ویرگول
ورودثبت نام
مونا رضایی
مونا رضایی
مونا رضایی
مونا رضایی
خواندن ۴ دقیقه·۹ ماه پیش

اشتباه مقدس <<قسمت اول>>

تازه رسیده بودیم و گفتیم یه گشت کوتاه شبانه‌ در یکی از محله‌های قدیمی روم بزنیم، بعد زود برگردیم که برای فردا صبح با انرژی بیشتری ادامه بدیم. از اونجایی که همسرم وقتی در تعطیلاته احساس می‌کنه که باید به تمام سلول‌های مغزش استراحت بده، همیشه وظیفه مسیریابی به گردنه منه. گوگل مپ یه مسیر دو مقصده با اتوبوس رو بهم پیشنهاد داد. طبق نقشه، مسیر اول رو رفتیم و پیاده شدیم. اتوبوس بعدی، که شماره‌ی “H” بود، قرار بود تا هشت دقیقه دیگه برسه.


همون موقع گفتم بذار یه سر به متمم بزنم. کامنت یکی از دوستانم که برای من نوشته بود رو دیدم و خیلی خوشحال شدم. اما ۱۵ دقیقه گذشت و از اتوبوس خبری نشد. راستش ترسیده بودیم محله شبیه محله‌های فاوِلا (برزیل) تاریک و خلوت بود. ما فقط با یک خانم میانسال تو ایستگاه به انتظار ایستاده بودیم. اون روز فکر می‌کنم منم مغزم رو جا گذاشته بودم و تصمیم گرفتم از این خانم دوباره آدرس بپرسم.


جوابم رو به ایتالیایی داد وقتی گفتم که متوجه نمی‌شم یه نگاهی به سر تا پای من انداخت انگاری از چیزی متعجب شده بود و دوباره تند تند شروع کرد به ایتالیایی صحبت کردن بلاخره با ایما و اشاره و نشون دادن اسم ایستگاه توی گوشی، بهم فهموند که درست ایستادم. خلاصه هر چی پرسیدم، فقط گفت: si si یعنی (بله، بله)🙂
همون لحظه اتوبوس شماره‌ی ۸۵ اومد. خانم دستم رو کشید که “همین رو سوار شو!” منم پیش خودم گفتم حتماً درست می‌گه، بلاخره چند تا پیراهن رومی بیشتر از من پاره کرده! سوار شدم و دیدم اسم ایستگاه مقصد، تِراستِوره، توی صفحه‌ی دیجیتال اتوبوس هست. خیالم راحت شد و کنار خودش نشستم.


چند ایستگاه بعد، خانم برگشت و گفت: همین جا باید پیاده شی. پیاده شدم و دیدم ای دل غافل اشتباه اومدم و باید یه مسیر نیم ساعته‌ی سربالایی رو پیاده برم. همون لحظه یاد حرف دوست ایتالیاییم افتادم که قبل از سفر ازش درباره‌ی چند تا چیز اطلاعات گرفته بودم و بهم گفته بود: که از آدم‌ها توی ایتالیا سوال و آدرس نپرس، اشتباهی راهنماییت می‌کنن.


درست همون موقع که داشتم به این موضوع‌ها توی ذهنم فکر می‌کردم، اتوبوس شماره‌ی “H” از اون طرف خیابون رد شد… دقیقاً همون اتوبوسی که باید سوارش می‌شدم.


گفتم حالا ایرادی نداره یه گشتی هم پیاده توی محل می‌زنم. همونطور که خودمون رو توی کوچه پس کوچه‌های تراستوره گم کرده بودیم. خیلی اتفاقی به یه کلیسای قدیمی به نام سانتا ماریا که بعداً فهمیدم یکی از جاذبه‌های پنهان و مهم شهر روم، برخوردیم. رفتیم داخل. کلیسا پر از آدم بود و مراسم خاصی در حال اجرا بود که من تابحال ندیده بودم. چند تا کشیش با لحنی خاص و آهنگین دعا می‌خوندن بعد از چند دقیقه یکی از اون پدرها در حالی که یه چیزی مثل آتش‌دون منقل دستی، دستش بود و یه چیزی مثل اسپند داخلش ریخته بودم تا ته کلیسا اومد و اون رو مدام توی فضا می‌چرخوند. کلیسا پر از دود و مه شد.


بعد یهو همه‌ی مردم پا شدن و رفتن توی صف ایستادن. منم که کنجکاو، سریع رفتم تو صف و حتی جرات نداشتم سرم رو برگردوندم چون مطمئن بودم همسرم هر جور شده من رو از صف بیرون می‌کشه و می‌خواد بگه: آخه تو به چی اعتقاد داری که انقدر سریع میری تو صف.
اما من جدی میخواستم ببینم جلو چه خبره؟
سه، چهار نفر مونده بود که نوبتم بشه. دیدم آدم‌ها میرن جلو، یه صلیب می‌کشن و کشیش نون‌های برش‌خورده‌ی کوچیک رو داخل شراب می‌زنه و توی دهانشون می‌ذاره.
با خودم گفتم: “خب، من که الان دیگه نمی‌تونم از صف بیام بیرون، همین که برسم جلو یه صلیب می‌کشم و برمی‌گردم، مشکلی پیش نمیاد.”


اما وقتی فقط یک نفر مونده بود که نوبت من بشه، دختر جلویی یهو جلوی پای کشیش‌ها زانو زد. اونا هم یه اول چیزی مثل آب مقدس روی شونه‌ش پاشیدن و بعد نون و شراب رو بهش دادن.


از تعجب هول شده بودم! همه‌ی نقشه‌هایی که برای رد شدن بی‌دردسر از این مرحله توی ذهنم داشتم، یه لحظه دود شد و رفت هوا. همون‌طور که توی شوک بودم، نوبت من رسید و از دستپاچگی، اصلاً یادم رفت صلیب بکشم! کشیش نون و شرابم رو داخل دهانم گذاشت.


همون‌طور که از کلیسا بیرون می‌اومدم، هنوز توی فکر اتفاقی بودم که افتاده بود. فضای نیمه‌تاریک، بوی عود و زمزمه‌ی کشیش‌ها توی سرم می‌چرخید، و طعم شراب هنوز زیر زبونم بود.


دم در، همسرم رو دیدم که با دستی توی جیب و با نگاهی پر از شیطنت نگاهم می‌کرد، یه جور نگاه که انگار می‌خواست بگه: “خب که چی حالا؟” بعد، با لبخندی که معلوم بود منتظر یه توضیح مفصل از طرف منه، گفت:
“خب، سانتا مونای مقدس، بیا دیگه بریم!”
و هر دو زدیم زیر خنده.


گاهی سفر همین‌قدر غیرمنتظره و عجیب می‌شه. یه لحظه فکر می‌کنی مسیر رو اشتباه رفتی، اما یه پیچ کوچیک توی راه، به ما تجربه‌ای می‌ده که هیچ‌وقت توی برنامه‌هامون نبوده یه جایی که شاید مسیرش اشتباه به نظر بیاد، اما مقصدش، یه خاطره‌ی موندگار باشه.

سفر
۸
۵
مونا رضایی
مونا رضایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید