نویسنده: مجتبی رزمی
مدتی پیش، به دعوت جناب آقای دکتر ساعینیا، این فرصت را پیدا کردم که در جمع اقتصادخوانان آذربایجان حضور داشته باشم. در همان جلسه نخست و در همان ابتدا عرض کردم که در آن جمع دورترین فرد به علم اقتصاد شاید من باشم. برای کسی که مهندسی برق خوانده است شاید آخرین نفری باشد که بتواند در حوزه اقتصاد نظر بدهد. با این حال، لطف و اعتماد دوستان باعث شد این حضور ادامه پیدا کند و حاصل همان گفتوگوها، ایده انتشار این ویژهنامه اقتصادی شد.
اگر امروز قلم به دست گرفتهام، نه از جایگاه یک اقتصادخوان، بلکه از منظر یک کارآفرین است، کسی که در سالهای گذشته توفیق بنیانگذاری و مدیریت سه شرکت را داشته و همراه با ۳۸ نفر از همکارانش، فراز و فرود تولید، سرمایهگذاری، شکست، امید، ریسک و ساختن را با گوشت و پوست خود لمس کرده است. اقتصاد را نه فقط در کتابها، بلکه در روزهایی تجربه کرده که باید آخر ماه حقوق پرداخت میشد، مواد اولیه تأمین میشد، شریک امیدوار میماند و چرخ تولید، با وجود همه دشواریها، از حرکت بازنمیایستاد.
اقتصاد برای من، نه نمودار است، نه منحنی عرضه و تقاضا، نه فقط نرخ بهره و تورم. اقتصاد، چهره کارگری است که آخر ماه منتظر حقوقش است. اقتصاد، جلسهای است که باید به شریکت امید بدهی، در حالی که خودت هنوز مطمئن نیستی ماه بعد چه اتفاقی خواهد افتاد. اقتصاد، کارخانهای است که اگر یک تصمیم اشتباه بگیری، فقط سرمایه خودت از بین نمیرود، زندگی چند خانواده هم تحت تأثیر قرار میگیرد. شاید به همین دلیل است که امروز، هر وقت واژه اقتصاد را میشنوم، قبل از هر چیز انسانها در ذهنم تداعی میشوند، نه اعداد. در این سالها یک نکته را بیشتر از هر چیز دیگری فهمیدهام، اینکه شرکت را با سرمایه نمیسازند، با آدمها میسازند. بزرگترین چالش یک کارآفرین، پیدا کردن پول نیست، پیدا کردن آدمهایی است که در روزهای سخت کنار تو بمانند.
کارآفرینی، قبل از آنکه دانش مالی بخواهد، فهم شراکت میخواهد. باید بتوانی اعتماد بسازی. باید بتوانی آدمها را به رؤیایی مشترک باورمند کنی، آن هم زمانی که هنوز نه درآمدی وجود دارد، نه مشتریای، نه موفقیتی و نه حتی تضمینی برای ادامه مسیر.
این کار، در جامعهای که هنوز با مفهوم شراکت آشتی کامل نکرده، آسان نیست. هنوز ضربالمثلهایی مانند شراکت اگر خوب بود، خدا شریک داشت در ذهن بسیاری از ما نقش بسته و تجربههای تلخ گذشته نیز بدبینی نسبت به شراکت را تشدید کرده است. در چنین فضایی، ساختن یک تیم منسجم و حفظ اعتماد میان شرکا، گاهی از تأمین سرمایه هم دشوارتر میشود.
من اقتصاددان نیستم. نه تاریخ اقتصاد خواندهام و نه ادعای نظریهپردازی دارم. اساساً علاقهای هم ندارم درباره هر موضوعی اظهار نظر کنم. آنچه آموختهام، محصول نیاز بوده است. هرجا کسبوکارم با مسئلهای روبهرو شده، ناچار شدهام آن را یاد بگیرم، از حقوق و مالیات گرفته تا مدیریت، بازاریابی، فناوری، زنجیره تأمین و دهها موضوع دیگر. به همین دلیل، امروز بیش از همیشه باور دارم که ارزش دانش، به توانایی آن در حل مسئله است. دوران انباشتن محفوظات آکادمیک گذشته است، یادگیری باید زنده، مداوم و مسئلهمحور باشد.

کارآفرینی، نگاه مرا عوض کرد
اگر بخواهم صادقانه از نقطه عزیمت این نوشته بگویم، باید اعتراف کنم که روزگاری نگاه دیگری به مسائل کشور داشتم. در سالهای دانشجویی، مثل بسیاری از همنسلانم، آرمانخواه، کمالگرا و تا حدی رادیکال بودم. در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی حضور داشتم و نسبت به بسیاری از تصمیمها و سیاستهای حاکمیتی نقد و اعتراض داشتم. آن روزها، گمان میکردم اگر اشکالات را درست ببینیم و بلند بیان کنیم، بخش بزرگی از مسئله حل شده است.
اما زندگی، دانشگاه دیگری هم دارد، دانشگاهی که شهریهاش را با سرمایه، زمان، شکست، اضطراب و مسئولیت میپردازی.
گذر زمان، ورود به عرصه تولید، تأسیس شرکت، مدیریت نیروی انسانی، سرمایهگذاری و مواجهه روزانه با واقعیتهای اجرا، بسیاری از پیشفرضهای ذهنی مرا دگرگون کرد. نه به این معنا که نقد را کنار گذاشته باشم، بلکه آموختم میان نقد و مسئولیت، فاصلهای عمیق وجود دارد، فاصلهای که تنها با تجربه عملی میتوان آن را درک کرد. هرچه بیشتر با پیچیدگیهای اداره یک مجموعه، تصمیمگیری در شرایط عدم قطعیت، تأمین سرمایه، حفظ اشتغال و مدیریت بحران روبهرو شدم، بیشتر دریافتم که اقتصاد، بیش از آنکه عرصه شعار باشد، میدان انتخابهای دشوار و مسئولیتهای سنگین است.
کارآفرینی نگاه مرا محافظهکار نکرد، فقط واقعبینتر کرد. یاد گرفتم بسیاری از تصمیمهایی که از بیرون ساده به نظر میرسند، در میدان عمل با دهها محدودیت، ملاحظه و پیچیدگی همراهاند. اقتصاد، بیش از آنکه میدان شعار باشد، میدان انتخاب میان گزینههای سخت است، انتخابهایی که گاهی هیچکدام ایدهآل نیستند، اما باید یکی را برگزینی و مسئولیتش را بپذیری.
جنگ اخیر نیز این نگاه را در من عمیقتر کرد. امروز، بیش از آنکه خود را صرفاً منتقد بدانم، دوست دارم سهمی هرچند کوچک در ساختن این کشور داشته باشم. باور دارم هیچ کشوری فقط با نقد ساخته نمیشود. همانقدر که به منتقد نیاز دارد، به کسانی هم احتیاج دارد که ریسک کنند، سرمایهشان را وسط بگذارند، اشتغال ایجاد کنند و بخشی از بار اقتصاد را بر دوش بکشند.
پس سهم نفت من کو؟
در کنار همه مشکلات ساختاری، بروکراسی و سیاستگذاری، فکر میکنم باید یک بار هم صادقانه در آینه فرهنگ خودمان نگاه کنیم. همه تقصیرها را نمیشود گردن دولت، تحریم یا قوانین انداخت. بخشی از مسئله، به خود ما و نوع نگاهمان به کار، ثروت و مسئولیت برمیگردد.
سالها زندگی در اقتصادی که ستون اصلی آن درآمد نفت بوده، کمکم نوعی ذهنیت طلبکار در ما ایجاد کرده است. انگار همه منتظریم سهمی از ثروتی را بگیریم که دیگران باید خلق کنند. بیشتر میپرسیم سهم من از این اقتصاد چیست؟ تا اینکه از خودمان بپرسیم سهم من در ساختن این اقتصاد چیست؟
این نگاه را حتی در ضربالمثلها و دعاهای خیرمان هم میشود دید. در فرهنگ آذربایجان، دعایی هست که بزرگترها از سر محبت برای فرزندشان میکنند: «الهی ببینم کار نکنی و بخوری.» میدانم مقصودشان تنبلی نیست، آرزوی آسایش است. اما همین جمله، ناخواسته تصویری از موفقیت میسازد که در آن، بهترین زندگی، زندگی بیکار است، گویی کار کردن، رنجی است که اگر بتوان از آن گریخت، باید گریخت.
در مقابل، در بسیاری از جوامع شرق آسیا که منابع طبیعی قابل توجهی هم ندارند، از همان سالهای نخست مدرسه به کودکان میآموزند که اگر جامعه کار نکند، چیزی برای تقسیم کردن وجود نخواهد داشت. رفاه، محصول کار است، نه جایگزین آن. شاید همین تفاوت ظاهراً کوچک، در بلندمدت، تفاوتهای بزرگی در فرهنگ تولید، کارآفرینی و مسئولیتپذیری اجتماعی ایجاد کرده است.
البته نمیتوان از نقش تحریمها هم گذشت. تحریم برای اقتصاد ایران، قبل از هر چیز، هزینه بود، هزینهای سنگین که بسیاری از مردم و بنگاهها آن را پرداختند. اما در دل همین محدودیتها، اتفاق دیگری هم افتاد. وقتی واردات بسیاری از کالاها دشوار شد، عدهای به جای انتظار کشیدن، از خودشان پرسیدند: آیا نمیتوانیم خودمان آن را تولید کنیم؟
ما نیز فرزند همین شرایط بودیم. مسیر کارآفرینی ما نه از سر آسودگی، بلکه از دل همین محدودیتها آغاز شد. به سراغ تولید محصولاتی رفتیم که پیش از آن، برای تأمین آنها ارز از کشور خارج میشد. شاید سهم ما در اقتصاد ایران چندان بزرگ نباشد، اما هر محصولی که در داخل تولید شود، هر دلاری که از خروج بازبماند و هر شغلی که ایجاد شود، به گمان من قدمی رو به جلوست.
این تجربه، بیش از هر درس دانشگاهی، به من آموخت که کارآفرینی پیش از آنکه یک فعالیت اقتصادی باشد، نوعی مسئولیت اجتماعی و ملی است.
ما کارخانه را نخریدیم، ساختیم
یکی از مزیتهایی که از تحصیلات مهندسی داشتیم، توانایی طراحی و ساخت تجهیزات بود. در آغاز مسیر کارآفرینی، سرمایه محدودی در اختیار داشتیم و بهخوبی میدانستیم که بخش قابل توجهی از هزینه راهاندازی هر واحد تولیدی، نه صرف مواد اولیه یا نیروی انسانی، بلکه صرف خرید ماشینآلات و تجهیزات ثابت میشود. همین موضوع باعث میشود بسیاری از افرادی که انگیزه ورود به تولید را دارند، پیش از آنکه فعالیت خود را آغاز کنند، در برابر دیوار بلند سرمایه اولیه متوقف شوند.
ما راه دیگری را انتخاب کردیم. بخش عمدهای از تجهیزات خط تولید را خودمان طراحی و ساختیم. شاید این تصمیم در ابتدا یک انتخاب ناشی از محدودیت مالی بود، اما بعدها به یکی از مهمترین مزیتهای رقابتی ما تبدیل شد. از همان ابتدا باور داشتیم که یک واحد تولیدی، بیش از آنکه به ساختمانهای بزرگ و تجهیزات گرانقیمت نیاز داشته باشد، به چابکی، سرعت و توانایی ورود سریع به بازار احتیاج دارد. هدف ما این نبود که از روز نخست کارخانهای کامل و بینقص بسازیم، هدف این بود که هرچه سریعتر تولید آغاز شود، بازار شکل بگیرد و سپس از محل درآمد و سود حاصل از فعالیت، به توسعه، نوسازی و تکمیل زیرساختها بپردازیم. امروز نیز معتقدم این رویکرد، برای بسیاری از کسبوکارهای نوپا، واقعبینانهتر و پایدارتر از سرمایهگذاریهای سنگین اولیه است.
آیا این واقعاً یک انتخاب آزاد بود؟
هنگام انتخاب محل استقرار شرکت، شهر نظرآباد البرز را بهعنوان مرکز فعالیت خود برگزیدیم. استدلال ما کاملاً اقتصادی بود: نزدیکی به محورهای اصلی حملونقل، دسترسی آسانتر به مواد اولیه، کاهش هزینه لجستیک و امکان ارسال سریعتر محصولات به سراسر کشور. در نگاه نخست، این تصمیم کاملاً منطقی به نظر میرسید. اما بعدها بارها از خود پرسیدم که آیا این انتخاب، صرفاً حاصل یک مزیت طبیعی بود یا نتیجه ساختار متمرکز اقتصاد ایران؟ اگر زیرساختهای حملونقل، شبکه توزیع، خدمات مالی، انبارداری، بازار و امکانات پشتیبان تولید در آذربایجان، کردستان، سیستان یا خوزستان به همان اندازه توسعه یافته بود که در اطراف تهران توسعه یافته است، آیا باز هم یک کارآفرین برای پایین آوردن هزینههایش ناچار بود به البرز یا حاشیه تهران مهاجرت کند؟
کمکم فهمیدم بسیاری از تصمیمهایی که ما اسمش را انتخاب بازار میگذاریم، در واقع محصول سیاستگذاریهای چند دهه گذشته است. بازار، وقتی آزاد است که زمین بازی هم برای همه تقریباً یکسان باشد. وقتی زیرساخت، سرمایه، خدمات و امکانات در یک نقطه متمرکز شده باشد، طبیعی است که سرمایه هم همان مسیر را انتخاب کند.
این تجربه، نگاه مرا به مفهوم تمرکزگرایی عوض کرد. امروز فکر میکنم کارآفرین همیشه میان گزینههای برابر انتخاب نمیکند، او اغلب میان گزینههایی تصمیم میگیرد که هزینه و منفعتشان را سالها قبل، ساختار حکمرانی و سیاستگذاری کشور تعیین کرده است.
به همین دلیل، زمانیکه از تمرکززدایی دفاع میکنیم، نه از سر احساسات منطقهای، بلکه از سر یک تجربه اقتصادی است. توسعه متوازن، فقط عدالت نیست، منطق اقتصاد هم هست. هرچه فرصتهای تولید در سراسر کشور متوازنتر توزیع شود، انتخابهای کارآفرین هم آزادتر خواهد شد.
کارآفرین به رابطه نیاز ندارد، به قاعده نیاز دارد.
در پروژه گلخانه هیدروپونیک و پلنت فکتوری، اینبار آگاهانه برخلاف منطق همیشگی حرکت کردیم. اگر تجربه نخست ما را به سمت نزدیکی تهران برده بود، این بار آذربایجان را انتخاب کردیم، نه به این دلیل که زیرساختها کاملتر بود، بلکه با وجود آگاهی از اینکه در بسیاری از شاخصها، مناطق مرکزی کشور مزیت بیشتری دارند. اما باور داشتیم اگر قرار است فناوری نوینی در ایران شکل بگیرد، ضرورتی ندارد که همیشه از تهران یا حاشیه تهران آغاز شود.
چرا آذربایجان نتواند مبدأ یک فناوری باشد؟ چرا مناطق فقط مصرفکننده دانش باشند و نه تولیدکننده آن؟ ما اصرار داشتیم این تجربه از سرزمین خودمان آغاز شود، حتی اگر مسیرش دشوارتر باشد.
