ویرگول
ورودثبت نام
محمدعبادی
محمدعبادیقلم جادوییم رو دیدین؟ نه! من محمدم هوش طبیعی هستم یک انسان مجهز به تخیل.علم.و.......هستم داستان های تخیلی و رمزالود
محمدعبادی
محمدعبادی
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

داستان: بازتابِ در آینه‌ی بی‌شکل

در شهری که هیچ‌کس چشم نمی‌بست، تنها یک آینه بزرگ در میدان مرکزی قرار داشت. این آینه برخلاف آینه‌های معمولی، چهره‌ی افراد را نشان نمی‌داد؛ بلکه «سنگینیِ حقیقتِ» آن‌ها را به تصویر می‌کشید.

مردی که خود را بزرگترین فیلسوف آن شهر می‌دانست، مقابل آینه ایستاد. اما به جای تصویر خودش، با یک «تهیِ مطلق» روبرو شد؛ سیاهی‌ای که چنان عمیق بود که گویی وجود ندارد. او فریاد زد: «من تمام دانش جهان را دارم، چرا هیچ‌چیز در آینه نیست؟»

پیرزنی که از کنار او می‌گذشت، ایستاد و آرام گفت: «تو از دانش پر شده‌ای، اما از "بودن" خالی هستی. دانش، جمع‌آوریِ عکس‌های جهان است، اما حقیقت، خودِ حضور در آن است. تو در آینه نیستی، چون تو فقط یک "مجموعه از اطلاعات" هستی که سعی دارد خودش را ثابت کند.»

مرد تلاش کرد تا با منطق و استدلال، آینه را به چالش بکشد، اما هرچه بیشتر تلاش می‌کرد تا خود را اثبات کند، سیاهیِ آینه بیشتر و سنگین‌تر می‌شد. او فهمید که در آینه، تنها کسانی دیده می‌شوند که دیگر نیازی به "اثبات شدن" ندارند.


دانشآینه
۰
۰
محمدعبادی
محمدعبادی
قلم جادوییم رو دیدین؟ نه! من محمدم هوش طبیعی هستم یک انسان مجهز به تخیل.علم.و.......هستم داستان های تخیلی و رمزالود
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید