- واسم یه هواپیما بکش.
این سطر آغازین از داستان نسبتاً کوتاهی از «اریک امانوئل اشمیت» است.
از مجموعه ای با عنوان «انتقام بخشش و دو داستان دیگر» از نشر قطره و ترجمهی خانم شهلا حائری به همراه شاگردان خود. «واسم یه هواپیما بکش» نام سومین داستان از این مجموعه است. خانم فرناز قبله زحمت ترجمهی این داستان را کشیده اند یا یا در ترجمه ی آن همکاری نموده اند.
توضیحی در خصوص نویسنده (در میان پرانتز): «اشمیت» همان نویسندهی نمایشنامهی خرده جنایتهای زناشوهری است که اتفاقاً آن هم با ترجمهی خانم شهلا حائری و در نشر قطره انتشار یافته است.
ورنر وُن برسلاو نام پیرمردی آلمانی است که در زمان جنگ خلبان بوده است. روزی دختربچه ای از دیوار باغ ویلای ایشان بالا میآید که در واقع از اعضای خانوادهی همسایهی بغلی او است و از این پیرمرد میخواهد که برای او یک هواپیما نقاشی کند.
پیرمرد ابتدا با او کمی یکی به دو میکند. اما متوجه میشود دختربچه، که دافنه نام دارد، از او خیلی حاضرجوابتر است و به هیچ وجه کم نمیآوَرَد و بیخیال خواستهی خود نمیشود. ورنر در آخر تسلیم خواستهی دختر بچه میشود و یک هواپیما میکشد.
در ادامه مشخص میشود که این پیرمرد، ورنر وُن برسلاو، پسری هم دارد. پسر پسری به نام ژوشن.
چندی پیش پاکتی به دست پسر رسیده است که سبب شده متوجهی این ماجرا شود که پدر-اَش، ورنر، به حزب نئو.نا.زی کمکهای مالی میکند.
این مسئله باعث میشود که پسر از پدر خود شاکی شده و وارد مجادله با او شود. در جایی از بحثشان به پدر خود چنین مضمونی را میگوید که من از تو تصویر آدم خوبی در ذهن داشتم و فکر میکردم به خاطر آلمان جنگیده ای و هیچگاه طرفدار حزب ... نبوده ای. پدر نمیتواند دفاعی از خود ارائه بدهد و هرچه از پسر میخواهد آرام بگیرد، ژوشن آرام نمیگیرد و به اوج عصبانیت میرسد. در نهایت ورنر پیرمرد غش میکند و از حال میرود.
در قسمتی دیگر پدر از خود دفاع میکند و موفق میشود پسر را قانع کند که این کمکهای مالی، به خاطر حمایت از آن حزب نبوده و نیست و به طور کلی دلیل دیگری برای این کار دارد. ژوشن متوجهی متوجهی قضاوت نادرست و عجولانهی خود میشود. بنابراین قلباش را با پدر خود دوباره صاف میکند.
در ادامهی داستان این دختربچه که در روزهای دیگر نیز به پیرمرد سر میزده، باعث آشنایی این پیرمرد با یکی از آثار داستانی فرانسوی زبان میشود. این اثر ادبی همچون خود دخترک روح تازهای به او میبخشد. آن دو لحظات خوشی را از خواندن این داستان تجربه میکنند. پس از هر بار اتمام آن کتاب، هر دو به این توافق میرسیدند که یک بار دیگر این اثر را از ابتدا بخوانند. با وجود این که اشاره میشود پیرمرد پیش از این در دوران جوانی و دوران کار خلبانی خود، هیچ علاقه ای به ادبیات نداشته است. حتی افرادی که کتابهای ادبی میخواندند از نگاه او بیفکر یا بیعقل یا شایستهی صفاتی بدتر بوده اند.
خواندن چندبارهی این اثر فرانسوی زبان در کنار دختربچه باعث میشود ورنر احساس نزدیکی و دوستی خاصی با نویسندهی این اثر بکند. همین نکته باعث میشود که در همایشی با موضوع همان نویسنده در آلمان شرکت کند. چراکه ورنر ون برسلاو اثر آن نویسنده را شاهکار یافته است و دوست دارد بیشتر راجع به زندگی نویسندهی محبوباش بداند.
در همایش با توجه کردن به سخنان سخنران آن همایش، متوجهی ماجرایی میشود که به دوران کاری او به عنوان خلبان در جنگ بر میگردد.
از این بخش به بعد داستان را دیگر نمیتوان بیان کرد.