
«سه مورد از چهار کارکردِ جهتساز در دسترسِ آگاهی (هوشیاری) هستند. تجربهی روانشناختی مؤید آن است که برای مثال، یک سنخِ عقلانی که کارکردِ برترش تفکر است، یک یا احتمالاً دو کارکردِ کمکی از ماهیتِ غیرعقلانی در اختیار دارد؛ یعنی حس (کارکردِ واقعیتسنجی) و شهود (ادراک از طریق ناخودآگاه). کارکردِ پستِ او احساس (ارزشگذاری) خواهد بود که در وضعیتی [بازداشتهشده] باقی میماند و با ناخودآگاه درآمیخته است. این کارکرد از همراهی با دیگر کارکردها سرباز میزند و اغلب به شکلی مهارناپذیر راه خود را میرود.
بهنظر میرسد این گسستگیِ غریب، محصولِ تمدن و نشانگرِ رهاییِ آگاهی از هرگونه وابستگیِ بیشازحد به «روحِ ثقل» است. اگر آن کارکردی که هنوز بهگونهای جداییناپذیر به گذشته پیوند خورده و ریشههایش تا قلمروِ حیوانات امتداد یافته است، بتواند وانهاده یا حتی فراموش شود، آنگاه آگاهی برای خود به آزادیِ تازه و نهچندان واهی دست یافته است. در این حالت، آگاهی میتواند با پاهایی بالدار از فرازِ مغاکها بجهد و با پرواز به سوی انتزاع، خود را از قیدِ تأثراتِ حسی، عواطف، افکارِ افسونگر و پیشآگاهیها برهاند.
برخی آیینهای تشرفِ بدوی بر ایدهی دگردیسی به شبح و روحِ نادیدنی تأکید میورزند و بدینسان بر رهاییِ نسبیِ آگاهی از زنجیرهای «عدمِ تمایز» گواهی میدهند. اگرچه گرایشی وجود دارد — که مختص به ادیانِ بدوی هم نیست — که با اغراق از دگردیسیِ کامل، نوسازیِ تام و تولدِ دوباره سخن بگوید، اما روشن است که این تنها یک تغییرِ نسبی است و پیوستگی با وضعیتِ پیشین تا حد زیادی حفظ میشود. در غیر این صورت، هر تحولِ مذهبی منجر به شکافِ کامل در شخصیت یا از دست دادنِ حافظه میشد که بدیهی است چنین نیست.
ارتباط با نگرشِ پیشین حفظ میشود، زیرا بخشی از شخصیت در موقعیتِ قبلی جا میماند؛ به عبارت دیگر، آن بخش به ناخودآگاه فرو میرود و شروع به شکلدهی به سایه میکند. این فقدان، در آگاهی از طریقِ غیبتِ حداقل یکی از چهار کارکردِ جهتساز احساس میشود و کارکردِ مفقود همواره متضادِ کارکردِ برتر است. این فقدان الزماً به شکلِ غیبتِ مطلق نیست؛ به بیان دیگر، کارکردِ پست ممکن است ناخودآگاه یا آگاهانه باشد، اما در هر دو صورت، خودمختار و وسواسی است و تحت تأثیرِ اراده قرار نمیگیرد؛ این کارکرد دارای خصلتِ «همه یا هیچِ» یک غریزه است.
اگرچه رهایی از غرایز موجب تمایزیافتگی و ارتقای آگاهی میشود، اما این امر تنها به قیمتِ تحلیلرفتنِ کارکردِ ناخودآگاه میسر است؛ بهطوریکه جهتگیریِ آگاهانه، فاقدِ آن عنصری میشود که کارکردِ پست میتوانست فراهم کند. از این روست که اغلب افرادی با گسترهی حیرتانگیزی از آگاهی، نسبت به یک نوزاد شناختِ کمتری از خود دارند و تمام اینها به این دلیل است که «چهارمین [عنصر] نمیخواست بیاید» — او در پایین، یا در بالا — در قلمروِ ناخودآگاه باقی ماند.»
کارل گوستاو یونگ، «مسئلهی چهارمین»، روانشناسی و دین، شرق و غرب، مجموعهی آثار، جلد ۱۱، پاراگراف ۲۴۵.