چند سال پیش که آسمان هنوز با مملکت قهرش نگرفته بود، در شبی بارانی بُز آوردیم و ماشین قراضهمان رفت تخت سینهٔ تیر برق. چشمتان روز بد نبیند؛ تیرچهٔ لامذهب انگار که منتظر تلنگری باشد تا سالها ایستادگی اجباری را تلافی کند جوری خودش را روی سقف ماشین ول داد که هر کسی لاشه را میدید میگفت «کسی زنده مانده؟» و بماند که افسر بندهخدا باور نمیکرد بنده و رفیقی که در محل حضور داشتیم از همین تفالهٔ آهنی دو قاچ شده بیرون آمده بودیم و همهاش میپرسید شما چطور سالمید. ما که گرگیجه گرفته بودیم و زبانمان لکنت پیدا کرده بود ولی بعدها گفتیم لابد خواست خدا بوده و به حکمتی ما را به حکم شیشهای که بَر سنگ نگه میدارد از آن مخمصه بیرون کشیده است.
چند صباحی بعد از حادثه که حالات ربّانی و شکرگزاریها و قربانی کردنهای فکوفامیل به سرانجام رسید، ما ماندیم و دو قاچ آهنپاره که سابقاً نیز ید طولایی در اخلال آرامش ما داشت و حالا دیگر حسابی روی دستمان باد کرده بود. بزرگان فامیل و مکانیکهای آشنا و صافکارهای نامآور محل همگی اتفاق نظر داشتند که این بیصاحب دیگر درست بشو نیست و وانگهی درست هم بشود قدر دو تا اُتل صفر خرج روی دست میگذارد. چیز دیگری که این اشخاص شخیص آهنشناس متفقالقول به بنده خاطر نشان کردند این بود که چارهٔ کار عباس آقا اسقاطچی است که شهره دارد به پایین آوردن دل و روده خودروهای داخلی با گرایش به آب کردنِ ارگانهای بیرون کشیده شده. یعنی به ما گفتند ماشین را اوراق کن و پولی که از آهن و قطعات سالم گیرت میآید بزن به کاری و چه میدانیم، اگر زورت میرسد، دوباره یک چهارچرخ برای خودت دستوپا کن.
ما که زبانمان در برابر تخصص همواره صغیر بوده و از پسِ این توصیهها بهرویچشم گویان راه افتادیم سمت اسقاطخانه عباس آقا. چون محل کار ایشان که میان اهل محل به گورستان اُتل شهرت داشت در منطقهای خارج از آبادی و به قول خودمان در جایی واقع بود که عرب نی انداخته بود، صبح خروسخوان راه افتادیم تا لنگه ظهر رسیده باشیم. خود عباس آقا را کمتر کسی دیده بود و شایعات پیرامون ظاهر و تواناییهایش فراوان بود، کمترینش اینکه میگفتند یکتنه گلهای گرگ را با میلسوپاپ از پا درآورده. بنده ولی معتقد بودم آدمی که از دیده برود همانا که تازه چشم اهل غیبت را میگیرد و جوری که انگار شیرینی مضاعف داشته باشد نُقل مجالس میشود. گفتم احتمالاً این اراجیفی که پشت عباس آقا تفت میدهند نیز از همینهاست و بنده خدا را بیکسوکار گیر آوردهاند. ولی ظهر که به گورستان ایشان رسیدیم شیر فهم شدم که دهانِ بیچفتوبست مردم پُر بیراه نمیگفته...
آفتاب فرق سرمان را نشانه رفته بود و برای اینکه جلومان را ببینیم دستی را مثل سلام نظامی چسبانده بودیم به پیشانی. رفیق ما طلیعهدار شد و یااللّه گویان از بین لاشههای آهنی خودش را سُر داد داخل محوطه. صدای سلام و علیک گرمی شنیده شد و قبل از اینکه من داخل شوم عباس آقا بفرما بفرما گویان به استقبال آمد. مردی بود چاق و گریسی و سیهچرده با کُپه موی مجعد سفیدی که روی سینهاش چسبانده بودند و از زیرپوش چرکش بیرون زده بود. دستهایش را مدام به لُنگی میمالید که بیشتر کثیفشان میکرد و هر دو قدم یک بار جوری گلویاش را صاف میکرد که انگار میخواهد نطق کند ولی چیزی نمیگفت و در امتداد توضیحات ما هان و هون میکرد.
تا اینجا باورم شده بود که چنین مردی قطعاً با یک میلسوپاپ گله گرگی را حریف است و با همین دستهای پینهبستهٔ روغنی و آن چشمهای گود افتاده هر اُتل بختبرگشتهای را در جیک ثانیه پوست میکند. عباس آقا با کمری خم و گردنی کج چپ و راست و بالا و پایین ماشین را برانداز کرد و با جدیتی که آدم را به خنده میانداخت رو به رانندهٔ یدککش کرد و سری تکان داد. ایشان که انگار سروکارش همیشه با همین قماش اسقاطچی باشد منظور و مقصود را فهمید و لاشهٔ دو قاچ شده اُتل ما را از قل و زنجیر رها کرده خدایا شکرت گویان حقالزحمه را در جیب گذاشت و رفت. عباس آقا که مشخص بود دیالوگهایش را به حرکات سر محول کرده اینبار نگاهی به رفیق ما انداخت و با یک کشیدگی گردن به ایشان فهماند که برویم داخل.
اتاق بوی روغن سوخته میداد و دیوارها را انگار یکی سر حوصله و با دقت ابتدا زخمی کرده بعد توی زخمها را با گریس و روغن موتور تزیین کرده بود. هر چند قدم یک بار نیز برای خالی نبودن عریضه پیچ و میخی در جان دیوار بیجان کرده بود که دل و رودهٔ اُتلهای اوراقی را آویزشان کند. عباس آقا دو لیوان از پشت بالشت بیرون کشید و یکی را با به زورِ فوت و دیگری را با گرداندن آبجوش تمیز کرد که برایمان چایی بریزد. هرچقدر گفتیم لازم نیست و باید برویم و زحمت نکشید گوشش بدهکار نبود و همان هان و هون بیحوصله را تحویلمان داد. چایی را که خوردیم انگار دلودماغ ایشان برگشته بود و رو به رفیقم گفت راستی به کجا زدی که مادر ماشین اینجور به عزا نشسته؟ پریدم توی حرف رفیق شفیقم و ماجرا را با آبوتاب تعریف کردم: عارضم به خدمت شما که شب بود و باران پدرمادر داری نیز باریده بود و خواستم بپیچم توی کوچه که از قضا لاستیک جلو سمت راننده ترکید و رفتم توی تیر برق. گفتم و پوزخندی به انتهای ماجرا افزودم که سنگینی جوّ را بشورد.
عباس آقا چایی ته استکانش را پاشید روی دیوار کناریاش و با نگاهی که به اصرار با زمین گره خورده بود گفت «راننده باید دلسوز ماشین باشد». خواستیم سری تکان بدهیم و بهبه چهچهای تعارفی تحویل بدهیم که ادامه داد: «این زبان بستهها جز رانندهشان کسی را ندارند و مثل سگی که برای صاحبش سگدو میزند تا جان در کف دارند گرفتارند و خدا را خوش نمیآید آخر عمری کارشان به منِ جلّاد بیفتد». با دست به بیرون اتاق و جایی میان گورستان اشاره کرد و گفت: «به وللّه اولین نیسان من هنوز همانجاست. موتورش خوابید، لاستیکهایش ترکید، صندلیهایش زیر آفتاب جرواجر شد ولی دلم نمیآید اوراق کنم... ناسلامتی ماشین رفیق مرد است.» اینها را که گفت بلند شد و فسفس کنان از بالای کمد آلبومی خاکگرفته پایین آورد و داد دستم. پر از عکسهای تار و نیمهسوخته از خودش بود و نیسان نارنجیاش و مشخص بود آن زمانها سرحال بوده و مشغول کار دیگری؛ شاید حمل علوفه یا چیزی در همین مایهها.
