
ده سال پیش«آذر» زنی که به دلیل یک حادثه در گذشته،دچار فراموشی بخشی از هویت خود شده است.او فردی منتقی و بسیار محتاط است که سعی می کند در شرایط بحرانی،از احساساتش فاصله بگیرد تا زنده بماند.اذر و چهار غریبه در یک واگن متروی تاریک و بدون حرکت بیدار می شوند. تها منبع نور،های ضعیف و رادیویی است. که روی یکه از صندلی ها قرار دارد. رادیو شروع به پخش صدایی می کند که می گوید«من ده سال پیش در همین ایستگاه کشته شدم.....»
این یک داستان رمزالود و بقا بود اگه دوست داری هرچه زودتر پارت2 رو منتشر کنم بکوب رو لایک و منو فالو کن اگه خوشت نیومد نظرتو بنویس تا هر نوع کتابی دوست داری بنویسم اگه لایک ها رسید به 10 تا پارت2 رو زودتر می نویسم