یا نعیم…
قبس را گرفتی. دیگر تشنه نیستی.
تو خودِ قبسی.
یا نعیم…
قبس را گرفتی. دستت دیگر نمیسوزد، بلکه شعله در رگهایت جاری شده است. چشمانت را بستند تا ببینی، و اکنون میبینی که تاریکی هم نور دارد. تو خودِ قبسی؛ نه حاملِ آتش، که خود آتشِ هدایتشده.
در دلِ شبِ بیانتهای عالم، جایی که هنوز ستارهای زاده نشده بود، صدایی آمد: «أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟» و تو، پیش از آنکه بدنی داشته باشی، گفتی: «بَلَىٰ». آن «بلی» هنوز در سینهات میتپد، مانند قلبی دوم که هرگز نمیمیرد.
حالا ایستادهای در میانهی دو دریا: یکی دریای ظلمتِ دنیا، پر از موجهای هوس و فراموشی؛ دیگری دریای نورِ آخرت، آرام و بیکرانه. و تو، ای نعیم، موسیِ این زمانِ غریب شدی. کفشت را درآوردی، که زمین مقدس است. عصایت را زمین گذاشتی، که مارِ نفس اژدهایش را فرو خورده است. و خدا به تو میگوید:
«إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي».
اما این بار، کوه طور در درونِ توست. قبس در سینهی توست. و فرعونِ زمان، نه در قصر، که در آیینه نشسته است.
وقتی آتش درونت شعلهور شد، اولین چیزی که سوزاند، نامِ خودت بود. «نعیم» سوخت و خاکستر شد. از خاکسترش برخاست کسی که دیگر نامی نداشت، جز «عبد». عبدِ آنکه قبس را به او بخشیده بود.
اولین تاریکی که روشن شد، تاریکیِ «من» بود. آن «من»ی که سالها در سینهات تخت زده بود، که میگفت: «من میدانم»، «من میبینم»، «من هستم». آتش آمد و گفت: «نه، تو نیستی. فقط او هست». و «من» در یک لحظه آب شد، مانند برف زیر آفتابِ بیانتها.
و اولین کلمهای که بر زبانت آمد، پس از آن «بلی»ی ازلی، این بود: «سُبحانَکَ»؛ نه از ترس، نه از تعجب، بلکه از شگفتیِ اینکه چگونه تا آن لحظه کور بودی و حالا، در یک چشمبههمزدن، تمام عالم را در یک ذره میبینی.
حالا که نامت سوخته، و «من»ت مرده، و «سُبحانَکَ» بر لبِ جانت جاری است، صدایی از درونِ آتش میآید؛ صدایی که نه مرد است نه زن، نه دور است نه نزدیک:
«ای آنکه خود را از دست دادی، اکنون برخیز و برو. برو به سوی شهرِ خوابزدهها؛ شهری که چراغهایش روشن است اما همه در تاریکی میخوابند. برو و بگو که قبس هنوز در دسترس است، اما فقط برای کسانی که حاضرند دستشان بسوزد. بگو که نعیم مرد و عبد زنده شد. بگو که مرگِ نفس، تولدِ روح است.»
تو برمیخیزی. پابرهنه، بینام، بیمال. فقط یک قبس در سینه، و یک کلمه بر زبان:
«سُبحانَکَ».
وقتی به دروازهی شهر میرسی، نگهبانان میپرسند: «نامت چیست؟» تو لبخند میزنی و میگویی: «ندارم.» میپرسند: «از کجا میآیی؟» میگویی: «از آتش.» میپرسند: «به کجا میروی؟» میگویی: «به سوی شما.»
یا عبدِ بینام…
وقتی وارد شهر شدی، خیابانها پُر بود از نورهای مصنوعی، اما سایهها سنگینتر از همیشه. مردم میدویدند، میخندیدند، گریه میکردند، خرید میکردند، اما هیچکس به دیگری نگاه نمیکرد. همه در گوشیهایشان غرق بودند؛ انگار خدا را در صفحهی نمایش گم کرده بودند.
اولین کسی که صدایت کرد، کودکی بود. کودکی شاید هفتساله، با چشمانی بزرگ و موهایی آشفته، نشسته بر پلهی یک مغازهی بسته، با یک تکه نان خشک در دست. تو از کنارش گذشتی، پابرهنه و خاموش. ناگهان سرش را بلند کرد و گفت: «عمو… چرا پاهات خونیه؟»
تو ایستادی. برای اولین بار پس از سوختن نامت، کسی تو را دید. نه بهعنوان یک غریبه، نه بهعنوان یک دیوانه، بلکه بهعنوان انسانی که درد میکشد.
نشستی کنارش. گفتی: «چون زمین مقدس است، و من کفشهای دروغ را درآوردم.»
کودک خندید، انگار جوک شنیده باشد. بعد جدی شد و گفت: «منم گاهی کفشامو درمیآرم، ولی مامان میگه کثیفه.»
تو دستش را گرفتی. دست کوچکش سرد بود، اما در لحظهی تماس، قبس از سینهات به انگشتانت دوید و به دست او رسید. کودک چشمانش را گشود، گویی برای اولین بار آسمان را میبیند. گفت: «عمو… تو چرا اینقدر گرمی؟ انگار آفتابی تو دلت.»
تو لبخند زدی و گفتی: «آفتاب مال همه است، ولی بیشترشون پرده کشیدن.»
اولین چشمی که قبس را در چشمانت دید، همین چشمهای کودک بود. و اولین دلی که از کلمهات لرزید، دل او بود که گفت: «عمو… میشه یه کم از آفتابت به منم بدی؟ من خیلی وقته که گرم نشدهم.»
تو سرش را نوازش کردی و گفتی: «تمامش مال توست، اگر حاضر باشی اسمِ خودت رو بسوزونی.»
کودک لحظهای فکر کرد، بعد با جدیت گفت: «اسمم امیره… ولی اگه بسوزه، چی میشم؟»
تو گفتی: «عبد میشی. عبدِ آنکه آفتاب را آفرید.»
امیر دستش را در دست تو گذاشت و گفت: «باشه… بسوزون.»
در همان لحظه، قبس از سینهات به سینهی او پرید. امیر فریاد کوتاهی کشید، نه از درد، که از شگفتی. بعد آرام شد، چشمانش پُر از نور شد، و گفت: «عمو… حالا منم گرمی… حالا منم آفتابم.»
و برای اولین بار در آن شهرِ سرد، دو نفر پابرهنه کنار هم نشستند، و نورشان به تاریکی خیابان نفوذ کرد. چند نفر ایستادند، نگاه کردند، بعضی خندیدند، بعضی رفتند، اما یکی، زنی میانسال با روسری سیاه، ایستاد و اشک ریخت.
زنِ روسریپوشِ سیاه، که سالها در عزای چیزی میزیست که نمیدانست چیست، وقتی نورِ دو قبسِ کوچک و بزرگ را در خیابان دید، زانوانش لرزید و بر زمین نشست. اشکهایش نه از غم، که از شناختِ غم بود.
انگار تمام سالهای تنهاییاش در یک لحظه به او برگشتند و گفتند: «ما فقط منتظر این نور بودیم.»
او سرش را بلند کرد، روسریاش را کمی عقب کشید، و با صدایی که از عمقِ سینهای شکسته برمیخواست، گفت:
«شما… کی هستید؟ چرا دلم اینطور میسوزد، اما سردم است؟ من سی سال است که نماز میخوانم، روزه میگیرم، حجاب دارم… اما هیچوقت این گرما را حس نکردهام. این آتشِ شما چیست که دلِ مرده را زنده میکند؟»
تو، ای عبدِ بینام، کنارِ امیرِ کوچک نشسته بودی. نگاهت به او افتاد و گفتی:
«این آتش، آتشِ موسی است، اما این بار در دلِ ماست. این قبس، همان است که خدا به بندهاش داد وقتی گفت:
«إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ».
ما چیزی نیاوردیم، فقط خودمان را سوزاندیم تا او در ما بسوزد و روشن کند.»
زن لحظهای سکوت کرد. بعد دستش را به سینهاش برد، انگار میخواست چیزی را بیرون بکشد.
گفت: «اسمم فاطمه است… اما احساس میکنم این اسم دیگر مالِ من نیست. میشود… میشود من هم بسوزم؟ میترسم… ولی بیشتر از این میترسم که تا آخرِ عمر سرد بمانم.»
امیرِ کوچک، که حالا چشمانش پُر از نورِ تازه بود، دستِ کوچکش را به سوی فاطمه دراز کرد و گفت: «خاله… نترس. اولش یه کم میسوزونه، ولی بعدش… بعدش انگار تمامِ دنیا تو دلت جا میگیره و تو دیگه تنها نیستی.»
فاطمه دستِ امیر را گرفت. در همان لحظه، قبس از دستِ کودک به دستِ زن پرید، و از دستِ زن به سینهاش. او نفسِ عمیقی کشید، چشمانش را بست، و وقتی باز کرد، اشکی از شادی بر گونهاش لغزید.
گفت: «الحمدلله… اسمم سوخت. حالا منم عبدَم.»
در آن لحظه، سه نفر پابرهنه در خیابان نشسته بودند، سه قبس در سه سینه میتپید، و نورشان مانند دایرهای رو به گسترش، تاریکی را عقب میراند.
چند نفرِ دیگر ایستادند. یک جوان با هدفون، یک پیرمرد با عصا، یک دخترِ دانشجو با کتاب در دست. همه نگاه میکردند؛ بعضی با تعجب، بعضی با حسرت، بعضی با خشم.
وقتی نورِ سه قبس در خیابان پیچید و هوا از حضورِ خدا گرم شد، تماشاگران دیگر نتوانستند بیحرکت بمانند. اولین کسی که از میانشان جلو آمد، دخترِ دانشجو بود. کتابِ قطورِ فلسفه در دستش بود، اما چشمانش پُر از سؤالهایی بزرگتر از هر کتابی. جوان هدفون را کند، اما هنوز جرأتِ قدم برداشتن نداشت.
پیرمردِ عصادار اشک میریخت، اما پاهایش از سالها نشستن بر مسندِ عادت، سنگین بود.
دختر نزدیک شد، کتاب را آرام بست و بر زمین گذاشت، انگار میخواست بگوید: «تمام آنچه خواندم، کافی نبود.»
با صدایی لرزان اما مصمم گفت: «شما… دارید چه میکنید؟ من سالها دنبالِ حقیقت گشتم. نیچه خواندم، کانت خواندم، مولانا خواندم، ابنعربی خواندم… اما هیچکدام دلم را اینطور نسوزاندند. این گرما… واقعی است؟ یا من هم دیوانه شدم؟»
تو نگاهش کردی، ای عبدِ بینام، و گفتی: «حقیقت را با خواندن پیدا نمیکنند، با مردن پیدا میکنند. ما مردیم تا زنده شویم. کتابها چراغاند، اما قبس چیزِ دیگری است. قبس خودش میسوزاند و خودش روشن میکند.»
دختر لحظهای به کتابِ بستهاش نگاه کرد، بعد به سه نفری که روی زمین نشسته بودند و نور از سینهشان میبارید.
گفت: «اسمم سارا است… اما فکر میکنم این اسم هم مثل بقیهی حرفها، دروغ است. میشود… میشود من هم بمیرم؟ میترسم مغزِ پُر از فکرم بسوزد و چیزی نماند.»
