امروز روز آفتابی و گرمیه و تقریباً تحمل خونه غیرممکنه. اینجا سیستم سرمایشی وجود نداره چون در سال سرجمع شاید ده روز هم هوا به سی درجه و بالاتر نرسه و داشتن کولر اینجا نوعی مصرفگرایی محسوب میشه.
تصمیم گرفتم برم لب رودخونه تا هم خنک شم و هم آفتاب بگیرم. سریع آماده شدم و حتی دمپایی پام کردم که اونجا توی گرما راحتتر باشم و اگر لازم شد سریع لباسهام رو دربیارم و برم توی آب.
دم رودخونه خیلی شلوغ بود. یه گروه بزرگ از بچههای هفتهشت ساله با دو تا از معلمهاشون اومده بودن آبتنی. هوا اونقدر گرم بود که حتی دیدن آب و صدای جیغ و خندههاشون هم آدم رو وسوسه میکرد. تصمیم گرفتم همونجا بشینم. با خودم گفتم یه نگاهی به شیطونی بچهها میندازم و از دیدنشون لذت میبرم.
تازه زیراندازم رو پهن کرده بودم و داشتم کرم ضدآفتاب رو روی بدنم اسپری میکردم که دیدم یه پدر میانسال با عصا، که از دور هم معلوم بود حالش خیلی سرِ پا نیست، با پسرش از کنارم رد شدن. پدر با شکمورآمده ناشی از احتباس آب یا الکل، با بدنی افتاده و خمیده و موهای جوگندمی بود، عصای چوبی دستش داشت و تعادلش کامل نبود و پسرش زیر بغلش رو گرفته بود و کمکش میکرد راه بره.
آروم از روی سنگها کنارم رد شدن و درست روبهروی من نشستند. همون لحظه با خودم فکر کردم چقدر این مرد من رو یاد پدرم میاندازه. پدر داشت تیشرتش رو درمیآورد که یهو دیدم کاتتر دیالیز از کنار گردنش آویزونه؛ از این لوله برای تصفیهی خون بیماران دیالیزی استفاده میشه.
همهچیز یه لحظه توی ذهنم ایستاد. انگار خشکم زد. من فقط از روی اندام و چهره فهمیده بودم که این مرد بیماری دقیقاً مثل پدرم داره. از دور بهش خیره شدم. لب آب، روی سنگها نشسته بود، قوز کرده بود و من حس کردم انگار دارم خودِ پدرم رو میبینم، و نه فقط کسی شبیهش رو. همونجا اشکی از گوشه چشمم راه افتاد و روی گونههام سرازیر شد.
گرمم شده بود، هم از هوا هم از چیزی که دیده بودم طاقتم طاق شدهبود. رفتم داخل رودخونه. مرد بهم لبخند زد و گفت: «هوای آفتابی و خوبیه.»
لبخند زدم. رگه اجتماعی بودنم زد بالا و تصمیم داشتم بهش بگم خیلی شبیه پدرمه، اما همون لحظه منصرف شدم. و حس کردم بهتره این قاب و تصویر همونجا توی ذهن خودم باقی بمونه.
