این مطلب پیشتر در حساب کاربری بهخوان من منتشر شده بود.

هر پاییز زنهای محل در حیاط صاحبخانهٔ ما گرد آمده با آتشِ سینهسرخ توی دیگهای ماتحتسیاه ربگوجهای میگرفتند که اگر از من بپرسید بویش تا هفتادوسه محل آنطرفتر میرفت و اگر نمیرفت دلیلش این بود که شهرستان ما هفتهشت محله بیشتر نداشت.
ما بچهها که از حضور این همه مادرِ چادربهکمر و ملاقهبهدست یک جور بیهراسی کاذب گرفته و از آقا گرگه و لولوخورخوره و هیچ احد دیگری نمیترسیدیم، از شیطنت مضایقه نمیکرده و تا نفس در سینه داشتیم گِرد دیگها دویده گاهی با حیرت به حبابهایی که چون گدازههای تفتان بالا میآمد خیره میماندیم و با ترکیدنشان زهره ترک شده ناغافل میخندیدیم.
قبل از غروب که بخار دیگها میخوابید مادرها سبد سبد شیشه مرباهایی که توی آبجوش خوابانده بودند جلو آورده و هر کس به قدر سهمی که از خرید گوجهها داشت مبلغی ربگوجه گرفته خستهنباشید گویان راهی خانهاش میشد.
مادرم با این ربگوجههایی که ترشیاش شقیقهها را فشار میداد و مزهاش به دندانها میچسبید املتها و قیمهها و آبگوشتهایی درست میکرد که گاهی باید به دروهمسایه هم میدادیم تا خدایی نکرده بابت عطری که راه انداختهایم مشغولالذمه نشویم.
اگر فکرش را بکنی، زنهای محل یک روزِ تمام جان میکندند که شکم اهل خانه را بدون خالی کردن جیب مردهایشان پُر کنند و خوشمزگیِ آن ربگوجهها و املتها و قیمهها و آبگوشتها از مرحمت و طبع لطیفشان بود که چون شاعری که دستودلش به آشفتهگویی نمیرود، از مطبخشان آش و ماش همیشه خوشخوار بیرون میآمد.
شاعری میخواهیم شکمشناس و شوخوشنگ که این طبع مطبوعِ از مطبخ برآمده را به شیرینیِ شعر آغشته کرده چون حلوا در طبَق بچیند که آنچه به لطف مادران دلمان را سیر کرده چشم و روحمان را نیز سیر کند و چه بسا که ادبیات غنی کشورمان قرنها پیش چنین شاعری را بهمان عطا کرده و ما قدر ندانستهایم: جمالالدین ابواسحاق حلاج شیرازی ملقب به اطعمه.
ایشان دیوانی داشت در وصف غذاهای ایرانی و از شوخی با شکم ایرانیجماعت به حدی لذت میبرد که او را اطعمه نامیده بودند. در زمانی که بیشتر شاعران چاکر و مداح و تملقگوی درباریان بودند، بسحاق اطعمه زیبایی را در طبَق طعام میدید و چه شعرهای دلکشی که در همین باب نگفته است. در شرح حال روغن که گویی سرنوشتی مشابه ربگوجه دارد فرموده:
شیر بودم بعد از آنم کرد ماست
در میان مَشک، بازم مَسکه کرد
بر سرم بگذشت چندین گرم و سرد
آن زمان در معرض آتش شدم
تا ز دُردی صافی و بیغش شدم
مدتی در خیک افتادم به بند
تازه میبودم به بوی گوسفند
اطعمه دیوانی دارد شامل چند دفتر از جمله «سفره کنز الاشتهاء» و «اسرار چنگال» که مانند دایرةالمعارفی از غذا و خوراک ایران باستان است و اشعاری دارد که به قول طبیبمآبها غدد بزاقی را به تحرک میاندازد و خودش گفته هدفش از سرودن این اشعار تهیهٔ چیزی شبیه به «الفیه شلفیه» بوده است که کتابی است حاوی تصاویر آدمهای عریان که قدما برای به راه انداختن غدد مقاربتی بهکار میگرفتهاند. یعنی میخواسته چیزی بنویسد که کسی را که ناشکری آمده و دیگر میلی به غذا ندارد با خواندن و شنیدنش ذائقهاش دوباره به راه افتاده با ولع به جان طعام بیافتد و خدایش را از بابت این همه نعمت شکر کند.
بنده از نعمت طبع شاعری بیبهرهام و اطعمهٔ زمانه را نیز نمیشناسم که سفارش کنم در مدح ربگوجهٔ مادرپز چیزی بسراید. ولی با عرض پوزش از شخص اطمعه و تمام شاعران پیش و پس از وی این چیزکی که هر چه باشد قطعاً شعر نیست و بازی با اوزان اطعمه است را به عنوان حسن ختام میآورم:
وصف خونینْ رب گوجه چه بگویم با تو
در زمانی که بُوَد آتش دیگش روشن
ور بگویم صفت املت و قیمهاش با تو
چه توانی که لب و لوچه نجنبانیدن؟
پینوشت: گوشههایی از این جستار برگفته از کتاب ادبیات فارسی از عصر جامی تا روزگار ما (شفیعی کدکنی) و گزیدهٔ طنز ابواسحاق حلاج شیرازی (به کوشش نسیم عرب امیری) است و نگارنده بابت هرگونه اختلاف یا اشتباه احتمالی پوزش میطلبد.