خوشبختانه مسیر فنی پروژه، برخلاف تصور بسیاری، چندان پیچیده نبود. مجموعه بعدها عنوان شرکت دانشبنیان را دریافت کرد و حتی سفیر دپارتمان کشاورزی هلند از نخستین مقامهای رسمی بود که از آن بازدید کرد. این برای ما فقط یک بازدید تشریفاتی نبود، نشانهای بود که نشان میداد کاری که انجام دادهایم، از نگاه متخصصان نیز ارزشمند است.
اما عجیب آنکه دشوارترین بخش کار، فناوری نبود، مجوز بود. با وجود آماده بودن زیرساختها و آغاز فعالیت، نزدیک به دو سال برای دریافت مجوزها در رفتوآمد بودیم. دو سالی که برای یک کارآفرین فقط عدد نیست، یعنی سرمایه خوابیده، بازار از دسترفته و انگیزه فرسوده.
با این حال، اگر بخواهم منصف باشم، این روایت، روایت تقابل خیر و شر نیست. در همین مسیر، کسانی بودند که بیتفاوت از کنار ما گذشتند و حتی کسانی که کار را سختتر کردند، اما در کنار آنان، مدیران و کارشناسان شریفی هم بودند که بدون هیچ منفعت شخصی، دستمان را گرفتند، راه را نشان دادند و اجازه ندادند پروژه متوقف شود. دقیقاً همین تجربه بود که مرا به یک نتیجه مهم رساند.
اقتصاد نباید به آدمهای خوب وابسته باشد. موفقیت یک کارآفرین نباید به این بستگی داشته باشد که به کدام مدیر، کدام کارشناس یا کدام اداره برخورد میکند، یعنی مسئله، افراد نیستند، مسئله، نهادها هستند.
کارآفرین نباید برای موفق شدن، دنبال قهرمانان اداری بگردد. او باید مطمئن باشد که حتی اگر هیچکس را نشناسد، حتی اگر روابط شخصی نداشته باشد، باز هم میتواند بر اساس قانون، در زمانی مشخص و با فرآیندی شفاف، کارش را پیش ببرد.
به گمان من، تفاوت توسعهیافتگی و توسعهنیافتگی، دقیقاً از همینجا آغاز میشود، از جایی که نهادها جای آدمها را میگیرند.
دولت الکترونیک یعنی بازطراحی فرآیندها، نه صرفاً الکترونیکی کردن فرمها
یکی دیگر از تجربههای مهم ما، همزمان با آغاز فعالیت شرکت، با اجرای طرح ملی سامانههای الکترونیکی صدور مجوزها همزمان شد. به اعتقاد من، راهاندازی این سامانهها یکی از اقدامات مثبت دولت سید ابراهیم رئیسی در حوزه بهبود محیط کسبوکار بود. اصل ایده، یعنی کاهش مراجعات حضوری، افزایش شفافیت و کوتاه شدن مسیر دریافت مجوزها، گامی ضروری در اصلاح نظام اداری کشور به شمار میرفت.
اما مانند بسیاری از پروژههای بزرگ تحول اداری، فاصله میان ایده خوب و اجرای موفق کم نبود. این سامانهها هنوز در مرحله استقرار و تثبیت قرار داشتند و در عمل، وضعیتی میان نظام سنتی و نظام دیجیتال ایجاد شده بود، نه فرآیندهای قدیمی کاملاً کنار رفته بودند و نه سامانههای جدید به بلوغ لازم رسیده بودند.
ما در میان همکاران، با طنز این دوره را دولت سامانیان نامیده بودیم، نه از سر طعنه، بلکه به این دلیل که هر روز با سامانهای تازه روبهرو میشدیم. تقریباً برای هر دستگاه، سازمان یا خدمت، سامانهای مستقل وجود داشت، هر کدام با نام کاربری، منطق عملکرد و قواعد خاص خود. تنوع این سامانهها، نبود یکپارچگی، تجربه کاربری نهچندان مناسب، پشتیبانی محدود و اختلالهای فنی، بهویژه خارج از ساعات اداری، موجب میشد که بخش قابل توجهی از زمان کارآفرین، به جای توسعه کسبوکار، صرف عبور از پیچوخمهای اداری شود.
نتیجه آن بود که در دوره گذار، فعال اقتصادی ناچار بود همزمان با دو نظام اداری کار کند؛ هم پرونده را بهصورت حضوری و کاغذی پیگیری کند و هم همان اطلاعات را در سامانههای الکترونیکی ثبت و دنبال کند. در نتیجه، فناوری به جای آنکه از بار بروکراسی بکاهد، در عمل لایهای تازه بر آن افزود.
این تجربه یک درس مهم برای من داشت. دولت الکترونیک یعنی بازطراحی فرآیندها، نه صرفاً الکترونیکی کردن فرمها. اگر قرار باشد همان مسیرهای طولانی و همان مقررات پیچیده، فقط از پشت باجه به پشت صفحه نمایش منتقل شوند، اتفاق بزرگی رخ نداده است. فناوری زمانی ارزشمند است که کار را سادهتر، سریعتر و قابل پیشبینیتر کند، نه اینکه فقط شکل بروکراسی را عوض کند.
به گمان من، بزرگترین مزیت دولت الکترونیک این نیست که کاغذ کمتر مصرف شود، مزیت واقعی آن زمانی آشکار میشود که کارآفرین بتواند وقتش را به جای جنگیدن با سامانهها، صرف توسعه محصول، بازار و اشتغال کند.
تولید، زیر بار بروکراسی خسته میشود.
یکی از واقعیتهایی که تا پیش از ورود به عرصه تولید هرگز آن را به این وضوح درک نکرده بودم، گستردگی شبکه نهادهایی بود که یک کارآفرین باید بهطور همزمان با آنها تعامل داشته باشد. برای راهاندازی و اداره کسبوکار ما، ارتباط مستمر با مجموعهای از دستگاههای دولتی و عمومی اجتنابناپذیر بود، از وزارت صنعت، معدن و تجارت گرفته تا سازمان جهاد کشاورزی برای اخذ مجوزهای تخصصی، سازمان دامپزشکی، سازمان امور مالیاتی، سازمان تأمین اجتماعی، اداره کل راهداری و حملونقل جادهای، سازمان حفاظت محیط زیست، شرکتهای آب، برق و گاز، بانکها و در برخی موارد نیز نیروی انتظامی.
بدیهی است که هر یک از این دستگاهها، مأموریت و مسئولیت قانونی خود را دارند و وجود نظام نظارتی برای حفظ سلامت اقتصاد ضروری است. مسئله اما در اصل نظارت نیست، مسئله در تعدد مراجع، همپوشانی وظایف، تفاوت رویهها و نبود هماهنگی میان آنهاست. هر سازمان، زبان، سامانه، مقررات، زمانبندی و انتظارات خاص خود را دارد و فعال اقتصادی ناچار است همزمان با همه آنها سازگار شود.
در عمل، این وضعیت برای ما به جایی رسید که یکی از شرکای شرکت، تقریباً از چرخه اصلی تولید و توسعه کسبوکار خارج شد و بخش عمده زمان خود را صرف پیگیری امور اداری، مالی، بیمهای، مالیاتی، مجوزها و مکاتبات میان دستگاههای مختلف کرد. در واقع، به جای آنکه تمام ظرفیت مدیریتی یک شرکت صرف نوآوری، توسعه بازار، بهبود کیفیت و افزایش بهرهوری شود، بخش قابل توجهی از آن صرف هماهنگی با ساختار اداری کشور میشد.
ما هیچگاه شفافیت، پرداخت مالیات و رعایت قانون را هزینه نمیدانستیم؛ مسئله از جایی آغاز میشد که حجم الزامات اداری، بخش بزرگی از زمان و انرژی مدیر را مصرف میکرد.
بارها در همین سالها از خود پرسیدهایم که اگر همین سرمایه، همین زمان و همین انرژی را به فعالیتهای غیرمولدی مانند خریدوفروش طلا، مسکن، واسطهگری یا برخی معاملات کمنیاز به مجوزهای متعدد اختصاص داده بودیم، آیا با چنین حجم از مراجعه، پاسخگویی و کنترل روبهرو میشدیم؟ شاید پاسخ این پرسش در همه موارد یکسان نباشد، اما واقعیت این است که بسیاری از فعالیتهای غیرمولد، بهویژه آنهایی که خارج از اقتصاد رسمی یا با پیچیدگی مقرراتی کمتری انجام میشوند، معمولاً بار اداری سبکتری نسبت به تولید رسمی و اشتغالزا بر دوش فعال اقتصادی میگذارند.
این تجربه، مرا به یک نتیجه ساده رسانده است: اگر روزی بخواهیم تولید در ایران واقعاً از فعالیتهای غیرمولد جذابتر شود، باید در کنار کاهش هزینههای مالی، هزینه حکمرانی بر تولید را هم کاهش دهیم. بسیاری از هزینههای تولید، نه در ترازنامه دیده میشوند و نه در صورتهای مالی؛ هزینه زمان، فرسایش مدیریتی و انرژیای که در پیچوخم بروکراسی از بین میرود. شاید سنگینترین هزینه تولید در ایران، دقیقاً همان هزینهای باشد که هیچگاه حسابداری نمیشود.
فساد، محصول آدمهای بد نیست، محصول فرآیندهای بد است
یکی از تلخترین تجربههای کارآفرینی من، تجربهای است که آگاهانه بدون ذکر نام افراد و سازمانها روایت میکنم. نه به این دلیل که از گفتن آن واهمهای داشته باشم، بلکه چون مسئله برای من یک شخص یا یک اداره نیست، مسئله، ساختاری است که چنین رفتارهایی را ممکن میکند.
در سالهای اول فعالیت، طبیعی بود که همه قوانین، آییننامهها و پیچوخمهای اداری را ندانیم. همین ناآشنایی، گاهی ما را در موقعیتی قرار میداد که بعضی افراد، به جای اینکه راه را نشان بدهند، از ابهام قانون برای خودشان فرصت میساختند.
بارها با پیشنهادهایی روبهرو شدیم که هیچ نسبتی با قانون نداشت، گاهی برای اینکه مجوز سریعتر صادر شود، گاهی برای اینکه از ایرادی چشمپوشی شود و گاهی برای اینکه مانعی که خودشان ایجاد کرده بودند، برطرف شود.
این درخواستها همیشه هم پول نقد نبود. یک بار در قالب خرید تجهیزاتی برای اداره، بار دیگر با توصیه به استخدام فردی خاص و گاهی هم با مسکوکات فلزی و یا شکلهای دیگری از امتیازخواهی مطرح میشد. نمیخواهم بگویم این رفتار در همه ادارهها رایج است، انصاف نیست. همانقدر که با چنین افرادی برخورد کردیم، مدیران و کارشناسان شریف و سالمی هم دیدیم که اگر همراهی آنها نبود، شاید امروز بسیاری از پروژههای ما به نتیجه نمیرسید. اما واقعیت را هم نمیشود انکار کرد.
سالها بعد، وقتی با فاصله به آن اتفاقات نگاه کردم، فهمیدم مسئله فقط افراد نیستند. اگر فرآیندها شفاف باشند، اگر اختیارهای سلیقهای کمتر شود، اگر قانون روشن باشد و اگر کارمند نتواند سرنوشت یک پرونده را صرفاً با تفسیر شخصی خود تغییر دهد، اساساً فرصت چنین رفتارهایی هم کمتر به وجود میآید.
البته یک واقعیت دیگر را هم نباید نادیده گرفت. وقتی کارمندی با حجم بالایی از مسئولیت، حقوقی دریافت میکند که با هزینههای زندگی فاصله زیادی دارد، احتمال لغزش هم بیشتر میشود. این موضوع هرگز توجیه فساد نیست، اما نادیده گرفتن آن هم کمکی به حل مسئله نمیکند. مبارزه با فساد فقط با برخورد قضایی ممکن نیست، باید ریشههای شکلگیری آن را هم دید.
برای من، تلخترین بخش این ماجرا هزینه مالی نبود. شاید اگر فقط مسئله پول بود، میشد آن را جبران کرد. درد اصلی این بود که ما با سرمایه شخصی، با هزار امید و با انگیزه ایجاد اشتغال وارد میدان شده بودیم. باور داشتیم تولید، نوعی خدمت به کشور است. وقتی در چنین مسیری با درخواستهایی خارج از قانون روبهرو میشوی، بیش از آنکه حس کنی سرمایهات آسیب دیده، احساس میکنی انگیزه و اعتمادت زخمی شده است.
امروز بیش از هر زمان دیگری باور دارم که مبارزه با فساد، پیش از آنکه به برخورد با افراد نیاز داشته باشد، به اصلاح فرآیندها نیاز دارد؛ فرآیندهایی ساده، شفاف، قابل پیشبینی و مبتنی بر قانون. هرچه اختیارهای سلیقهای کمتر شود و منزلت و معیشت کارکنان دولت بهبود یابد، فرصت فساد نیز کوچکتر خواهد شد.
این روایت را برای تسویهحساب با کسی ننوشتهام، نوشتهام تا تجربهای را ثبت کنم که بسیاری از کارآفرینان آن را زندگی کردهاند، اما کمتر دربارهاش سخن گفتهاند. اگر این مسئله دیده شود، شاید روزی بتوان آن را اصلاح کرد.
قاچاق نبود، اما باید ثابت میکردیم قاچاق نیست!
یکی دیگر از تجربههایی که در این سالها با آن روبهرو شدیم، مربوط به سامانه جامع تجارت است. سامانهای که روی کاغذ با هدف نظمبخشی به ورود و خروج کالا، شفافسازی زنجیره تأمین و جلوگیری از قاچاق کالا و ارز طراحی شد، و از نظر منطق قانونگذار، اصل ایده آن قابل دفاع است.
این سامانه در بسیاری از مواقع نه ابزار تسهیل تجارت، بلکه بخشی از فرآیند پیچیده و بعضاً فرسایشی اداری شده است. در این سامانه، ثبت خرید تنها زمانی کامل میشود که فروشنده اطلاعات معامله را ثبت کند و سپس خریدار آن را تأیید کند؛ بنابراین انجام تکلیف قانونی خریدار، به عملکرد فروشنده وابسته است.
در ظاهر، این موضوع ساده به نظر میرسد، اما در عمل داستان فرق میکند. بخش زیادی از فروشندگان، یا به دلیل ناآشنایی با سامانه، یا به خاطر پیچیدگیهای آن و یا حتی بیتفاوتی، اطلاعات را ثبت نمیکنند. نتیجه این میشود که تولیدکننده، با وجود خرید کاملاً قانونی، فاکتور رسمی و کالای ایرانی، در انبار خود موادی دارد که از نگاه سامانه وضعیت شفافی ندارند.
دقیقاً همین اتفاق برای ما افتاد.
یکی از بازرسان اداره صنعت، معدن و تجارت، با استناد به ثبت نشدن اطلاعات در سامانه، پرونده ما را به تعزیرات حکومتی ارجاع داد. کالایی که نه قاچاق بود، نه وارداتی بود و نه حتی مشمول قوانین یارانه، فقط به این دلیل که فروشنده تکلیف قانونی خود را انجام نداده بود، ماهها ما را درگیر اثبات غیرقاچاق بودن کالای خودمان کرد.
آنچه این تجربه را دشوارتر میکرد، فقط اتلاف وقت و هزینه نبود. تلختر این بود که همان قانونی که قرار بود از تولید حمایت کند و جلوی قاچاق را بگیرد، در عمل به ابزاری برای فشار بر تولیدکننده تبدیل شده بود.
واقعیت را هم باید گفت. اگر ما حاضر میشدیم به بعضی درخواستهای غیررسمی! آن بازرس تن بدهیم، احتمالاً این پرونده هیچوقت به تعزیرات نمیرسید و همان ابتدا بسته میشد. اما مسئله فقط پرونده ما نبود. سؤال این بود که چرا باید یک تولیدکننده سالم، فقط به خاطر نقص عملکرد حلقهای دیگر از زنجیره، در معرض چنین ریسکی قرار بگیرد؟
نکته مهمتر این است که این فقط یک مورد فردی نیست. من مطمئنم چنین تجربهای برای بسیاری از تولیدکنندگان دیگر نیز تکرار شده است. تفاوت فقط در شدت، زمان و میزان درگیری است.
به اعتقاد من، اشکال اصلی نه در اصل سامانه جامع تجارت است و نه در ضرورت شفافیت. اشکال در طراحی فرآیند است. وقتی انجام تکلیف قانونی یک فعال اقتصادی، به عملکرد چند نفر دیگر وابسته باشد، کوچکترین نقص در هر حلقه، کل زنجیره را مختل میکند.
سامانهای که قرار بود ریسک قاچاق را کاهش دهد، نباید ریسک تولید را افزایش دهد. این دقیقاً همان نقطهای است که یک سیاست درست، اگر در طراحی اجرا به جزئیات توجه نشود، میتواند نتیجهای معکوس به بار بیاورد.
کارآفرینی، زیستن در جهان تصمیمها
برای نسل ما، بازیهای رایانهای با تأخیر وارد زندگی شد. من نیز مانند بسیاری از همنسلانم، در سالهای جوانی با این جهان آشنا شدم، جهانی که در آن، قواعد، انتخابها و پیامدها، در قالبی متفاوت بازآفرینی میشدند. در میان بازیهایی که تجربه کردم، Rise of Nations بیش از همه در ذهنم ماند. شاید به این دلیل که برخلاف بسیاری از بازیها، بر قدرت تصمیمگیری استوار بود، نه صرفاً سرعت عمل.
در آن بازی، از دل منابعی محدود، شهری میساختید، فناوری را توسعه میدادید، سرمایه را مدیریت میکردید، برای آینده برنامه میریختید و بهای هر تصمیم نادرست را نیز میپرداختید. هیچ انتخابی بیهزینه نبود و هیچ موفقیتی بدون ریسک به دست نمیآمد. هرچه بیشتر پیش میرفتم، بیشتر درمییافتم که آینده یک امپراطوری، نه با شانس، بلکه با کیفیت تصمیمهایی ساخته میشود که در طول مسیر گرفته میشوند.
سالها بعد، هنگامی که وارد دنیای کارآفرینی شدم، بارها به یاد همان تجربه افتادم. نه از آن جهت که تولید یک بازی است، بلکه از آن رو که منطق تصمیمگیری در هر دو، شباهتی شگفتانگیز دارد. کارآفرین نیز با منابعی محدود آغاز میکند، باید میان دهها اولویت انتخاب کند، ریسک را بسنجد، از برخی فرصتها بگذرد، برای آینده سرمایهگذاری کند و مسئولیت کامل پیامدهای تصمیمهایش را بپذیرد. تفاوت اما در یک نکته اساسی است: در کارآفرینی، دکمهای برای شروع دوباره وجود ندارد. اینجا سرمایه، زمان، اعتبار، اشتغال و زندگی انسانها واقعی است و هر تصمیم، میتواند بر سرنوشت دیگران نیز اثر بگذارد.
با این همه، هیچگاه کارآفرینی را صرفاً یک شغل تجربه نکردهام. با وجود ساعتهای طولانی کار، فشارهای مالی، نااطمینانیها و پیچیدگیهای پایانناپذیر اداری، کمتر احساس کردهام که تنها در حال انجام یک وظیفه شغلی هستم. برای من، کارآفرینی بیش از آنکه کار باشد، فرآیند ساختن است، ساختن یک محصول، یک تیم، یک ایده و گاهی حتی ساختن نسخهای تازه از خود.
شاید راز ماندگاری بسیاری از کارآفرینان نیز همین باشد. آنچه آنان را در مسیر نگه میدارد، تنها امید به سود اقتصادی نیست، بلکه لذتی است که از خلق کردن، حل مسئله و جان بخشیدن به یک ایده میبرند. وقتی ساختن به بخشی از هویت انسان تبدیل شود، سختیهای مسیر نیز معنای دیگری پیدا میکند.
امروز، پس از سالها تجربه، اگر از من بپرسند کارآفرینی چیست، احتمالاً خواهم گفت: کارآفرینی نه صرفاً یک شغل است و نه فقط راهی برای کسب درآمد، نوعی زیستن در جهان تصمیمهاست. جهانی که در آن، هر انتخاب میتواند آیندهای را بسازد یا تغییر دهد، جهانی که در آن، مسئولیت، خلاقیت و امید، همواره در کنار یکدیگر معنا پیدا میکنند.
بزرگترین مانع، همیشه مافیا نیست.
