کلید رو که چرخوندم در باز شد. تو باز رو صندلی راک بودی. لیوان چای سبز، خالی بود و کتابی که می خوندی؛ بسته. من می دونستم باز چشمت به ساعت دیواری بوده.
با دیدنم خندیدی: یه بار نمیشه کلیدتو یادت بره؟ من هستم. پشت در نمی مونی!
با بدبختی لب هامو مجبور کردم کش بیان که تو خیالت راحت باشه می خندم: اوف، اون بیرون جهنمه!
تو ایستادی تا کش و قوسی به اندامت بدی: الان یه لیوان آب خنک برات میارم.
درحالی که سوالات تو مغزم باعث شده بودن سرگیجه بگیرم سعی کردم خودمو رو مبل بندازم. حتی متوجه نشدم کی رفتی سر یخچال و کی برام آب ریختی. فقط دست ظریفت که به شوخی رو پیشونی ام گذاشتی؛ منو به خودم آورد: سرحال نیستی. نکنه گرمازده شدی؟
سرمو که بالا آوردم چشمم به موهای بافته شده تو افتاد.
سیل کلمات تا پشت لب هام بالا اومد و با بیچارگی در دلم دعا کردم که صدای کوبیدن قلبم رو، به گرمازدگی ربط بدی. کاش زبون داشتم بهت بگم تا مغز استخوانم تو آتیشه. ولی مگه به خودم قول نداده بودم نگرانت نکنم؟
آب دهنمو بی صدا قورت دادم و نگاهم دوباره سمت کش موهای جدیدت رفت: آفتابگردون...؟
تو نرم خندیدی و گیست رو پشت سرت انداختی: جالبه. تشنگی شدید هم تاثیری تو کم شدن سوی چشمت نداره. تو یه ثانیه تغییرات آدم رو تشخیص میدی!
درحالی که یه ضرب لیوان آب رو سر می کشیدم باخودم حساب کردم که بعدش می تونم با خنده ای از سر بیخیالی, فضارو عادی جلوه بدم یا نه؟
دلم می خواست یه جوری ازت بپرسم... دلم می خواست بگم آهای، من یه چیزی ازت قائم کرده ام. میخوای زیر زبونمو بکشی؟ بیا منو سبک کن. رو دلم خیلی چیزا سنگینی می کنن.
ولی شاید بجای تو، درواقع می بایست با خودم حرف می زدم...
حرف بزن ابرِ مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن، حرف بزن
سال هاست
تشنه ی یک, صحبتِ طولانی ام...
( بخشی از سروده محمدعلی بهمنی )