
در یکی از بازارهای شلوغ شهر، تاجری بود به نام حاج اکبر. او همیشه آرزوی یک معاملهی بزرگ را داشت، اما تنها چیزی که همیشه در دستانش باقی میماند، نه طلا و نه سود، بلکه یک عالمه بدشانسی خالص!
یک روز که حاج اکبر از خواب بیدار شد، طبق معمول از چپ تخت پایین آمد. همین یک اشتباه کافی بود تا روزش نابود شود! وقتی پایش را از تخت بیرون گذاشت، مستقیم روی یک دمپایی چرخید، مثل قهرمانان فیلمهای رزمی در هوا چرخید و صاف افتاد توی سطل آب گوشهی اتاق!
از داخل سطل، فقط یک چیز توانست بگوید:
"بله... امروز هم یه روز عالی خواهد بود!"
زنش که صدای افتادن را شنید، وارد اتاق شد و با دیدن صحنه گفت:
"حاجی، تو افتادی توی سطل، یا سطل افتاد توی تو؟!"
حاج اکبر که هنوز نیمی از سرش در سطل گیر کرده بود، آهی کشید و با لحنی فلسفی گفت:
"شاید هم جفتمون توی سرنوشت غوطهور شدیم!"
بعد از کلی بدبختی، خودش را از سطل بیرون کشید، لباسش را عوض کرد و آماده شد تا به بازار برود. ولی مشکل اینجا بود که وسیلهی نقلیهی او یک الاغ به نام "رعد" بود. البته اسمش "رعد" بود، ولی سرعتش بیشتر شبیه لاکپشتی با کمردرد بود!
حاج اکبر با غرور روی رعد نشست و گفت:
"رعد جان، بزن بریم بازار که امروز روز موفقیته!"
اما رعد همانجا ایستاد و به او نگاهی کرد که یعنی:
"نچ... من امروز تعطیلم!"
بعد از ده دقیقه التماس، رشوه، تهدید و حتی وعدهی یونجهی اضافه، بالاخره الاغ تصمیم گرفت حرکت کند... اما به سمت اشتباه!
بهجای اینکه به سمت بازار برود، مستقیم وارد کوچهی همسایه شد، جایی که دقیقاً یک سطل پر از ماست تازه کنار در بود. بله! یک لحظه بعد، سطل ماست با عظمت تمام روی سر حاج اکبر خالی شد!
زن همسایه که این صحنه را دید، فریاد زد:
"وای خدااااا! کی ماستهای منو خورد؟!"
بعد که حاج اکبر را دید، خشکش زد و با حیرت گفت:
"وااااای حاجی! عجب ماستی شدی!!!"
وقتی بالاخره به بازار رسید، همهی کاسبها از دیدن او به خنده افتادند!
یکی گفت: "حاجی! تجارت پارچه رو ول کردی، رفتی تو کار ماستبندی؟!"
یکی دیگر گفت: "داداش، ماست محلیه یا پرچرب؟!"
اما حاج اکبر نمیتوانست وقت تلف کند، چون قرار بود بزرگترین معاملهی عمرش را انجام دهد! آن روز، یک تاجر بزرگ از اصفهان آمده بود تا مقدار زیادی پارچه بخرد. اما همان لحظه که حاج اکبر داشت خودش را مرتب میکرد، یکی از شاگردهای بازار با عجله از کنار مغازه رد شد و محکم به او خورد!
نتیجه؟
یک طاقه پارچهی قرمز از قفسه افتاد، دور سر حاج اکبر پیچید و او را شبیه سوپرمن کرد!
اما این تازه اول بدبختیها بود...
تاجر اصفهانی که تازه وارد مغازه شده بود، وقتی این صحنه را دید، چند ثانیه خیره ماند. بعد خندید و گفت:
"حاجی، اینجا مغازهی پارچهفروشی بود یا نمایش سیرک؟!"
حاج اکبر که میخواست سریع خودش را از این وضعیت خلاص کند، پارچه را از سرش کند و پرتاب کرد! اما مشکل اینجا بود که پارچه افتاد روی یک گربهی وحشی که روی قفسه نشسته بود!
گربه که احساس خطر کرد، جیغ کشید، از قفسه بالا پرید، و در حرکتی شبیه گلادیاتورها، مستقیم پرید روی سر حاج اکبر!
در همین لحظه، بازار از شدت خنده ترکید! یکی از شاگردها داد زد:
"یا علیییی! گربه اینجاااا!"
حاج اکبر که وسط مغازه با یک گربهی وحشی درگیر شده بود، تلاش میکرد آن را از خودش جدا کند، اما گربه مصمم بود که حاج اکبر را نابود کند!
تاجر اصفهانی که این صحنه را دید، دیگر نمیتوانست نفس بکشد از خنده! روی زمین افتاد و درحالیکه اشکهایش را پاک میکرد، گفت:
"حاجی، پارچه که نفروختی، ولی یه نمایش کمدی اجرا کردی! قیمت بلیت چنده؟!"
و در حالی که هنوز از خنده میلرزید، از مغازه بیرون نرفت…
و حاج اکبر ماند، با یک مغازهی بههمریخته، یک عالمه پارچهی ریختهشده، یک گربهی عصبانی که همچنان روی سرش نشسته بود، و بازاری که از شدت خنده در حال انفجار بود!
بعد از آن روز، هر وقت کسی از حاج اکبر دربارهی معاملهی بزرگش میپرسید، او فقط آه میکشید و میگفت:
"البته، بین خودمون بمونه، هنوز یه کم ماست پشت گوشم مونده بود..."