
رادیو شروع به پخش صدای مردی می کند که می گوید:«من ده سال پیش در همین ایستگاه کشته شدم...».غریبه ها متوجه می شوند که هر بار رادیو حقیقتی درباره ی گذشته ی یکی از انها را فاش می کند،واگن کمی به مقصد(که معلوم نیست کجاست)حرکت می کند.ان ها متوجه می شوند که برای رسیدن به سطح زمین،باید با گذشته های تاریک و گناهانی که از ان فرار می کردند،روبروشوند.
واگن تنها و زمانی حرکت می کند که رادیو یک«رازپنهان»را فاش می کند.اما نکته ترسناک اینجاست:هر بار که رادیو حقیقتی را می گوید،یکی از مسافران دچار یک «اثرجانبی» می شود(مثلا بخشی از حافظه اش پاک می شود یا به شدت دچار توهم می شود).این یعنی ان ها برای رسیدن به مقصد باید بخشی از خودشان را قربانی میکنند.
«سهراب»:مردی مسن و مذهبی که معتقد است این مترو مکان برزخی است و از رادیو می ترسد.او می خواهد واگن را متوقف کند و هرگز حرکت نکند.
«ایمان»:جوانی که بسیار خودخواه و عملگراست.او از اینکه رادیو حقیقت را می گوید خوشحال است،چون می داند با فاش شدن راز های بقیه،می تواند از انها باج بگیرد یا کنترلشان کند.
«صدای ضبط شده»:رادیو فقط پخش نمی کند،بلکه گاهی اوقات از مسافران می خواهد که در پاسخ،یک«اعتراف»کنند.
اگر اعتراف نکنند ،...........