ویرگول
ورودثبت نام
مونا رضایی
مونا رضایی
مونا رضایی
مونا رضایی
خواندن ۲ دقیقه·۱ سال پیش

ای‌کاش نویسنده دربارۀ این چیزها هم می‌نوشت...

«از کتاب»

چند روز پیش بازخوانی «از کتاب» را به پایان رساندم. در این چند روز مدام داشتم به این فکر می‌کردم ای‌کاش نویسنده در کتابی جدید یا فصلی جداگانه، خاطراتش از بازدید کتابخانه‌های جهان را می‌نوشت. اینکه نویسنده با لحن جذاب و قلم دقیق چطور می‌تواند این کتاب‌خانه‌ها را توصیف کند، من را سر شوق می‌آورد.

همچنان که در این رویاها غرق بودم، تصور می‌کردم اگر محمدرضا شعبانعلی توصیفی از کتابخانه‌ی افسانه‌ای اَبی (Abbey of Saint Gall) در زوریخ بنویسد، همان کتابخانه‌ای با سقف‌های بلند و بی‌نظیرش که هر ببینده‌ای را محسور خودش می‌کند، آن را چطور توصیف می‌کرد؟ نقاشی‌های رنگارنگ فرشتگان روی سقف را چگونه می‌دید؟ کتاب‌های کهنه و خاک‌خورده‌ روی قفسه‌های بید خورده‌ی قهوه‌ای را چطور به جمله تبدیل می‌کرد؟
و به آن کره زمین عظیم که در وسط کتابخانه جا خوش کرده بود، چگونه جان می‌داد؟

در ادامه نویسنده را در کتابخانه‌ی لیسبون و بعد در کتابخانه ملی وین هم دیدم. چقدر تجربه‌ی روایت‌نویسی در چنین فضاهایی، با آن چشم تیزبین و با قلم پرکشش که قدرت دیدن را بلد است، می‌توانست برای من خواننده لذتی چند برابر خلق کند.
تمام سلول‌های بدنم، حتی با فکر کردن به این احتمالات غرق لذت شد.
 

«مرشد و مارگاریتا»

بولگاکف با قلم جادوییش جوری خواننده را با خودش همراه می‌کند که در تمام لحظه‌ها من با شخصیت‌های کتاب زندگی کردم.
هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که روزی در زندگیم عاشق شخصیت شیطانی و محور اصلی داستان -ولند- بشوم و در کنارش با مارگاریتا قدم بزنم; زنی ساحره، عاشق پیشه و جسوری که سنت دیرینه زن قربانی را در هم می‌شکند و با تصمیم آگاهانه‌اش برای پیوستن به ضیافت شیطان، نشان می‌دهد که گاهی رستگاری زنان، از مسیر اخلاق عرفی نمی‌گذرد، به کارهای بهیموت گربه‌ی سیاهی که گاهی شطرنج بازی می‌کند یا ودکا می‌نوشید؛ غش‌غش خندیدم. به سردرگمی ایوان، با تنهاییِ فرساینده‌ی مرشد، با ندامت تلخ پنتیوس پیلاطس پنجمین حاکم قسی‌القلب یهودا، و با سخاوت نجیبانه‌ی عیسی ناصری گریه کردم و از پیچ‌و‌خم‌های شب‌های مسکو عبور کردم.

جایی در میانه‌های کتاب، جمله‌ای بود که روح مرا به کلی تسخیر کرد:
«آن شب در مسکو، اتفاقات دیگری هم افتاد که ما خبر نداریم. خواننده، با من بیا…»
همان شب با حس عجیبی خوابیدم و صبح با چند تا تبخال روی لبم بیدار شدم. کلمه‌های کتاب نه تنها ذهنم، که بدنم را هم تصرف کرده بودند.

تمام روز با خودم فکر می‌کردم:
اگر بولگاکف رمان‌های پلیسی و جنایی می‌نوشت، چی می‌شد؟ اگر دنیای جنایت و تعقیب، با نگاه، تخیل و زبان او توصیف می‌شد، منِ خواننده قرار بود چه چیزهایی را از سر بگذرانم؟

۷
۰
مونا رضایی
مونا رضایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید