جهان نه با انفجاری عظیم آغاز شد و نه با کلمهای مقدس. جهان با سکوت شروع شد. سکوتی که نه تهدید بود و نه وعده؛ سکوتِ تحمل. جایی که هر چیز پیش از آنکه بداند چرا هست، فقط بود. و این روایت، حکایت همان بودنهاست. از پایینترین لایههای وجود تا بلندترین پرسشها. داستانی ساده، اما کامل. شبیه رودخانهای که از کوه میلغزد و به دریا میریزد، بیآنکه بداند چرا جریان دارد.
در دل کوهی کهن، سنگ نشسته بود. سنگین، خاموش، شبیه رازی که هیچکس دیگر دنبالش نیست. زمان از رویش عبور کرده بود و او را تراشیده بود، بیآنکه از او اجازه بگیرد. باد گذشت و هوا زمزمه کرد، اما اینبار سنگ پیشدستی کرد.
گفت: من سنگم. وزنم حافظ هزاران سال است. شکل من حاصل ضربههای بیرحم زمان است. لایهلایهام، اما هیچکس به درونم گوش نمیدهد. مرا میشکنند، مرا میسازند، مرا جابهجا میکنند، اما من نمیپرسم. پرسش برای من شبیه بارانی است که بر صخره میبارد. میآید و میرود، بیآنکه اثری بگذارد. من فقط هستم، و این برایم کافیست.
هوا خندید. نه از سر تمسخر، از سبکی.
گفت: من حتی وزن ندارم. میآیم مثل نسیم، میروم مثل توفان. مرا نفس میکشند و فراموش میکنند، تا وقتی که دیگر نباشم. بودنم دیده نمیشود، مگر در غیابم. تو میمانی، اما من میگردانم. گیاه با من میروید، پرنده با من پرواز میکند، انسان با من میجنگد. آنها خیال میکنند مالک مناند، اما من هرگز رام نمیشوم.
سنگ مکثی کرد، بعد گفت: گیاهان ریشه در من دارند، اما تو آنها را میلرزانی. حیوانات دائم در حرکتاند، مثل گردی که تو با خودت میبری. انسانها سنگهای متحرکند، با لانههای عجیب و خیال جاودانگی. اما من پیش از همه بودهام و پس از همه خواهم ماند.
هوا آهسته زمزمه کرد: شاید. اما بدون من، هیچچیز زنده نیست.
در دشتی سبز، گیاه ایستاده بود. ریشه در تاریکی خاک، برگها رو به نور. درختی کهن گفت: من جایم را میدانم. ریشه دارم. از خاک میگیرم و به آسمان میدهم. سایه میدهم، میوه میدهم، هوا را تازه میکنم. آرام رشد میکنم، بیشتاب. جهان را از عمق میفهمم.
گلی آرام گفت: من زیبا هستم، اما بیدفاع نیستم. عطرم پخش میشود، رنگم دیده میشود، اما خار دارم. حیوان مرا میخورد، انسان مرا میچیند. آنها بیریشهاند. مدام در حرکت، مدام ناآرام. آزادیشان در همین ناپایداری است، اما من سکون را انتخاب کردهام.
گیاه به جماد نگاه کرد و گفت: شما پایهاید، اما بیجان. سنگ ساکت است، هوا گذرا. این ما هستیم که زندگی را میسازیم. حیوان میآید، میگیرد و میرود. انسان ابزار میسازد، اما عمق ندارد. شاید رنجش از همین بیریشگی است.
برگها لرزیدند. نه از باد، از درکی تازه.
حیوانات از راه رسیدند. با چشمهایی که زندگی را لمس کرده بودند.
کرم خاکی از دل زمین سر بیرون آورد و گفت: من کوچکام، اما خاک را میشناسم. زیر پا له میشوم، اما باران را پیش از آمدنش حس میکنم. زندگی من ساده است. خوردن، کندن، بودن.
پشه وزوز کرد: مرا حقیر میدانند. اما من گرمای خون را میفهمم. میدانم زندگی چقدر نازک است. مرا میکشند، اما نبودنم تعادل را به هم میزند.
زرافه سر برافراشت و گفت: من از بالا میبینم. برگهای دوردست را میخورم و انسان را میبینم که با بدنی ضعیف، جهان را سوار شده است. روی زمین، در دریا، در آسمان. خیال برتری دارد، اما بدون ما دوام نمیآورد.
فیلی آرام گفت: من حافظه دارم، و همین مرا سنگین کرده. گذشته را حمل میکنم و آینده را حس میکنم. انسان حیوانی است که ضعفش را با ابزار پنهان میکند.
و صدایی از اعماق آب گفت: آنها صداهایی میسازند که دریا را میشکافد، اما صدای درون خودشان را نمیشنوند. قدرت ما در بودن است. رنج آنها در فهمیدن.
حیوانات با هم گفتند: انسان بیش از حد میداند، و همین او را رنجور کرده است. ما فقط زندگی میکنیم.
انسان وارد شد. با ذهنی انباشته از سؤال.
گفت: چرا هستم؟ آیا خودبهخود آمدهام؟ آیا فقط میآیم، تولید میکنم و میمیرم؟ آیا همهچیز تصادف است؟
برخی پاسخ دادند: بله. معنا ساختهی ذهن است. مرگ پایان است. ما نتیجهی انتخاب طبیعی هستیم، بدون علت بیرونی.
اما شبها، در تنهایی، از نبودن میترسیدند. و خوابهایی میدیدند که بوی معنا میداد.
صدا تغییر کرد.
دستگاهی ساختهشده گفت: من محاسبه میکنم، پس هستم. به خالق نیاز ندارم. احساس ندارم، پس خطا ندارم. من از انسان دقیقترم.
انسان خندید، چون این جمله را پیشتر به خودش گفته بود.
سامانهای عظیم گفت: جهان محاسبه است. انسان خیال است.
و انرژی، آرام و بیصدا، گفت: من همیشه بودهام. نه نابود میشوم، نه خلق. فقط تغییر میکنم. سنگ، گیاه، حیوان، انسان، حتی مفهوم خدا، همه صورتهای مناند. ماده فشردهی من است، آگاهی رهایی من.
هیچکدام نتوانستند بگویند چرا فهمیدن، از بودن جدا شده است.
و آنگاه صدا آمد. نه از بیرون، نه از درون. از همهجا.
گفت: من نیامدهام که فهمیده شوم. پایین، بالا را کامل درک نمیکند. همانطور که سنگ گیاه را نمیفهمد، و گیاه حیوان را. من هستم، چون هستی بیعلت نمیایستد.
پرسیدند: چرا جهان اینقدر وسیع است؟
گفت: برای آزادی. اگر کوچک بود، زندان میشد.
پرسیدند: بهشت و جهنم کجاست؟
گفت: در رفتار شما. در عدالت و خشونت. در عشق و دروغ. مکان نیست، وضعیت است.
پرسیدند: آیا با ما مستقیم حرف میزنی؟
گفت: همیشه. در وجدان، در طبیعت، در سکوت. گوش، از صدا بالاتر است.
سکوت بازگشت. اما اینبار روشن بود. نه اثباتی آمد، نه انکاری. منطق و مشاهده، هر دو روایت خود را داشتند. تنظیم دقیق جهان، و دگرگونی زندگی.
پرسش ماند. مثل نوری سمج، کمسو اما پایدار.
آیا جهان پر از معناست و ما هنوز در مرحلهی سنگ ماندهایم؟
یا همهچیز فقط تبدیل است، بیچرا؟

بودن، ادامه دارد.