آلبوم را ورق زدم و دادم دست رفیقم که از من مشتاقتر بود و خودم از همانجا که نشسته بودم دنده عقب زدم به خاطرات ماشین اولم، ماشینی که حالا دو تکه آهن قراضه و مُشتی پیچ و مهره بود. ذوقی که روز خریدش داشتم، اولین باری که سر چهار راه خاموش کردم و چه فحشها که نخوردم، آن باری که ماشین عروس رفیقم شد و آن دو بار سفر شمال که من همهاش غر میزدم که این پدرسگ به درد جاده نمیخورد. یکدفعه هوا برای نفس کشیدن توی اتاق عباس آقا کم آمد و پنکه فکسنیاش هر چه زور میزد انگار همان یک نموره هوا را نیز میبلعید و به ما چیزی نمیرسید. خودم را بیرون انداختم و روی تخته سنگی نشسته به آن همه ماشین آشولاشی که استخوانهای تیزشان زیر آفتاب ظهر برق میزد خیره شدم. با خودم گفتم مرد حسابی چه شد که گذاشتی روی کانال فلسفه و اینجور دلشوره به دل مشتری انداختی؟ مگر غیر از این است که منِ مشتری باید آهنپاره بیاورم و شمای اسقاطچی اورراق کنی؟ چه شد که تخم دلشوره در دلم کاشتی و خواستی مشغول الذمه این لگن باشم؟
عباس آقا که انگار متوجه احوالات نابسامانم شده بود دمپایی به پا و سیگار به دست از اتاق بیرون جهید و با خندهای مصنوعی گفت غصهنخور جوان، بهترش را میخری. گفتم بحث اینها نیست و دلم شور برداشته که من با این ماشین لامذهب بد تا کردم و دمار از روزگارش درآوردم و آخر سر آوردمش اینجا شکمش را پاره کنم. خدا را خوش نمیآید. این لاکردار با اینکه پدر مرا درآورده بود عصای دستم بود و از جوانی با هم بودیم. شما که آن حرفها را زدی دستم لرزید و دارم فکر میکنم بهتر است لاشهاش را مثل نیسان شما بگذارم گوشه حیاط که لااقل ادای دین کرده باشم و اینطور بیمروّت باهاش تا نکرده باشم.
خیال میکردم الان دستم میاندازد و شاید حتی میگوید مردکه مگر من مسخره توام که ماشین را تا اینجا بیاوری و ببری اما هیچ نگفت. مچ دستم را گرفت و به سمت لاشه ماشین بینوایم کشاند و فکورانه ایستاد: «باید قدرش را میدانستی». گفتم درست میفرمایید لیکن جوانی کردم و آنطور که شایسته بود بهش نرسیدم. چه خاطرهها که با این ابوطیاره نداشتم. همین رفیقم که داخل نشسته را با هم بردیم پادگان و سربازیاش که تمام شد با هم رفتیم استقبالش. وقتی پدرم دور از جان شما سکته کرد اگر همین پدرسوخته نبود ممکن بود به موقع به بیمارستان نرسیم... همسرم... همسرم را هم با همین لگن میرساندم دانشگاه. وای بر من که به قول شما قدر ندانستم.
عباس آقا بیصدا دور شد و کمی بعد جعبهابزار بهدست از پشت لاشهها پیدایش شد. بیآنکه چیزی بگوید به جان ماشین افتاد و مثل دندانکِشهای بیرحم چیزی را بین انبر گرفته به چپ و راست زور زد و دقایقی بعد که آنچه میخواست را بیرون کشید، لنگانلنگان و نفسنفسزنان سمتم آمد: «بفرما... واترپمپ ابوطیاره شما. این را با خودت میبری و به یادگار از این پدرمُرده پیش خودت نگه میداری. وانگهی، اگر دوباره هوایی شدی و اتُل اختیار کردی، مثل این بختبرگشته باهاش تا نمیکنی که ماشین رفیق مرد است و بس. حالا هم غصه نخور؛ میگذرد به اذن خدا». واترپمپ را ازش گرفتم و با لبخندی که بیاختیار لبهایم را گشاد کرده بود تشکر کردم. با خودم گفتم حقّا که ظاهر آدمی هرگز آینه قلب نیست و اگر این رحم و شفقتی که همین عباس آقا به ماشینجماعت دارد را به عینه نمیدیدم خیال میکردم با این قیافه لابد شمر ذیالجوشنی است و حال اینکه اُتلکُش قصه ما بسی دل نازک است.
از آن روزها چند سالی میگذرد و واترپمپ مذکور کماکان در خانه بنده باقی است و حالا دیگر حکم دندهای را دارد که به گذشته هُلم میدهد. هنوز هم حرفهای عباس آقا توی گوشم است و هر جا این چهارچرخ فعلی روی اعصابم ویراژ میدهد با خودم میگویم صبوری کن، مدارا کن، این زبان بسته جز تو کسی را ندارد و ماشین رفیق مرد است.

پاییز ۱۴۰۴