چند روزیست اینترنت وصل شده... لازم نیست توضیح دهم اینترنت که فقط اینستاگرامگردی و یوتیوبگردی نیست. شغل خیلیها به اینترنت بینالملل گره خورده، ارتقای دانش در ارتباط با دیگران ممکن است و ... مگر میشود ایزوله بود؟
چرا عادت داریم چیزهای بدیهی را چند بار توضیح دهیم؟ شاید چون چندین بار در این زندگیمان از بدیهیترین کارها محروم شدیم...
اه بس است این عذاب وجدانها برای وقت تلف کردن... اصلاً چه اشکالی دارد آدم گاهی غرق شود در اینستاگرام و کلیپهای مزخرف ببیند؟ گاهی دلم میخواهد مفید نباشم، بروم توی اینستاگرام بگردم و نفهمم چند دقیقه گذشت... رها کنم همهی توصیههای توسعهی فردی را...
قبلاً جیمیل وصل میشد اما نمیتوانست عکسهایی که پینترست برایم میفرستاد را نشانم دهد. چند تا از ایمیلهایم را چک کردم. چقدر این عکس را دوست دارم...

دوست دارم ساعتها از این پنجره به بیرون نگاه کنم. چه منظرهای میبینم؟
شاید درختهایی با برگهای سبز باشند که شاخههایشان با نسیمی مواج میشوند. یا بوتههای پر از گلی که بعضی گلهایشان پرپر شده روی زمین ریختهاند. آسمان آبی با ابرهای پنبهای که خبر از آبوهوای آرام میدهند. تک و توک خانههایی هم میبینم و ساکنان آنها را. عابرهایی که از خیابان رد میشوند. پروانهای که از روی یکی از گلها بلند شده تا دم پنجره آمده، کمی کنار لبهی پنجره بال میزند و میرود به سمتی که پیدایش نمیکنم. صدای پرندهها را میشنوم. کمکم آفتاب مستقیم به پنجره میتابد. نور از پردهی سفید پنجرهام رد میشود و میریزد روی فرش اتاقم...
در خیالم قابی از اتاقم میتواند اینگونه باشد:

من برای پستهایم از پینترست عکس برمیدارم. روزهای بیاینترنت میتوانستم از عکسهایی که از قبل داشتم یا گالری گوشیام عکس بگذارم. اما کمکم نظم صفحهام اینطور پیش رفت که هر وقت پست ناراحتکنندهای گذاشته بودم و یا بیحوصله بودم، بدون عکس منتشر میکردم.
امروز یک مرتبه با حوصله شدم؟ شاید نه. فقط دلم تنگ شد برای دیدن این عکسها و دانلود کردنشان...