راه درمانش فقط یک قطره اشک بود

چند روز پیش پشت میزم نشسته بودم و داشتم با صفحه کلید کشتی میگرفتم و تند و تند تایپ میکردم .

به طور اتفاقی دیدم همکارم دست به سینه نشسته و سر در گریبان داره .

حس کردم حال خوشی نداره ... هر چی باخودم کلنجار رفتم که بیخیالش بشم نشد که نشد .

درد عمیقی داشت و تقریبا نفس نمی کشید .

چاره اندیشی !

با خودم گفتم که برم جلو و بپرسم چشه ؟ اما جرات نمی کردم . راستش از سنگینی نگاهش معلوم بود که غم بزرگی رو سینه اش سنگینی میکنه .

بالاخره خود مو جمع و جور کردم رفتم بالاسرش .... به آرامی بهش گفتم : حالت خوبه عزیزم ؟! با تعجب سرش رو برگردوند طرف من و بعد از یه مکث کوتاه نفس عمیقی کشید و سری تکون داد .

به خودم اجازه دادم که ازش بپرسم : میتونم کمکت کنم ؟ کمکی از دست من بر میاد ؟

سرشو برگردوند طرف من به آرامی گفت : بشین  منم صندلی رو کشیدم جلو و نشستم و منتظر بودم تا درد و غمشو بریزه بیرون . ...

سفره دلشو باز کرد ..

سفره دلش رو باز کرد و از ناراحتی هایش گفت ، از بی مهری ها ، از ناملایماتی که پشت سر گذاشته بود ، از کارش از زندگیش و ....... گفت و گفت و گفت و هر چی می گذشت احساس می کردم داره سبک تر میشه داره آروم تر می شه ...

اونقدر گفت تا حرفاش تموم شد. دستمالی برداشت و قطره اشکی که گوشه چشمش جا خوش کرده بود رو پاک کرد .

بعدش پرسید :خب حالا می گی چیکار کنم ؟ با این همه مشکلات و ناملایمات چه جوری کنار بیام ؟

فقط همدردی کردم

بهش گفتم این ناملایمات رو همه در زندگی دارن و تجربه می کنن . مهم نیس که ناملایمات چی هستند . مهم اینه که چگونه با اونا برخورد کنی .

گفتم باید به خدا توکل کنی و فقط از او بخواهی که کمکنه این درد ها رو پشت سر بزاری .

همین کاری که من می کنم و اکثر مردم

گفتم فقط حسش کن حس کن خدا پشت و پناه توست و همیشه یه کسی هست که تمام و کمال دردت رو می فهمه ..... فقط حسش کن

و بالاخره یخش باز شد

بعد از اینکه کلی سبک شد و روحش تازه شد ، لبخندی گوشه لبش نشست و کلی از من تشکر کرد .

گاهی وقت ها باید فقط گوش بدی کسی که باهات دردل میکنه همراه نمی خواد  نصیحت نمی خواد .

فقط میخواد گوش بدی همین !

برای همدردی با انسان ها باید درکشون کرد . باید اونارو بفهمی

بعضی ها فقط یه شونه آروم می خوان برا گریستن . خودشون درد خودشونو میدونن .

سرشو برگردوند طرف من به آرامی گفت : بشین  منم صندلی رو کشیدم جلو و نشستم و منتظر بودم تا درد و غمشو بریزه بیرون . ...
سرشو برگردوند طرف من به آرامی گفت : بشین منم صندلی رو کشیدم جلو و نشستم و منتظر بودم تا درد و غمشو بریزه بیرون . ...