ویرگول
ورودثبت نام
novel
novelنویسنده رمان تاریخی
novel
novel
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

سیف الدین قطز

(حماسه قطز_بخش یازدهم)


سلطان از جای خود برخاست. چنان‌که قدم می‌زد، گفت: (به اقطاعی خبر دهید که فورا به قصر بیاید؛ در جنگ به او نیاز داریم. و حق با وزیر شرف‌الدین است، ما باید آماده باشیم. وزیر! شخصاً به ارتش برس و سربازان را برای جنگ آماده کن). وزیر شرف‌الدین گوش به فرمان سلطان نهاد. همه خاموشی گرفته بودند که شجرالدر به سخن آمد: (اقطاعی را نباید  دوباره به قصر بیاورید، سلطانم . وزیر شرف‌الدین به‌ تنهایی می ‌تواند فرمانده لشکر باشد. اقطای تشنه قدرت است و وقتی به فرماندهی لشکریان  برسد، سعی می‌کند ما را  نیز از سر راهش بردارد). افشین که گویی اقطای را می‌شناخت، ساکت نماند و در پاسخ به شجرالدر گفت:(اگر بخواهیم با ملک ناصر وارد جنگ شویم، باید برنامه‌ای بی‌نقص بریزیم و هیچ‌کس در این کار، بهتر از اقطای نیست).

 سلطان آیبک لحظه‌ای در اندیشه‌ی سخنان شجرالدّر و افشین فرورفت و سپس گفت  :( اکنون به وجود او نیازمندیم. او را فراخوانید تا ببینم بعدا چه خواهد شد.  اما ، تو چه اندیشه ای داری، فرمانده محمود ؟  ) قدمی پیش نهادم و پاسخ دادم :( ای سلطان، شما به خوبی می‌دانید که من ، مغولان را از نزدیک می شناسم .  دیری نگذشته ، انان روی به ما خواهند آورد، همان‌گونه که خوارزمشاهیان، غوریان و سلجوقیان روم را در هم شکستند. می ترسم که مصر نیز مورد یورش آنان قرار گیرد. صلاح در آن است که با حکومت‌های مسلمان به اتحاد آییم، چرا که اکنون زمان جنگ  نیست، زمان اتحاد است ). سلزان تبسمی تلخ زد و گفت :( سخنانت صحیح است ، ولیکن این سخنان را باید برای ملک ناصر بازگویی نه من!).

 این چنین شد که که  تدبیر امور جنگ را به اقطای، فرماندهی بخش مرکزی را به  وزیر شرف الدین ، جناح چپ را به افشین و جناح راست سپاه را به من واگذاشتند. پس از اتمام یافتن  مجلس، با وزیر راهی میدان تمرین شدیم. او هر آنچه در انجمن  اتفاق افتاده بود را برای سربازان باز گفت و از ایشان خواست تا خود را برای نبرد آماده کنند. من اما در دل می‌خواستم به هرقیمتی از وقوع این جنگ جلوگیری کنم؛ نمی‌خواستم همانند سرزمین پدری‌ام، این دیار را نیز از دست بدهم .

عصر ، وزیر شرف الدین قاصدی به حجره فرستاد تا به نزدش رویم . با افشین بدان‌جا رفتیم. در آن مجلس، جز وزیر، مردی بلندبالا و نیرومند نیز حضور داشت؛ او موی سیاه  رنگ و رخساری آفتاب‌سوخته داشت.  آن مرد، اقطای بود . افشین او را در آغوش گرفت و مرا نیز به او معرفی کرد. گرد هم نشستیم که وزیر شرف ‌الدین نامه ‌ای از جیب درآورد. آن را گشود و گفت : («این نامه‌ای است که ملکه ناصر به سلطان فرستاده است . در نامه چنین نوشته بود:

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

از سوی وارث تاج و تخت ایوبیان، ملک ناصر یوسف بن محمد بن غازی، به غاصب تاج و تخت مصر، آیبک!

 

سرزمین مصر میراث اجدادی ماست؛ میراث صلاح‌الدین ،آن فاتح نامی ! چگونه جرأت کردی بر جایگاهی بنشینی که تنها برازنده‌ی فرزندان و نوادگان سلطان عادل است؟ . گمان کردی با چند روز سلطنت موقت  ، می‌توانی ریشه‌های دیرینه‌ ی یک خاندان بزرگ را از خاک برکنی؟ .

 خبر به ما رسیده است که خود را سلطان مصر خوانده‌ای! سلطانی که از پشت پرده یک کنیز به قدرت رسیده باشد، چه ادعایی بر تخت می‌تواند داشت؟ .مصر خانه‌ی ماست، نه طعمه‌ای برای بندگان دیروز ما. شکیبایی پیشه کردیم به امید آن ‌که عقل و خرد تو را به جایگاه واقعی‌ات بازگرداند. اما چنین پیداست که جز شمشیر، راهی برای بیدار کردن غافلان نیست .

به تو فرصت می‌دهم از خواب غفلت بیدار شوی و به جایگاه اصلی خویش بازگردی، وگرنه بدان که روزگار سیاهی در انتظار تو و  یارانت است و شمشیر عدل ما ، ما هیچ غاصبی را آسان نخواهد داد. این آخرین هشدار من است ؛ یا تسلیم شو و از خشم ما در امان بمان، یا آماده باش برای رویارویی.

 

و السلام على من اتبع الهدى.
ملک ناصر یوسف، خادم دولت ایوبی و سلطان به حق شام و مصر.

افشین که از شنیدن این سخنان به خشم آمده بود، گفت:( این مرد نمی‌داند چه می‌گوید! گستاخی را از اندازه گذرانده است). وزیر نامه را بست و کنار گذاشت، سپس نقشه‌ای بزرگ بیرون آورد و آن را بر زمین پهن کرد. اقطای گفت:( اگر بخواهیم این سرزمین را نگه داریم، راهش با خشم و شتاب نیست. باید چاره‌ای سنجیده یافت.  نگاهی به نقشه انداختم و گفتم :( حق با اوست. به نظر من، اگر بخواهیم در برابر ارتش ملک ناصر پایداری کنیم، باید از عشایر عرب یاری بگیریم. این‌گونه شانس پیروزی بیشتر خواهد شد). 

یلدا عبدالله پور

تاریخ
۱۷
۲
novel
novel
نویسنده رمان تاریخی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید