اگر بخوام از اولین خاطرات هدیه گرفتن کتاب و تجارب کتابخوان شدنم باید برگردم به پنج سالگی…
اون موقع ما توی یه محله ارمنینشین زندگی میکردیم. تو کوچهی بنبست و باریکی که پر از صدای خندهی بچهها بود، ما و دو تا از همسایهها تنها مسلمونهای کوچه بودیم. دنیای من اون روزها کوچیک بود، پر از بازیهای کودکانه توی حیاط و دوستیهایی که هنوز به رنگ تعصبات بزرگترها آلوده نشده بود.
یه روز صبح، غرق بازی توی حیاط بودم که صدای در اومد. دویدم و در رو باز کردم، دوستم ملینا بود. ملینا یه لباس آبی و سفید پفی تنش بود و موهای مجعدش رو از دو طرف بافته بود. توجهم سریع به سه تا کتابی که توی دستش بود، جلب شد، جلدهاشون رنگی و براق بود. گفت: «اینارو برای تو آوردم.» همین که خواستم دستم رو دراز کنم و کتابها رو بگیرم درست همون لحظه، انگاری یه چیزی ته دلم فرو ریخت. یاد حرفهای همسایه مسلمون بغلدستیمون افتادم. همونی که همیشه میگفت: «نباید چیزی از ارمنیها گرفت، اونا پاک نیستن.» مامانم اصلاً به این حرفا اعتقاد و باوری نداشت، یادمه همیشه کلی غذا بینمون رد و بدل میشد، اما اون لحظه انگار صدای خانم حسینی قویتر از همه چیز توی سرم پیچید. یه ترس عجیب توی دلم نشست، یه اضطراب بیدلیل گرفتم، و بدون اینکه درست بفهمم چرا، گفتم: «نمیتونم کادوتو قبول کنم.» بعد در رو بستم.
همون لحظه که در بسته شد، حس عجیب و بدی داشتم. هنوز هم گاهی اون حس سراغم میاد. از پشت در صدای قدمهای آروم ملینا رو شنیدم که از خونهمون دور میشد. مامانم که صداها رو شنیده بود، اومد توی حیاط. پرسید: «چی شد؟ چرا هدیه رو نگرفتی؟» هنوز گیج و آشفته بودم، ولی وقتی براش تعریف کردم، اخم کرد و گفت: «همین الان میری دم در خونشون، معذرت خواهی میکنی و ازش میخوای که هدیهات رو پس بده.»
با هیجان دویدم سمت خونهی ملینا. در زدم. چند لحظه بعد، در باز شد. ملینا با چشمای سیاه و براقش، نگاهم کرد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «ملینا، ببخشید… میشه کادوم رو لطفاً بهم بدی؟»
چند لحظه ساکت موند. بعد، لبخند زد. لبخندش آروم و گرم بود انگار از اول هم میدونست برمیگردم. رفت داخل و با همون کتابها برگشت. وقتی گرفتمشون، حس عجیبی از اولین کتابی که هدیه گرفتهبودم، داشتم. الان که به اون روز فکر میکنم، در واقع من اون روز فقط چند تا کتاب هدیه نگرفته بودم. یه دوستی رو دوباره به دست آورده بودم، یه باور غلط رو کنار گذاشته بودم، و شاید، برای اولین بار توی زندگیم فهمیده بودم که شهامتِ درست کردن یه اشتباه، خودش یه جور بزرگ شدنه.
راستش من از همون سنین نوجوانی، پی به وجود شکاف عمیق بین دنیای بیرون خونمون و دنیای کوچک داخل خونهمون برده بودم. در دنیای بیرون از خونه، آدم درسخون، ورزشکار، بسکتبالیست و کسی بودم که اون موقع زبان انگلیسی بلد بود. حتی میتونم بگم که در بیرون خونه، آدم دلپذیر و مهربونی بودم. اما تو خونه، والدین و خواهر برادرهام طوری با من برخورد میکردند که انگار کاملا از دست من نومید شدن. برای همین منم تلاش میکردم بهانهای برای انتقاد کردن به دستشون ندم و برای اینکه کاری به کارم نداشته باشن میرفتم تو اتاقم و توی دنیای کتابهام غرق میشدم، کتابها تنها جایی بودن که هیچکس قضاوتم نمیکرد. در واقع این تنهایی باعث شد کتابخوان بشم.
کتاب خوان شدنم شاید از تنهایی شروع شد، ولی از یه جایی به بعد، عشق بود که منو پای کتاب نگه داشت و با همهی اینها، من تا ابد ممنونم پدر و مادرم هستم، چون اونها به من کمک کردن که زودتر از همسن و سالهام کتابخوان بشم. در عمل هم همیشه برای خریدن کتابهام، به راحتی پول در اختیارم میذاشتن. حتی یادمه یه بار پدرم «جنگ و صلح» رو برام خرید. سنگینترین هدیهی عمرم بود — نه فقط به خاطر وزن کتاب، بلکه چون نشونم داد بعضی هدیهها تا آخر عمر در ذهن آدم میمونن.

