
خیالپرداز بودن خوب است؛
به اطرافت نگاه میکنی و برای همه چیز قصه میبافی. در هر چیزی دنبال تصویری هستی: ابرها را به شکلهای مختلف میبینی. در کاشیها چندین تصویر پیدا میکنی. عروسکها تواناییهای خارقالعاده دارند و در دنیایشان هرگز نمیمیرند. در خیابان - به تقلید از انیمیشین «ماشینها» - چراغهای هر ماشین چشمهای آن است؛ بعضی عصبانیاند و بعضی خوشحال...
خیالپرداز بودن بد است؛
خیال که از حد بگذرد حالت بد میشود... وقتی میبینی فاصلهی دنیای خیالیات با دنیای واقعی زمین تا آسمان است. خیالباف توانایی درک متقابل را دارد؛ سریع خودش را جای طرف مقابل میگذارد و مشکلاتش را تصور میکند. از فکر کردن آن فلج میشود. انگار که خودش درگیر آن مشکل باشد. خیالپردازی مدام ذهن را به آینده میبرد: فردا چه خواهد شد؟ اگر اوضاع خراب شد من چه میشوم؟ اطرافیانم چطور؟ میتوانم دوام بیاورم؟
شاید برای همین ژان پل سارتر در «دستهای آلوده» نوشته بود:
بدبختی این جوان هم همین است که قوهی تخیلش خیلی قوی است.