«اهل فوتبال، دختربازی، رفیقبازی، سیگار، قلیون و هر نوع رفیق دودی دیگهای نباشه. اهل آموزش و کتاب مثل خودم باشه. برام مهم نیست اگر پولدار نباشه یا خونه و ماشین نداشته باشه! چنین فردی رو سراغ داری؟ تو خودت آخریش بودی!»
این جوابی بود که یک بار وقتی برادرم شاکیانه ازم پرسید که «یعنی تو هیچوقت نمیخوای ازدواج کنی؟» در عصبانیت و ناراحتی بهش گفتم، ولی بعدش با خودم فکر کردم که بیشتر مردم حداقل یکی از اینها رو دارند، خب معلوم هست که عمرا من بتونم یکی رو پیدا کنم. تازه اگر چنین فردی قبلا جای پارکش پر نشده باشد و ازدواج نکرده باشد. حالا بماند که همه اینها در صورتی برای من مهم بود که تازه خود فرد، در این جامعه که همگی به خاطر رفتارهای اشتباه خانواده و اجتماع در محیطهای مختلف به نوعی یک سری اختلالات روحی روانی داریم، حداقل نیمچه سالم باشد و شخصیت خودشیفته و اختلال دو قطبی و پارانوئید و... نداشته باشد.
من همیشه برایم سوال بود که اگر همه وسایل و خواستههای زندگی مثل ماشین و خانه و صفر تا صد وسایل کوچک و بزرگ برای یک زندگی مهیا باشد دیگر دو نفر برای چه چیزی دقیقا باید بجنگند و مگر قصه سیندرلا و ازدواجش با شاهزاده است که همه اینها را از ابتدا داشته باشیم و باقی زندگی را فقط بگردیم و بچرخیم و بچه دار شویم؟ پس چالشهایی که کمک کند باعث رشد من و همسرم بشود کجا میرود؟ از همه اینها بدتر اگر با همه این امکانات وارد زندگی شوم و بعد متوجه شوم انتخابم اشتباه بوده برگشتنم به عقب و به زندگی مجردی با این همه حساب و کتاب مالی آنقدر سخت میشود که انسان ترجیح میدهد بسوزد و بسازد اما هرگز این دعوا را که این را من خریدهام و آن را تو خریدهای را راه نیندازد.
با همه این اوصاف باز هم امیدی نداشتم چنین فردی اصلا وجود خارجی داشته باشد و اگر باشد از کجا معلوم که یک حس دو طرفه بین من و چنین شخصی ایجاد شود.
الان که بیشتر از ده سال از آشناییام با چنین فردی میگذرد و بیش از پنج سال از ازدواجم با او، به جرات میتوانم به شما بگویم خدا همیشه آن چیزی را که میخواهید به شما میدهد اما شاید لازم باشد کمی انعطافپذیرتر باشیم. ما برای رسیدنمان به هم سختیهای زیادی کشیدیم، به خاطر مخالفت خانوادهها با ازدواجمان، چیزهایی را تحمل کردیم که کمتر کسی حاضر به پذیرفتن آن در این دوره و زمانه است. مثل نگرفتن جشن عروسی، نپوشیدن لباس عروس، عدم حضور عکاس و فیلمبردار در مراسم عقد و نبود خانواده هردو طرف و نداشتن عکس در زمان عقد از خانوادهها، شروع زندگی در زیرزمین با حداقل وسایل ضروری زندگی.
اما این توصیفی است از سمت دیگرانی که از بیرون ازدواج ما را میبینند. آن چیزی که ما از ابتدا از ازدواجمان دیدیم این بود:
ما اعتقاد داشتیم وسایل زندگی باید قدشان از ما کوتاهتر باشد و سبکتر هم باشند که در ابتدای زندگی که مستاجریم راحتتر بتوانیم انها را جابهجا کنیم. ما معتقد بودیم این وسایل هستند که باید در خدمت ما باشند و نه ما در خدمت وسایل.
من همیشه دوست داشتم ازدواج سادهای داشته باشم. هیچ علاقهای به لباس سفید عروس نداشتم. نمی.دانم شاید به خاطر آن جمله معروف که میگوید: «عروس با لباس سفید میره خونه بخت با کفن سفید برمیگرده» که با اعتقادات ما جور در نمیآمد. ما معتقد بودیم هرجا حس کردیم سوهان روح خودمان یا فرزندانمان شدیم به هر طریقی که شده مجبور نیستیم این رابطه را ادامه بدهیم. ما هردو حوصله جلسه خواستگاری و مراسمات دست و پاگیر را نداشتیم چون در همه این مراسمات قرار بود دیگران برای ما و چیزهایی که یک عمر قرار بود خودمان با آنها دست و پنجه نرم کنیم تصمیمگیری کنند. از آرایشهای غلیظ عروس که او را تبدیل به موجود دیگری در روز عروسیاش میکرد که حتی خودش هم خودش را نشناسد فراری بودم. مراسم ازدواج ما بدون خواستگاری و پاتختی و... تماما تحت کنترل خودمان برگزار شد. عکاس ما هم خود حاج آقایی بود که ما را عقد کرد و شاهد هم از بیرون آوردیم.
جهاز ما شامل یک یخچال کوچک دست دوم سامسونگ و یک گاز رومیزی سه شعله قدیمی که از دوران دانشجویی داشتم، دو عدد میز کامپیوتر و پانصد جلد کتاب من و پانصد جلد کتاب همسرم بود که به دلیل کمبود کارتن بسته بندی با نخ شیرینی آنها را دسته دسته کرده بودیم و فقط با یک وانت همه این وسایل را به خانه جدیدمان یعنی همان زیرزمین نقلی ۳۰ متری بردیم. قشنگترین خاطره آن روز این است که مردم از کنار ما رد میشدند و میپرسیدند خانم این کتابها فروشی هستند و من با خنده پاسخ میدادم نه آقا اینها جهازمون هستند!
این ماجرا را روزی برای دوستم تعریف میکردم و او در انتها گفت: «وای نه من این زندگی درویشی را نمیخواهم!» چیزی که این عزیز نمیدانست این بود که ما اینگونه شروع کردیم، اما هیچگاه نگفتیم اینطور ادامه دادیم! الان بعد از پنج سال ما یک زندگی کامل برای خودمان دست و پا کردهایم اما همچنان علایق و انتخابهای شخصیمان در اولویتاند نه رسم جامعه، نه نگاه و حرف مردم، نه چشم و هم چشمی.
و هنوز هم معتقدیم با یک فنجان چای هم میتوان شاد بود؛ اگر آنکه باید باشد، باشد!
چای هم میتوان شاد بود؛ اگر آنکه باید باشد، باشد!