طرلان
اگر بگویم رهایم بکن! رهایم میکنی؟
اگر بگویم مرا ول کن دیگر برایم گریه نکن ازرده میشوم! دیگر گریه نمیکنی؟
اگر بگویم برو دنبال زندگی ات و با هرکسی که خوشبختت میکند! میروی؟
انتظار داری چه واکنشی بهت نشان دهم طرلان!
طرلان چادرش را جلو کشید و از کیفش گل را بیرون کشید و در دست او گذاشت
مرد دو زانو رو زمین نشست
طرلان نگاهی به مرد کرد و گفت
خودت خواستی اینگونه شود!
منکه عاشقت بودم
منکه دنیایم را ریختم به پات
منکه دیوانه وار برایت از عشقم میگفتم
منکه...
خسته روی زمین خاکی نشست و به مرد نگاه کرد
مرد خنثی بود
نه اشک میریخت نه میخندید... نه فریاد می زد...
فقط چشمانش قرمز شده بود و خیره شده بود به طرلان..
طرلان چادرش را جلو کشید و شروع کرد به گریه کردن...
من... من نمیخواستم اینگونه شود!....
چادر رو از روی صورتش برداشت و خاک را چنگ زد
اورد بالا و ارام ان را رها کرد....
و به مرد نگاه کرد و گفت
تقصیر خودت است...
اگر ان روز اهسته رانندگی میکردی....
الان کنارم بودی....
به جای خالی مرد خیره شد...
و بعد به پایین نگاه کرد
سنگ قبر همان مردی که توهمش را زده بود....
@faezehroman