ویرگول
ورودثبت نام
سحابی
سحابیسحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟
سحابی
سحابی
خواندن ۱ دقیقه·۱۶ روز پیش

کاش فقط بدی‌ها گذرا بودند...

من هنوز یاد نگرفتم برای تمام شدن چیزهای خوب ناراحت نباشم. کارهایی که هستند که دوست ندارم تمام شوند.

مثلاً کتابی که چیزی به انتهایش نمانده و برای همین آرام‌تر می‌خوانی تا دیرتر تمام شود.

غذا یا خوراکی‌های خوشمزه‌ که در یک یا چند وعده تمام می‌شوند؛ البته که اگر خطر چاقی وجود نداشت:)

مسیر پیاده‌رویِ زیبایی که دوست نداری به مقصد برسی.

مسافرتی که از لذتِ دیدنی‌هایش سیر نمی‌شوی، اما باید برگردی.

فیلم، سریال یا هر برنامه‌ای که دوستش داری، آن‌قدر که نمی‌خواهی به قسمت آخرشان برسد.

جمع‌های دوست‌داشتنیِ خانوادگی یا دوستانه که نمی‌خواهی تمام شود.

دوستی‌هایی که مجبوری به جبر زمانه، از آن‌ها فاصله بگیری؛ شانس بیاوری که آنلاین ارتباطت را حفظ کنی.

مگر چند بار پیش می‌آید که از کتابی، فیلمی، جایی یا دوستی خوشت بیاید. شاید چون خوبی‌های اندکی وجود دارند و تو برای زنده ماندن به آن‌ها چنگ می‌زنی. شاید آن‌قدر از بدی‌ها خسته شدی که می‌ترسی تمام نشوند.

این احساساتی که گفتم، برایم شبیه چیزی است که در کتاب «واژه‌نامه‌ی حزن‌های ناشناخته» نوشته:

لوس‌لِفت looseleft /lus-lehft/ صفت. احساس فقدان پس از اتمام مطالعهٔ کتابی خوب، احساس این‌که با بسته‌شدن کتاب، سنگینی جلد پشتی حیات شخصیت‌هایی را که به‌خوبی شناخته بودید در خود حبس می‌کند.

کتاب جالبی است. پیشنهاد می‌کنم آن را بخوانید تا بتوانید حس و حال خودتان را در شرایط مختلف، بهتر بیان کنید.

کتاباحساس
۲۳
۳
سحابی
سحابی
سحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید