سید‌محمد حسینی
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

حدیث نفس

نمی دونم برا چی می نویسم؟ شاید مغزم که خیلی کلافه س، داره تو تاریکی به شدت پر سروصداش به دنبال یه حبل المتینی میگرده برای چنگ زدن بهش و نجات دادن خودش! نمی دونم! بالاخره چنگ زدنه دیگه؛ یا دستاویزی میشه برام یا نه. اگه نوشتن بدون مخاطب رو بشه به دعا تو سنت دینی تشبیه کرد، من هم مثل حافظ به خودم می گم

حافظ وظیفه ی تو دعا گفتن است و بس / در بند آن مباش که نشنید یا شنید!

یا

از هر کرانه تیر دعا کرده ام رها / باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

من وقتی می خوام حس و حالم رو بیان کنم، خیلی دنبال کلمه می گردم. نه به خاطر این که کلمات کمی بلد باشم؛ نه. اتفاقا کلمات زیادی بلدم و طبق معمول یک آدم کمالگرا با یه وسواس غیر ضروری دنبال بهترینش می گردم. الآن هم کلمه ای که به ذهنم می رسه "استیصال" هست. کلمه ای که از اولین روزهایی که یاد گرفتمش و تعریف دقیقش رو نمی دونستم تا همین اواخر، هیچ ما به ازای درونی یا بیرونی ای برای خودم نداشته و صرفا یه دانسته خاک خورده بوده توی انبار تاریک مغزم و هر از گاهی که تو آدمهای دیگه بهش بر می خوردم، یه نور نصفه و نیمه ای روش می تابید از فراموش شدن نجاتش می داد. ولی حالا دارم سنگینیش رو روی وجود احساس می کنم. هم دنیای درون و هم دنیای بیرونم.

البته هنوز مطمئن نیستم که استیصال بهترین کلمه ایه که حس و حالم رو بیان می کنه. شاید آشفتگی بهتر باشه. به هر حال کلمات به شدت نسبی ان و مغز آدما به شدت فازیه!

به هر حال از همون اول نوشتن این پست تا الآن یه خرده حالم بهتره.

اصلا فکر نمی کردم با کلاف سردرگمی که جای مغز رو تو کله ام گرفته، همین حد هم بتونم بنویسم. حالا نه تنها نوشتم و حالم کمی بهتره، که کلی موضوعات دیگه برای نوشتن پیدا کردم مثل: دنیای نسبی کلمات، مغز فازی آدما یا حتا ماشینها، عدم قطعیت، استیصالی که دامنگیر کل جامعه شده، مفهوم دعا در دنیای امروز، کمالگرایی و فرصتها و تهدیدهاش و ...


همسر، مدیر فنی و دانش آموز مدسه زندگی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید