ویرگول
ورودثبت نام
محمدعبادی
محمدعبادیقلم جادوییم رو دیدین؟ نه! من محمدم هوش طبیعی هستم یک انسان مجهز به تخیل.علم.و.......هستم داستان های تخیلی و رمزالود
محمدعبادی
محمدعبادی
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

کتاب های نوشته شده توسط خودم:رادیوی مرده ها و متروی ارواح=سبک:هیجان انگیز/ماورایی/بقا/پارت4

واگن، در حالی که هیچ ایستگاهی دردید نبود، شروع به حرکت کرده بود.

صدای لرزش واگن روی ریل‌ها، رفته‌رفته از یک صدای خفیف به یک غرشِ فلزی و خفقان‌آور تبدیل شد. در همین لحظه، رادیوی قدیمی که روی صندلی قرار داشت، دوباره شروع به نویز دادن کرد. اما این بار، نویزها کوتاه‌تر بودند و انگار قرار بود به یک کلام تبدیل شوند.

صدای رادیو، این بار با طنینی که انگار مستقیماً از داخل جمجمه‌ی آن‌ها می‌آمد، بلند شد:

«...سهراب... آن شب... در آن جاده‌ی بارانی... چقدر با خودت عهد بستی که هرگز آن حقیقت را به همسرت نگویی...؟»

سهراب ناگهان خشکش زد. تسبیح از دستش رها شد و روی کف فلزی واگن افتاد. صورتش از رنگ پرید و به سفیدی کاغذ شد. او با لبی لرزان، در حالی که چشمانش از وحشت گشاد شده بود، زیر لب گفت: «او... او چطور می‌داند؟ من... من هیچ‌وقت...»

ایمان که تا لحظه‌ای قبل داشت با عصبانیت سر به سینه می‌زد، حالا با بدنی منقبض به سهراب خیره شده بود. او با لحنی که سعی می‌کرد مقتدرانه باشد اما لرزش در آن پیدا بود، گفت: «داری چی می‌گی پیرمرد؟ چه جاده‌ای؟ چه حقیقتی؟ این رادیو داره در مورد تو حرف می‌زنه؟»

آذر، در حالی که قلبش به شدت می‌تپید، به رادیو نزدیک‌تر شد.

با شنیدن کلمات رادیو، ناگهان محیط تغییر کرد. لرزش واگن از یک حرکت ساده به یک لرزش فرکانسی تبدیل شد؛ انگار واگن نه روی ریل، بلکه روی یک موجِ نامرئی از انرژی حرکت می‌کرد. نورهای سقف، به جای خاموش و روشن شدن، شروع به تغییر رنگ کردند؛ از آبی سرد به بنفشِ تند و سپس به قرمزِ خونین.

آذر متوجه شد که این فقط یک اتفاق ساده نیست. او با دقت به دیواره‌های فلزی واگن نگاه کرد. لایه‌های نازکی از ماده‌ای شبیه به «مایع سیاه» از شکاف‌های سقف شروع به بیرون ریختن کردند. این ماده نه آب بود و نه روغن؛ انگار بخشی از تاریکی مطلق بود که به صورت فیزیکی در حال ورود به واگن بود.

صدای رادیو این بار دیگر انسانی نبود؛ صدا به شکلی دیجیتالی و چندلایه درآمده بود، انگار هزاران نفر همزمان با هم صحبت می‌کردند:
«...تراکمِ حقیقت در این واگن... در حال افزایش است... ماده‌ی سیاه... جرمِ دروغ‌ها را جذب می‌کند... فرکانسِ وجودتان... در حال فروپاشی است...»

یمان با وحشت فریاد زد: «این چیئه؟ این ماده سیاه داره به پاهامون می‌رسه!» او سعی کرد از صندلی بلند شود، اما ناگهان بدنش با شدت به عقب پرتاب شد، انگار که یک نیروی گرانشِ متغیر،ماده‌ی سیاه، که حالا مثل دست‌های بی‌شماری از تاریکی بود، با سرعت به سمت پاهای آن‌ها خزید. این ماده فقط حرکت نمی‌کرد، بلکه با برخورد به سطح فلزی واگن، صدای «تیک‌تیک» عجیبی می‌داد، مثل ضربان قلب یک موجود مرده.

ناگهان، ایستگاه بعدی، یا شاید هم فرکانسِ بعدی، با یک انفجارِ نورِ بنفش ظاهر شد. واگن با چنان شدتی تکان خورد که انگار با یک تلسکوپ به درون یک سیاهچاله پرتاب شده بودند. در آن لحظه، آذر متوجه چیز ترسناکی شد: دیوارهای واگن دیگر فلز نبودند؛ آن‌ها شفاف شده بودند!

و با وحشت به بیرون نگاه کرد. بیرون از پنجره‌ها، جاده‌ای نبود، ایستگاهی نبود، بلکه فقط «هیولاهایِ نوری» بودند؛ موجوداتی از جنس فرکانس و داده که مثل جریان‌های الکتریکی در فضای بی‌انتها شناور بودند و با هر بار لرزش واگن، به سمت شیشه‌ها هجوم می‌آوردند.

رادیو با صدایی که حالا شبیه به جیغِ یک سیستمِ کامپیوتریِ در حال سوختن بود، فریاد زد:
«فرکانسِ جرمِ سهراب... غیرقابل تحمل است! حقیقت... در حال فروپاشی است!»

در همان لحظه، سهراب که از ترس به گوشه‌ای کز کرده بود، ناگهانشروع به جیغ کشیدن کرد. اما صدای او، دیگر صدای انسان نبود؛ صدای او تبدیل به یک «نویزِ دیجیتالی» شده بود! بدنش شروع کرد به پیکسل‌پیکسل شدن؛ انگار واقعیتِ وجود او داشت در میان این میدان‌های مغناطیسی، تکه‌تکه و «دیجیتالی» می‌شد.

ایمان با هیولایی که از لای شکاف صندلی بیرون می‌آمد روبرو شد؛ موجودی که نه گوشت داشت و نه خون، بلکه از رشته‌های تاریکِ اطلاعات ساخته شده بود و دقیقاً شکلِ چهره‌ی خودش را داشت!

آذر، در حالی که لرزشِ اتاق را در استخوان‌هایش حس می‌کرد، فریاد زد: «ایمان! سهراب! دست ندید! این واگن داره واقعیت ما رو می‌کشه! ما باید... ما باید یه چیز دیگه رو بگم!»

او فهمید؛ برای بقا در این میدانِ فروپاشی، تنها راه این نیست که از دروغ فرار کنند، بلکه باید چیزی را اعتراف کنند که حتی خودشان هم از گفتنش می‌ترسیدند؛ چیزی که اگر گفته شود، شاید هم واگن را متوقف کند و شاید هم.............،،،،،،،،،،،،

رادیوشروع
۵
۰
محمدعبادی
محمدعبادی
قلم جادوییم رو دیدین؟ نه! من محمدم هوش طبیعی هستم یک انسان مجهز به تخیل.علم.و.......هستم داستان های تخیلی و رمزالود
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید