محلهای که دوران کودکیمان در آن میگذشت نه قدیمیِ قدیمی بود، نه بهروز و مدرن. همان مدل محلههای سنتی تهران که صدا از دیوار رد میشود و خبرها از لای پنجرهها سفر میکند. خوبیاش این بود که همه همدیگر را میشناختند، و دقیقا بدیاش هم این بود که همه همدیگر را میشناختند! یعنی اگر اتفاقی برای کسی میافتاد، اهل محل قبل از خود خانوادهاش خبر داشتند!
من آن زمان ۱۱ ساله بودم، کلاس پنجم؛ داداشم ۱۵ سالش بود، سوم راهنمایی. همان روزها بود که زندگی ما یکهو از مسیر سادهاش بیرون زد. پدرم بهخاطر بدهی مالی افتاد زندان. قطعا نبودنش برای ما سنگین بود، اما سنگینتر از خود غیبت پدر، ترسی بود که مادرم از لو رفتن ماجرا بین در و همسایه و علی الخصوص صاحبخانه که طبقه پایین ما بود داشت؛ آن سالها حرف مردم چیزی نبود که راحت بتوانی از کنارش رد شوی!
پدر یک نیسان آبی یخچالدار داشت؛ از همانهایی که پشتشان یک کانکس سفید و بزرگ برای حمل مواد غذایی و پروتئینی وصل است. چون خانه ما پارکینگ نداشت، نیسان همیشه سر کوچه پارک میشد. همین هم شد دردسر. مادر گفت: «اگر چند روز نیسان همینجا بمونه، میفهمن باباتون نیست!»
و اینطور بود که عملیات روزانه ما شروع شد!
هر روز صبح زود، قبل رفتن به مدرسه و قبل از اینکه محله بیدار شود، باید میرفتیم سراغ نیسان. ماشین را روشن میکردیم و میبردیم چند محله آنطرفتر پارک میکردیم؛ طوری که انگار پدر رفته سر کار. شب هم آخر وقت موقع خلوتی محل برعکسش را انجام میدادیم و ماشین را یواشکی برمیگرداندیم سر کوچه.
داداشم رانندگی بلد بود. پدرم با همین نیسان بهش یاد داده بود. دروغ چرا؟ راستش داداشم ته دلش یک ذوق نوجوانی هم داشت که میتوانست به همین بهانه دستی به فرمان ماشین ببرد! اما سختترین بخش ماجرای نیسان، دنده عقبش بود. آن کانکس غولپیکر، دید عقب را کاملا کور میکرد، پس آینه وسط ماشین فقط یک دکوری بیمصرف بود، آینههای کناری هم نصفهنیمه چیزی نشان میدادند. دندهعقب زدن با این ماشین حتی برای راننده باتجربه کابوس است؛ چه برسد به دو تا بچه، آن هم در خیابانهای باریک محلهای که جوب آبش فاقد جدول بود و لبه درست و حسابی هم نداشت.
اینجا بود که نقش من شروع میشد. باید میرفتم پشت ماشین و برای داداش فرمان میدادم. مثل یک راهنمای حرفهای اما با قد کوتاه و قلبی که از دلهره تند میزد و صدایی که با ترس میگفت:
«بیا… بیا… یه ذره راست… نه نه زیاد شد… آروم… وایسا… برو…خوبه.»
شبها که باید ماشین را برمیگرداندیم، خیابانها خلوت بود اما جای پارک کابوس، ما میشدیم بسم الله و جای پارک جن! خیابان باریک، ماشینهای چسبیده به هم و ما که باید نیسان را در بدترین و تنگترین جاهای ممکن جا میدادیم. گاهی فاصله لاستیک تا جوب آب فقط چند سانت بود. اولین اشتباه آخرینش بود برای ما، با یه اشتباه کوچیک، یه فرمون اشتباه، نیسان داخل جوب میافتاد! آن شبها ما دو تا برادر انگار در یک عملیات مخفی شرکت میکردیم، یک نیسان آبی وسط تاریکی، دو تا بچه، خیابانی تنگ و رازی که اگر لو میرفت انگار زندگیمان میپاشید.
در خانه هم نمایش خودمان را داشتیم. مادر با صدای بلند میگفت: «محســن، چای ریختم» یا «محســن، غذا سرد شد» فقط برای اینکه صدا برسد به پایین و صاحبخانه فکر کند پدر خانه است. یک جفت کفش پدر را هم هر شب جلوی درب راهرو میگذاشتیم و بعد صبح دوباره برمیداشتیم. زندگی ما آن روزها با همین نشانههای کوچک سرپا مانده بود.
آه... یادش به شَر، نه به خیر!
چند سال بعد پدر برگشت، وضعیتمان بهتر شد، از آن محل رفتیم و نیسان را فروختیم. اما راستش هنوز هم اگر نیسانی میبینم، یا حتی هر ماشینی که مسیر دنده عقبش سخت باشد، یک حس عجیب در دلم روشن میشود. همان حس ۱۱ سالگی؛ همان شبی که پشت یک نیسان آبی ایستاده بودم و داداشم منتظر بود من فرمان بدهم. انگار آن سالها هنوز با من هستند و هیچوقت کامل دندهعقب نگرفتهاند.
وقتی کمپین «دنده عقب به گذشته» را دیدم، همه آن تصاویر برگشتند. همان دندهعقبهای ترسناک، همان شبها، همان خیابان تنگ و همان نیسانی که برای ما فقط یک ماشین نبود؛ یک جور مسئولیت زودهنگام بود، یک جور بزرگشدنِ بیدعوت.
و هنوز هم وقتی کنار کسی توی ماشین مینشینم و میخواهد جایی پارک کند، با اینکه دیگه اکثر ماشینها دوربین دنده عقب هم دارند، ناخودآگاه پیاده میشم و میگویم:
«بیا…بیا….بیا...خُب.»