این روزها انگار زنده نیستم. هر چه هست اسمش زندگی نیست. دیگر دعا نمیکنم چیزی درست شود. دیگر امیدی ندارم. حتی کورسوی امیدی که قبلاً در دلم بود خاموش شد. نوت گوشیام پر از نوشتههایی است که نمیشود منتشر کرد؛ پر از گله و شکایت و از نظر خیلیها کفر.
من مهندس کامپیوتری هستم که دیگر شغلم را در خطر نمیبینم. آن را مرده میبینم. برنامهنویسی که اینترنت نداشته باشد مرده است. من هم میتوانستم از ایران بروم. مثل خیلی از دوستان و همکلاسیهایم. سخت بود ولی اگر میخواستم واقعاً به جانم میخریدم.
من مهندس کامپیوتری هستم که همزمان -در کنار دوست داشتن رشتهی تخصصیاش- به هنر، ادبیات و فرهنگ علاقه دارد. ایران را از ته قلبش دوست دارد. هر جا که باشد دلش برای ایران میتپد. از طرفی وابسته به خانوادهاش است. از این که خودش را غرق امکانات ببیند و خانواده و هموطنانش در سختی باشند عذاب وجدان دارد. شاهنامه را که میخواند و در داستان جنگ هاماوران به بیت «دِریغ است ایران که ویران شود/ کُنام پلنگان و شیران شود» میرسد، همراه رستم گریه میکند.
حالا هم از نرفتن پشیمان نیست. فقط خسته است. از این زندگی که هیچ چیزش قابل کنترل نبود. نه رفتار دیگران، نه محیط، نه اوضاع بیرونی و نه هیچ چیز دیگری. حتی گاهی روی خودش هم کنترلی ندارد.