
ایلان ماسک، وقتی میخواست هزینه ساخت موشک را کاهش دهد، به مهندسانش گفت: «به کتابهای مرجع نگاه نکنید. بگویید یک موشک از چه موادی تشکیل شده؟ آلومینیوم، تیتانیوم، مس، فیبر کربن... حالا قیمت این مواد در بازار بورس چقدر است؟» وقتی حساب کردند، دیدند هزینه مواد اولیه فقط ۲٪ قیمت نهایی موشک است. بقیه پول صرف فرآیندهای پیچیده و انباشتهای میشد که طی سالها ایجاد شده بود.
ایلان ماسک با این کار، «تفکر بازگشت به ریشه» (First Principles Thinking) را به کار برد.
در بحران، بزرگترین دشمن مدیران، عبارت است از: «ما همیشه اینطوری کار کردهایم.» وقتی بازار میریزد، جنگ در میگیرد یا تکنولوژی عوض میشود، روشهای قدیمی دیگر جواب نمیدهند. مدیرانی که در بحران موفق میشوند، کسانی هستند که جرأت دارند همه چیز را زیر سوال ببرند، به اصول اولیه برگردند و سیستم را از نو بسازند.
تفکر بازگشت به ریشه یعنی تجزیه یک مشکل تا کوچکترین اجزای بنیادین (حقایق غیرقابل انکار) و سپس بازسازی راهحل از آن نقطه.
تفکر معمولی (استدلال قیاسی) میگوید: «ما همیشه این کار را اینطور انجام دادهایم، پس ادامه میدهیم.» (تقلید از گذشته). تفکر بازگشت به ریشه میگوید: «آیا این کار واقعاً لازم است؟ چرا؟ اگر این مرحله را حذف کنیم چه میشود؟» (کشف حقیقت).
در بحران، ما وقت و منابع نداریم که حاشیه برویم. ما باید به هستهی مسئله برویم. این تفکر مثل یک تیشه است که تمام شاخ و برگهای اضافی را میبرد و فقط تنه اصلی را نگه میدارد.
۱. شناسایی فرضیات: لیستی از چیزهایی که همه در شرکت مسلم میدانند بنویسید (مثلاً: ما حتماً باید دفتر مرکزی داشته باشیم، یا ما حتماً باید از تأمینکننده X خرید کنیم). ۲. شکستن فرضیات: از خود بپرسید «آیا این واقعاً یک قانون فیزیکی است یا فقط یک عادت؟» اگر قانون فیزیکی نیست، میتوان آن را شکست. ۳. بازسازی از صفر: اگر امروز شرکت را تأسیس میکردیم، با شرایط و محدودیتهای فعلی، آیا باز هم این سیستم را میساختیم؟ اگر نه، پس چرا الان داریم آن را نگه میداریم؟
وقتی جنگ آغاز شد، سیستم بانکی سنتی اوکراین با یک بحران وجودی مواجه شد. بانکها بر اساس «فرضیات قدیمی» کار میکردند:
فرض: برای انتقال پول، شعبه فیزیکی لازم است.
فرض: برای احراز هویت، حضور فیزیکی یا سرویسهای پیچیده دولتی لازم است.
فرض: ارز ملی (هریونیا) تنها راه مبادله است.
اما جنگ، تمام این فرضیات را نابود کرد. شعب بسته شد، اینترنت قطع و وصلی شد و مردم به پول نقد نیاز فوری داشتند.
مدیران بانکهای نوآور اوکراینی (مثل Monobank) گفتند: «بیایید فراموش کنیم که بانک چیست. به اصول اولیه برگردیم.»
اصل اولیه: بانک یعنی «انتقال ارزش» از یک نفر به دیگری.
آیا برای انتقال ارزش به ساختمان نیاز داریم؟ خیر.
آیا به کاغذ و پول نقد نیاز داریم؟ لزوماً خیر.
راهحل بازسازی شده: آنها تمام سیستم شعب فیزیکی را نادیده گرفتند. آنها اپلیکیشن موبایل را به تنها بانک واقعی تبدیل کردند.
احراز هویت: آنها از سیستم دیجیتال آیدی دولت (Diia) استفاده کردند که نیاز به حضور فیزیکی نداشت.
انتقال پول: وقتی سیستمهای بینالمللی (سوئیفت) تحت فشار بود، آنها از رمزارزها و استیبلکوینها به عنوان «اصل اولیه» جدید برای انتقال ارزش استفاده کردند.
در بخش لجستیک نیز فرضیات قدیمی این بود: «ما برای حمل کالا به کامیونهای بزرگ و جادههای اصلی نیاز داریم.» جنگ جادهها را نابود کرد. مدیران با تفکر بازگشت به ریشه پرسیدند: «اصل چیست؟ اصل این است که کالا از نقطه A به B برود.»
آنها کامیونهای بزرگ را حذف کردند و به «اصل اولیه» بازگشتند: هر وسیلهای که چرخ دارد. آنها از تاکسیهای شخصی، ماشینهای کوچک و حتی دوچرخههای برقی برای انتقال دارو و غذا در شهرهای محاصره شده استفاده کردند. آنها سیستم لجستیک را از نو با متریال موجود اختراع کردند.
در حالی که بانکهای سنتی که به شعب و فرآیندهای قدیمی چسبیده بودند، هفتهها تعطیل بودند، بانکهایی که به ریشه برگشته بودند، در اوج جنگ کار میکردند. آنها ثابت کردند که وقتی شرایط عادی میریزد، باید به اصول اولیه تکیه کرد.
برای اینکه از دام تقلید کورکورانه در بحران فرار کنید، این تمرین را انجام دهید:
سوال ۵ ساله: از خود بپرسید «اگر امروز شرکت را تأسیس میکردم، با دانش و تکنولوژی امروز، آیا این فرآیند را اینطور میساختم؟» اگر جواب «نه» است، پس وقت تغییر آن فرآیند است.
حذف مرحله به مرحله: یک فرآیند بحرانی را بردارید و بپرسید اگر این مرحله را حذف کنم، چه میشود؟ اگر مشکل حیاتی ایجاد نکرد، آن را برای همیشه حذف کنید.
تمرکز بر «چرا» نه «چگونه»: همیشه از «چرا» شروع کنید. چرا این کار را میکنیم؟ اگر دلیلش منطقی نیست، روش انجامش (چگونه) اهمیتی ندارد.
در بحران، قایقهایی غرق میشوند که صاحبانشان سعی میکنند با تعمیرات جزئی، آن را شناور نگه دارند. قایقهایی که نجات مییابند، صاحبانشان جرأت دارند بدنه را بشکنند و بپرسند: «آیا واقعاً به این بدنه نیاز داریم یا میتوانیم یک قایق سبکتر و سریعتر بسازیم؟
تفکر بازگشت به ریشه؛ شجاعتِ ساختنِ دوباره از ویرانهها.