ویرگول
ورودثبت نام
سحابی
سحابیسحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟ «می‌توانید پست‌های منتخب را در بخش لیست‌ها بخوانید.»
سحابی
سحابی
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

کلاف پیچیده

این روزها بیشتر به مردم جنوب ایران فکر می‌کنم. قبلاً هم هر بار اسم جنوب را می‌شنیدم یاد جنگ هشت ساله می‌افتادم. من هرگز جنوب نرفته‌ام. از روی نقشه تا به حال پایین‌تر از شیراز نبوده‌ام. با هیچ کس از اهالی جنوب ایران ارتباط نزدیکی نداشته‌ام؛ اما نمی‌توانم به آن‌ها فکر نکنم.

جنگ در هر جای دنیا که باشد بد است. منفور است. یادم می‌آید سال گذشته، یکی از روزهای خرداد چند پست و استوری از مردم غزه دیده بودم. از کمبود غذا و وضعیت بسیار بد آن‌ها و رفتارهای وحشیانه‌ای که با آن‌ها می‌شد و ... آن روز تا آخر شب به آن مطالبی که دیده و خوانده بودم فکر می‌کردم و با ناراحتی خوابیدم و نمی‌دانستم که همان شب، شروع جنگی در کشورم است که تا دوازده روز ادامه خواهد داشت.

کاری ندارم که گهگاهی می‌شنوم مردم غزه خیلی هم از کشور ما دل خوشی ندارند. دلیلش هر چه می‌خواهد باشد. کاری هم به سیاست ندارم. حالم از هر چه سیاست است به هم می‌خورد. هر جا که انسانیت لگدمال شود سنگ هم آب می‌شود.


گاهی می‌شنوم که انسان نباید احساس قربانی بودن داشته باشد و باید مسؤلیت مشکلاتش را خودش قبول کند. قبول. اما این چه فشار مضاعفی است که به آدمی تحمیل می‌شود؟ این چه احساس گناه ثانویه‌ای است که بعد از تحمل درد، باید از علت وجود درد هم خجالت کشید؟

نه زندگیِ سخت داشتن همیشه فضیلت است و نه لای پرِ قو بزرگ شدن، نه فقیر بودن افتخاری دارد و نه ثروتمند بودن انسانیت می‌آورد، نه حاضر جواب بودن همیشه خوب است و نه ساکت و مظلوم بودن.

گاهی بهتر است به خودمان یادآوری کنیم قوی بودن هم همیشه برتری ندارد، ضعیف بودن به معنای خواری و کوچک شدن نیست. گاهی شاید آن قدر زورمان نمی‌رسید که فقط خودمان می‌فهمیم چقدر قوی بودیم. حتی وقتی نیازی نیست اثباتش کنیم...

می‌دانم این‌ها حرف‌های تکراری است، اما نمی‌دانم چرا هر بار می‌خواهم به خودم یادآوری کنم. شاید چون هر بار که زندگی سخت‌تر می‌شود، ذهنم به این سمت می‌رود که این زندگی نکبت را نمی‌خواهم. بعد به خودم بگویم «باز که سمت قربانی قرار گرفتی». آنگاه این عذاب وجدان لعنتی را دور بیاندازم که «ببین شرایط سخت است. شرایط جنگی همه جای جهان سخت است. این اتفاقات عادی نیستند و تو هم قرار نیست عادی رفتار کنی و حق داری.» و آن وقت حتی ندانم که می‌توانم حق را به خودم بدهم یا خیر... دیگر چه فرقی می‌کند؟ من چگونه آرام می‌شوم؟

فقط می‌دانم که در گذشته هر تصمیمی که گرفتم فکر می‌کردم در آن شرایط همین تصمیم بهتر است. فکر می‌کنم همه همینطور باشند، فقط یادشان می‌رود که در چه حالی بودند. تصورشان این است که اگر به گذشته برمی‌گشتند تصمیم بهتری می‌گرفتند. غافل از اینکه شرایط روحی، جسمی، فکری و هزاران دلایل دیگر در آن لحظه ما را به این نقطه رساند.

پی‌نوشت: نتیجه‌گیری خاصی از این نوشته نداشتم و فقط خواستم افکارم را مرتب کنم!

احساس گناهعذاب وجدانجنگ
۲۰
۶
سحابی
سحابی
سحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟ «می‌توانید پست‌های منتخب را در بخش لیست‌ها بخوانید.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید