفاع و مشتاق، که حتی نفهمیدم محبت از کجا رسید و چطور اینقدر زود در جانم جا گرفت.
کمکم زندگیام را بیحساب پایش ریختم. هرچه گفت، چشم؛ هرچه خواست، باشد. «نه» گفتن را از یاد بردم، چون او را آنقدر بزرگ میدیدم که گمان میکردم کنار او کوچک شدن، طبیعیترین اتفاق دنیاست. ارزشش را با معیارهای خودم میسنجیدم و همین، خطرناکترین نوع دلسپردن است: وقتی کسی را بیش از واقعیتش میپرستی، نه به خاطر او—به خاطر چیزی که از او ساختهای.
و بعد… بعد از آن همه دوستداشتن و آن همه «با هم»، ناگهان روزی رسید که رفت. نه با طوفان، نه با توضیح، نه با مکث؛ رفت، مثل کسی که قرار نبود هیچوقت بماند. و تمام شد. عجیب است: گاهی پایانها شبیه مرگ نیستند؛ شبیه سکوتاند. همان سکوتی که جای خالی را واقعی میکند.
همهچیز از یک سلام شروع شد و با یک خداحافظ تمام شد—خداحافظیای که دیر فهمیدم چه قدر زود اتفاق افتاده بود.
اما دیر هم اگر باشد، آدم بالاخره یاد میگیرد.
یاد گرفتم در زندگی، جواب هر سلامی «علیک» نیست؛
گاهی جواب درست، همان «حد و مرز» است.