
اولین سفر خانوادگی ما با پیکان سفیدِ بابا بود؛ همان ماشینی که اگر امروز کنارش رد شوم، فقط یک چهارچرخ معمولی میبینم، اما تا چشمهایم را ببندم، همه چیزش دوباره زنده میشود: بوی صندلیهایش، صدای موتور نیمهعصبانیش و آن حس عجیبِ امنیتی که فقط ماشین بابا میتوانست بدهد.
قرار بود برویم شمال؛ سفری که بابا از یکی دو ماه قبلش وعدهاش را داده بود. شب قبل از حرکت، بابا طبق رسم همیشگیاش در حالیکه یک چراغقوه قدیمی را بین انگشتها میچرخاند، دور ماشین میچرخید و همه چیز را چک میکرد. مامان در آشپزخانه ساندویچهای معروفش را میپیچید و من و خواهرم… مثل همه بچهها، بیشتر مزاحم بودیم تا کمک؛ مدام میپرسیدیم «کِی میریم؟» و «سفرمون چقدر طول میکشه؟»
صبحِ خیلی زود، وقتی هنوز هوا کامل روشن نشده بود، پیکان روشن شد. صدای موتور پیکان همیشه برای من شبیه یک آدم غرغروی مهربان بود؛ صدایش بلند و خشن بود، اما تهش انگار میگفت «باشه، بریم.» بابا نوار کاست قدیمی «معین» را گذاشت—همان که همیشه اولش کمی خشخش داشت—و ما راه افتادیم. هنوز جاده را درست شروع نکرده بودیم که مامان برگشت سمت ما و گفت: «لطفاً دعوا نکنید تا برسیم.»
البته ما دقیقاً ۱۰ دقیقه بعد دعوا کردیم. (قانون خواهر و برادر است.)
جاده چالوس آن روزها مثل امروز نبود؛ خلوتتر، آرامتر و انگار مهربانتر. مهِ ریزی روی پیچها نشسته بود و درختها با هر وزش باد، کمی از شبنمشان را روی شیشه ماشین میپاشیدند. من همیشه فکر میکردم پیکان ما هم از این منظره خوشش میآید، چون بابا هر بار از سر پیچ رد میشد، میگفت: «ماشین هم حال کرده، ببین چطور راه میره!»
وسطهای راه کنار یک چشمه توقف کردیم. مامان سفره چهارخانه را پهن کرد و بوی نان سنگک، پنیر، گوجه و چای داغ پیچید توی هوا. هنوز مزهاش را یادم هست. صدای آب، بوی خاک نمخورده و خنکی صبح… همه چیز آنقدر واقعی و زنده بود که گاهی فکر میکنم هیچ سفری بعدها نتوانست این حس را دوباره برایم بسازد.
بعد از صبحانه، بابا تصمیم گرفت یک مسیر خاکی کوتاه را امتحان کنیم. شاید برای اینکه ما بچهها ذوق کنیم یا شاید برای اینکه خودش حس ماجراجویی میکرد. پیکان روی خاکیها میلرزید و ما هر بار که ماشین از یک چاله رد میشد، قهقهه میزدیم. حتی امروز هم، وقتی ماشینم روی دستانداز میافتد، یک گوشه ذهنم آن خندههای کودکانه را یادآوری میکند.
تا اینکه… درست قبل مرزنآباد، پیکان داغ کرد. عقربه آمپر رفت بالا و بابا مثل همیشه که سعی میکرد خونسرد باشد، گفت: «هیچی نیست، طبیعیه…» اما ما فهمیدیم طبیعی نیست. ماشین را زد کنار، کاپوت را بالا زد و بخار مثل یک ابر کوچک سفید از موتور بیرون زد.
آنجا بود که فهمیدم ماشینها هم قهر میکنند.
بابا با یک بطری آب معدنی و همان مهارت همیشگیاش رادیاتور را خنک کرد و ما چهار نفر دور ماشین ایستاده بودیم… انگار داشتیم به یک عمل جراحی مهم نگاه میکردیم. بعد که موتور روشن شد، همه یک آه راحتی کشیدیم—حتی پیکان، اگر از من بپرسی.
وقتی رسیدیم شمال، باد خنک از لابهلای درختها میآمد و بوی ساحل با همه چیز قاطی شده بود. پیکان را در سایه چند درخت سپیدار پارک کردیم. آن عصر، وقتی آفتاب آرام آرام پشت کوه پنهان میشد، بابا پشت فرمان نشسته بود و سرتکیه داده بود عقب. مامان آرام با او حرف میزد. من و خواهرم روی کاپوت نشسته بودیم و پاهایمان را تاب میدادیم.
لحظه سادهای بود، اما همان لحظه شد تصویری که بعدها معنای «سفر خانوادگی» را برایم ساخت.
سالها گذشت. پیکان فروخته شد. ماشینهای جدید آمدند؛ راحتتر، بیصداتر، مجهزتر… اما هیچکدام جای آن سفر اول را نگرفتند. هیچ ماشینی جای خشخش نوار کاست معین، داغکردن وسط جاده یا بوی صندلیهایی که آفتاب تابستان گرمشان کرده بود را نگرفت.
هر وقت در جاده چالوس رانندگی میکنم یا پیکان سفیدی از کنارم رد میشود، یک لحظه همه چیز وایمیستد؛ انگار دستی آرام شانهام را لمس میکند و میگوید:
«دنده عقب بزن… هنوز آن روز، آن سفر و آن شادی کوچک با توست.»
و راستش را بخواهید… هنوز هم هست.