ما با افراد خانواده یا دوستانِ نزدیکمان خاطرات مشترک فراوانی داریم و ممکن است هر از گاهی با انجام یه کار ساده یا قرار گرفتن در مکانی خاص یاد آن خاطرات در ذهنمان زنده شود؛ مثلاً طعم و بوی غذا یا شنیدن یک موسیقی.
اما این بار میخواهم از اتفاقاتی بگویم که در عین معمولی بودن، ما را یاد خاطرهای از آشنایانِ دور و حتی غریبهها میاندازد. کسانی که مدت کوتاهی ارتباط کمی با ما داشتند و سالهاست که حتی از آنها خبری هم نداریم. شاید هم دیگر در این جهان نباشند.
منظورم اتفاقهای ساده و روزمرهای است که تا آن زمان بدون خاطرهی خاصی بودند، اما از آن روز به بعد، تصاویر دیگری را از خاطرمان زنده میکند. حتی آنقدر مهم هم نیستند ولی نمیدانم چرا من ناخودآگاه یاد آن خاطرات میافتم.
مثلاً من هر وقت آش رشته میخورم، یاد مدیر مدرسهی سال آخر دبیرستانم میافتم. من فقط سال کنکورم را در آن مدرسه بودم. گویا مدیرمان نذر داشت هر سال محرم به دانشآموزان مدرسه آش نذری بدهد. آش رشته را در جمع باید با احتیاط خورد (!) مخصوصاً آن آش که رشتههایش کمی دراز بودند و بنابراین بیشتر هم باید مراقب میبودم که روی لباسم نریزد:)
مامان آش زیاد درست میکند اما رشتههایش خرد شده است. حالا نمیدانم چرا هر بار آش رشته میخورم یاد خانم مدیرمان میافتم.
دورا دور شنیدهام که چند سال پیش فوت شدند. به قول آقای یاسین حجازی: خاک بر او خوش باد.