یکی از باورهایی که از نخستین روزهای ورودم به عرصه تولید بارها با آن روبهرو شدم، این بود که این صنعت دست مافیاست، نمیگذارند مجوز بگیری، نمیگذارند رشد کنی و اصلاً اجازه ورود به بازار را نمیدهند. این جمله را آنقدر از اطرافیان، دوستان و حتی برخی فعالان اقتصادی شنیده بودم که اگر اراده کافی نداشتیم، شاید هیچگاه قدم اول را برنمیداشتیم.
من هرگز منکر وجود انحصار، الیگارشی اقتصادی یا شبکههای قدرت در برخی صنایع نیستم. در همه اقتصادهای دنیا، بازیگران بزرگ از منافع خود دفاع میکنند و گاهی نیز ورود رقبای تازه را دشوار میسازند. اما تجربه شخصی من نشان داد که دستکم برای یک کارآفرین نوپا، بزرگترین مانع همیشه از آنجا آغاز نمیشود.
ما با سرمایهای محدود و تقریباً از نقطه صفر شروع کردیم، نه پشتوانه سیاسی خاص داشتیم، نه سرمایهای کلان و نه ارتباطات ویژه. با وجود همه دشواریها، هیچگاه شرکتهای بزرگ یا رقبای قدرتمند، مانع مستقیم فعالیت ما نشدند. آنچه هر روز با آن دستوپنجه نرم میکردیم، چیز دیگری بود، بروکراسی فرساینده، تعدد مقررات، دشواری تأمین مالی، پیچیدگی دریافت مجوزها، کمبود زیرساخت و نااطمینانی در تصمیمهای اداری.
بهتدریج به این نتیجه رسیدم که گاهی «مافیا» بیش از آنکه توضیح یک واقعیت باشد، به پاسخی آماده برای همه ناکامیها تبدیل میشود. هر جا کاری پیش نمیرود، نخستین توضیح این است که مافیا نمیگذارد. این روایت، اگرچه ممکن است در مواردی ریشه در واقعیت داشته باشد، اما یک خطر جدی نیز در خود پنهان کرده است: پیش از آنکه مانعی بیرونی ایجاد کند، مانعی ذهنی میسازد.
بسیاری از افراد، حتی پیش از آنکه طرح کسبوکار خود را بنویسند، بازار را مطالعه کنند یا نخستین محصولشان را تولید کنند، با این تصور از میدان کنار میروند که اصلاً اجازه رشد به ما نخواهند داد. در حالی که تجربه من چیز دیگری بود. مسیر تولید در ایران بیتردید دشوار است، گاه آنقدر دشوار که انسان را فرسوده میکند. اما این دشواری، دستکم در سالهای نخست، بیش از آنکه از رقابت با شرکتهای بزرگ ناشی شود، محصول اصطکاکهای نهادی است، همان زمان از دسترفته، مقررات متداخل، فرآیندهای طولانی، نااطمینانی و فرسایشی که ساختار اداری بر یک کسبوکار نوپا تحمیل میکند.
شاید در برخی صنایع و در مراحل بالاتر رشد بنگاهها، انحصار و شبکههای قدرت واقعاً به مانعی جدی تبدیل شوند. اما برای بسیاری از کارآفرینان جوان، نخستین رقیب نه یک شرکت بزرگ است و نه یک مافیای سازمانیافته، نخستین رقیب، ساختاری است که پیش از رسیدن به بازار، زمان، انرژی و سرمایه آنان را مستهلک میکند.
اگر قرار است کارآفرینی در ایران رونق بگیرد، شاید بیش از هر چیز باید همین اصطکاکهای نهادی کاهش یابد. زیرا بسیاری از افراد، پیش از آنکه در بازار شکست بخورند، در راهروهای اداری از ادامه مسیر منصرف میشوند.
توسعه از اعتماد آغاز میشود
بعد از همه این سالها، اگر از من بپرسند اقتصاد ایران بیش از هر چیز به چه نیاز دارد، پاسخ من نه یارانه است، نه وام، نه معافیت مالیاتی و نه بستههای حمایتی مقطعی است. این ها همه هست و اینها همه نیست.
اقتصاد ایران، پیش از هر چیز، به اعتماد نیاز دارد، اعتمادی میان دولت و کارآفرین، میان قانون و اجرای قانون، میان سرمایهگذار و نهادهای حاکمیتی، و میان آیندهای که وعده داده میشود و آیندهای که در عمل تجربه میشود.
توسعه، از بودجهها و بخشنامهها آغاز نمیشود، از لحظهای آغاز میشود که تولیدکننده بداند قواعد بازی پایدار است، تصمیم امروز، فردا بیاعتبار نخواهد شد و آینده بنگاهش به قانون گره خورده است، نه به سلیقه.
کارآفرین ایرانی از کار سخت نمیترسد، اگر میترسید، هرگز وارد میدان تولید نمیشد. از ریسک نیز هراسی ندارد، زیرا سرمایهگذاری از همان روز نخست، پذیرش ریسک است. حتی شکست نیز برای او پایان راه نیست، بسیاری از کسبوکارهای موفق، بر تجربه شکستهای پیشین بنا شدهاند. آنچه او را فرسوده میکند، نه دشواری تولید، بلکه فرسایش ناشی از بیثباتی است، اقتصادی که قواعد آن پیوسته تغییر میکند، فرآیندهایش قابل پیشبینی نیست و گاه بیش از آنکه بر قانون استوار باشد، به سلیقه افراد وابسته است.