صبحا پنجره رو باز میکنم و قربونصدقهی گل مرجان و برگای تازهی گل شمعدونی پشت پنجره میرم. کافئین مصرفیمو کمتر کردم و صبحا چایی سبز میخورم. چایی رو جلو در بالکن و تو نور سر صبح میخورم تا ساعت بدنم تنظیم شه و خوابم منظمتر باشه. هر روز تخت و اتاقمو قبل شروع کارام مرتب میکنم.
آبجی که میاد چایی میخوریم، سر به سر هم میذاریم و یه عالمه میخندیم. هفتهای دو سه بار پیادهروی و کوه میرم، معاشرت میکنم، شوخی میکنم و از طبیعت لذت میبرم. سعی میکنم هر روز یکم کتاب بخونم. هر روز یه چیزی به انگلیسی میخونم یا میشنوم تا همین یه خورده انگلیسی هم از ذهنم نره.
حواسم هست که با آرایش نخوابم. شبا قبل خواب میرم تو بالکن، با ماه صحبت میکنم و دمنوش میخورم.
با همه اینا، ولی هنوزم شبا گریه میکنم. حقیقتش اینه که جونم غمگینه، هنوز غمگینه...