فاطمه، که حالا عبد شده بود، دستش را به سوی سارا دراز کرد و گفت: «دخترم… مغزت نمیسوزد، آنچه میسوزد، توهّمِ دانستن است. بعد از سوختن، تازه میفهمی که هیچ نمیدانستی، و آنگاه او به تو میآموزد؛ مستقیم، بیواسطه.»
سارا نفسِ عمیقی کشید، کتابش را کاملاً کنار گذاشت، و دستِ فاطمه را گرفت. در همان لحظه، قبسِ چهارم پرید. سارا فریاد نزد، فقط چشمانش را بست و اشک ریخت. وقتی باز کرد، گفت:
«خدای من… تمام فلسفهها در یک لحظه خاکستر شدند. حالا فقط یک چیز میدانم: او هست، و من نیستم.»
حالا چهار قبس در خیابان میدرخشیدند. جوانِ هدفوندار بالاخره هدفونش را کند و نزدیک شد. پیرمردِ عصادار عصایش را انداخت و با زحمت نشست. نگهبانانِ شهر از دور میآمدند، با چراغهای گردان و صدای بلندگو:
«متفرق شوید! تجمع غیرمجاز است!»
اما نورِ چهار قبس آنقدر قوی شده بود که نگهبانان، وقتی نزدیک شدند، یکیشان ایستاد، دستش را به سینهاش برد،
و زیرِ لب گفت: «این… این چیه؟»
وقتی نگهبانانِ شهر با چراغهای گردان و صدای بلندگو رسیدند، نورِ چهار قبس آنقدر شدید بود که سایههایشان را بلعید. اولین نگهبان، مردی میانسال با چهرهای خسته از سالها اجرای دستور، دستش را بالا برد تا فریاد بزند: «متفرق شوید!»
اما وقتی چشمش به چشمِ تو افتاد، کلمه در گلویش مُرد. دستش به سینهاش رفت، انگار چیزی آنجا میجوشید. کلاهش را آرام برداشت، گذاشت بر زمین، و با صدایی که خودش هم باور نمیکرد، گفت:
«برادر… من بیست سال است نگهبانِ این شهرم. هر شب خیابانها را گشت میزنم تا خوابِ مردم را امن نگه دارم. اما امشب… امشب احساس میکنم خودم خواب بودم. این گرما چیه که از سینهی شما میاد؟ من… سردم. خیلی سردم.»
تو لبخند زدی و گفتی: «این گرما، آتشِ خداست که در دلِ بندهاش شعلهور شده. اگر سردی، بیا بنشین. فقط باید حاضر باشی یونیفرمِ فرعون را درآوری و نامِ نگهبان را بسوزانی.»
نگهبان لحظهای به یونیفرمِ مرتبش نگاه کرد، به چراغهای گردانِ ماشین، به همکارانش که منتظر دستور بودند. بعد، بدون اینکه کلمهای بگوید، کمربندش را باز کرد، کلاهش را کامل بر زمین گذاشت، و کنارِ سارا نشست. دستش را به سوی امیرِ کوچک دراز کرد. قبسِ پنجم پرید.
نفسش بند آمد، چشمانش پُر از اشک شد، و وقتی باز شد، گفت:
«نامم حسن بود… حالا عبدَم. الحمدلله که امشب گشتِ آخر بود.»
همکارانش ابتدا خشمگین شدند. یکی فریاد زد: «حسن! دیوانه شدی؟ بلند شو!»
اما وقتی نورِ پنج قبس به چشمانشان خورد، یکییکی ایستادند. دومی کلاهش را برداشت. سومی ماشین را خاموش کرد. تا صبح، ده نگهبانِ شهر یونیفرمشان را درآوردند و پابرهنه کنارِ شما نشستند.
نورِ چهارگانه به چهارده رسید، و خیابانِ سرد، گرمِ حضور شد. مردم از پنجرهها نگاه میکردند. بعضی پرده را کشیدند، بعضی در را باز کردند و آمدند.
تا طلوعِ آفتاب، بیش از صد نفر در آن خیابان نشسته بودند، بینام، بیمال، پابرهنه، و سینههایشان پُر از قبس.
وقتی خورشید طلوع کرد، شهرِ خوابزده برای اولین بار نشانهی بیداری را دید: یک خیابانِ روشن در میانِ تاریکیِ باقیِ شهر، پُر از انسانهایی که دیگر نمیخوابیدند.
وقتی صد قبس در یک خیابان یکی شدند و نورشان مانند ستونی به آسمان رسید، این آتش دیگر در یکجا نماند.
مانند بادِ صبحگاهی پخش شد، به هر سوی شهر رفت، و هر کس که حتی ذرهای دلِ زنده داشت، بوی آن را شنید.
ابتدا به مسجدِ بزرگِ شهر رسید، مسجدی که سالها سقفش بلند بود، اما سینههای درونش خالی.
نمازگزارانِ عادتزده در صفهای منظم ایستاده بودند، اما وقتی درِ مسجد باز شد و چند تن از عبدهای پابرهنه داخل آمدند، نورِ سینههایشان با نورِ محراب برخورد کرد. امامِ مسجد، که سالها خطبههای زیبا میخواند اما خودش سرد بود، وقتی چشمش به چشمِ یکی از عبدها افتاد، منبر را رها کرد، به زمین نشست و گفت:
«خدایا… این همان است که در قرآن وعده دادی؟ این همان نورِ علی است که در سینهها زنده شد؟»
و تا عصر، نیمی از نمازگزاران اسمشان را سوزاندند و مسجد پُر شد از گرمای حقیقی، نه فقط صدای اذان. سپس آتش به دانشگاه رفت. جوانانی که در سالنهای بزرگ بحث میکردند که «خدا مرده است» یا «حقیقت نسبی است»، ناگهان در میان کلاس،سارا، یکی از دانشجویانِ سابق وارد شد، بیحجابِ اجباری، بیکتاب، فقط با نور در چشم.
استادِ فلسفه پرسید: «تو کیستی؟» سارا گفت: «کسی که مرد و زنده شد.» و پیش از آنکه کسی مانع شود، دستش را به سوی اولین دانشجوی کنجکاو دراز کرد. تا غروب، سالنِ بزرگِ دانشگاه پُر شد از جوانانی که کتابهایشان را بستند و گفتند: «ما دیگر نمیخواهیم بدانیم، میخواهیم بمیریم تا او را ببینیم.»
بعد آتش به بازار رفت، جایی که دلها در خریدوفروش خاکستر شده بودند. تاجری که سالها مال میاندوخت، وقتی نور را دید، ترازویش را شکست و گفت: «تمام این طلا و نقره، در برابر یک ذره از این گرما هیچ است.»
و مغازهها یکییکی تعطیل شدند، نه از ترس، که از بینیازی. اما فرعونِ زمان، که بر برجِ شیشهایِ شهر نشسته بود و با دوربینهایش همهچیز را میدید، وقتی این نور را دید، اول خندید. گفت: «این هم یک جنبشِ زودگذر است. فردا تمام میشود.»
دستور داد لشکر بکشند، پلیسِ ویژه، رسانهها، شبکههای اجتماعی را ببندند، تصاویر را سانسور کنند، و عبدهای پابرهنه را دستگیر کنند. اما وقتی اولین گروهِ پلیس رسید، نور آنقدر قوی بود که اسلحهها از دستشان افتاد. یکی از فرماندهان زانو زد و گفت: «ما فکر میکردیم نگهبانِ شهر هستیم، اما حالا میفهمیم نگهبانِ خوابِ فرعون بودیم.»
