
در قلمرویی دوردست، ساعتسازِ بزرگی زندگی میکرد که نه ساعت، بلکه «سرنوشت» میساخت. او چرخدندههایی چنان ظریف و عظیم داشت که هر حرکتِ کوچکِ یکی، باعث چرخشِ تمامِ جهان میشد.
شاگردی که میخواست سرنوشتِ خود را تغییر دهد، با خشم به ساعتساز حمله کرد و فریاد زد: «من ارادهیِ خود را دارم! من میتوانم این چرخدنده را متوقف کنم و مسیرم را عوض کنم!»
ساعتساز بدون آنکه سرش را بلند کند، گفت: «تو فکر میکنی خشمِ تو، یک انتخاب است؟ تو فکر میکنی این فریادِ تو، از خودِ اراده زاده شده؟»
شاگرد گفت: «بله! من تصمیم گرفتم که اعتراض کنم!»
ساعتساز لبخندی زد و گفت: «تو فقط یک چرخدندهیِ بسیار کوچک و ظریف هستی که فکر میکند "حرکت کردنش" یک انتخاب است، در حالی که حرکتِ تو، نتیجهیِ فشارِ چرخدندههایِ بزرگتر است. تو حتی "خشمِ تو" هم، بخشی از محاسباتِ دقیقِ این ماشینِ عظیم است. تو نمیتوانی از چرخدنده بودن فرار کنی، چون "ارادهیِ تو" خودش بخشی از چرخدنده است.» پنداموزِ فلسفی:
پارادوکسِ ارادهیِ آزاد: اگر جهان یک زنجیرهیِ پیوسته از علت و معلول باشد، آیا «انتخاب» واقعاً وجود دارد؟ این داستان به چالش میکشد که آیا ارادهیِ ما، خودمان هستیم یا تنها واکنشِ بیارادهیِ ما به علتهایِ پیشین است.
توهمِ کنترُل: ما احساس میکنیم کنترلگرِ زندگیِ خود هستیم، اما شاید تنها در حالِ اجرایِ نقشهای باشیم که از پیش توسطِ قوانینِ فیزیک، بیولوژی و تاریخ، نوشته شده است.
ایا این داستان شایسته دنبال کردن نیست لطفا کلاهتون رو قاضی کنید