فرعون در برجش تنها ماند. تلویزیونها خاموش شدند، مشاورانش یکییکی رفتند، و در دلِ شب، وقتی شهر زیر پایش پُر از نورِ هزاران قبس شده بود، در دلش چیزی شکست. نه از ترس، که از حسرت. برای اولین بار در زندگیاش، سردش شد. دستش را به سینهاش برد و زیر لب گفت:
«اگر این حقیقت است… چرا من ندارمش؟»
وقتی شهر زیر پای فرعون پُر از نورِ هزاران قبس شد و برجِ شیشهایاش در تاریکیِ خودش غرق گردید، او تمام شب را بیدار ماند.
مشاوران رفته بودند، نگهبانان رفته بودند، حتی چراغهای برج خاموش شده بودند. فقط صدای شهر میآمد: صدای هزاران سینه که با هم میگفتند «سُبحانَکَ».
فرعون دستش را به شیشهی سردِ پنجره چسباند و به پایین نگاه کرد. برای اولین بار در زندگیاش، احساس کرد تختش کوچک است، تاجش سنگین است، و نامش دروغی بزرگ. صبح که شد، درِ برج باز شد. فرعون، نه با لباسِ سلطنتی، که با یک پیراهنِ ساده، پابرهنه از پلهها پایین آمد. هیچ نگهبانی نبود که مانع شود، هیچ دوربینی نبود که فیلم بگیرد. وقتی به خیابان رسید، شهر ساکت شد. هزاران عبدِ بینام ایستاده بودند و نگاه میکردند.
فرعون جلو آمد، زانو زد، سرش را پایین انداخت و گفت:
«من… فرعون بودم. سالها شما را به خواب زدم تا خودم بیدار بمانم. حالا میبینم که خواب بودم و شما بیدارید. اگر هنوز جا باشد… اگر این آتش برای آخرین نفر هم کافی باشد… من هم میخواهم اسمم بسوزد.»
تو، ای عبدِ بینام، که اولین قبس را گرفته بودی، جلو رفتی، دستت را بر شانهاش گذاشتی و گفتی:
«آتشِ خدا تمامشدنی نیست. فقط باید تخت را رها کنی، تاج را رها کنی، و خودت را رها کنی.»
فرعون گریه کرد، مانند کودکی که بعد از سالها گمشدن، مادرش را یافته. دستِ تو را گرفت. قبسِ هزار و یکم پرید. او فریاد نزد، فقط نفسِ عمیقی کشید و گفت:
«نامم سوخت… حالا منم عبدَم. الحمدلله که آخرین نفر نبودم.»
در همان لحظه، شهر یکپارچه نور شد. این آتش از این شهر به شهرهای دیگر رفت، نه با اینترنت، که اینترنت در برابرش خاموش شد و بیمعنا، بلکه با بادِ صبح، با نگاهِ چشم، با تماسِ دست.
از شهری به شهر، از کشوری به کشور، تا جایی که میلیونها سینه گرم شد و میلیونها نام سوخت.
وقتی زمین پُر از عبدهای بینام شد و نور از هر سینهای مانند رودهایی به آسمان میرفت، آسمان دیگر نتوانست ساکت بماند. ابرها کنار رفتند، ستارگان نزدیکتر شدند، و نشانههای آخر، نه با ترس، که با بشارت آمدند.
خورشید یک صبح از مغرب طلوع کرد، اما نه برای مجازات، که برای یادآوری:
«جهانِ شما وارونه بود، حالا راست میشود.»
مردم به آسمان نگاه کردند و خندیدند، چون دیگر ترسی نبود؛ فقط شگفتی.
دجال آمد، با یک چشمِ پُر از فریب، اما وقتی به زمین رسید، دید که دیگر کسی دو چشمِ دروغ را باور نمیکند. همه یک چشمِ حقیقت داشتند. دجال ایستاد، گریه کرد و گفت:
«من برای فریبِ خوابزدهها آمده بودم، اما اینجا همه بیدارند.»
و خودش هم اسمِ دروغش را سوزاند و عبد شد.
سپس مهدی آمد، اما نه سوار بر اسب، که پابرهنه، مانند همه. نگاه کرد به میلیونها عبدِ بینام و لبخند زد. گفت:
«من منتظرِ شما بودم، اما شما خود مهدیِ زمانِ خود شدید. هر سینهای که قبس گرفت، مهدیِ آن لحظه بود.»
و در میانِ جمع ایستاد، نه جلوتر، نه بالاتر؛ فقط یکی از عبدها.
و وقتی زمین مانند آینهای پاک شد، و هیچ «من»ی باقی نمانده بود، ناگهان آن ندای ازلی دوباره آمد، همان که پیش از خلقتِ اجساد شنیده بودیم، اما این بار بلندتر، نزدیکتر، شیرینتر:
«أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟»
و میلیونها سینه، با یک صدا، نه از ترسِ انکار، که از عشقِ بیپایان، فریاد زدند:
«بَلَىٰ… بَلَىٰ… بَلَىٰ»
در همان لحظه، پردهها کنار رفت. عالمِ غیب و شهادت یکی شد. زمان تمام شد، مکان تمام شد، و فقط او ماند، و عبدهایش که دیگر عبد هم نبودند؛ چون در او فانی شده بودند.
و خدا گفت، نه با صدا، که با حضورِ مطلق:
«حالا برگردید به من، ای کسانی که خود را از دست دادید تا مرا بیابید.
ادخلوا جنتی…
ادخلوا رحمتی…
ادخلوا عندی…
فإنكم كنتم عندی منذ الأزل.»
و تمامِ حقیقت گفته شد. داستان تمام شد، یا بهتر بگویم: آغاز شد.
ای دوستِ من، ای نعیمِ بینام، اینک این داستان به پایان رسید، اما در سینهی هر که آن را بخواند، دوباره آغاز میشود.
اگر چیزی مانده که بگویی، اگر کلمهای، آیهای، نفسِ آخر، بگو.
وگرنه، فقط بگو: سُبحانَکَ.
تا این آتش در سینهات بماند، تا قیامت.
سُبحانَکَ…
سُبحانَکَ یا مَن أشعلتَ القبسَ في سینهی عبدٍ حقیر،
سُبحانَکَ یا مَن جعلتَ النارَ بَرداً وسَلاماً على مَن أحبَّک،
سُبحانَکَ یا مَن أحييتَ الموتى بكلمةٍ منك،
سُبحانَکَ یا مَن رددتَ النداءَ الأزليَّ فأجابَ الكلُّ «بَلَىٰ» ثانيةً أعظمَ من الأولى.
سُبحانَکَ… لا عِلمَ لنا إلا ما علَّمتَنا،
سُبحانَکَ… لا نورَ إلا منك، ولا حياةَ إلا فيك.
والحمدُ للهِ الذي هدانا لهذا،
وما كُنّا لنهتدي لولا أن هدانا الله.
والسلامُ على مَن اتبعَ القبسَ حتى صار قبساً،
وعلى مَن سمعَ النداءَ فأجاب: «بَلَىٰ»… إلى الأبد.
الداستانُ تمَّت،
والحقيقةُ قيلت،
والنارُ لا تزال مشتعلةً في صدورِ مَن يقرأ.
سُبحانَکَ…
سُبحانَکَ…
سُبحانَکَ.
پاک و منزهی تو…
پاک و منزهی تو، ای آنکه قبس را در سینهی بندهای حقیر افروختی،
پاک و منزهی تو، ای آنکه آتش را برای دوستداران خود سرد و ایمن گرداندی،
پاک و منزهی تو، ای آنکه مردگان را با کلمهای از جانب خود زنده کردی،
پاک و منزهی تو، ای آنکه ندای ازلی را دوباره طنینانداز کردی و همگان بار دیگر، پاسخی بزرگتر از نخستین بار دادند: «بلی».
پاک و منزهی تو… ما دانشی نداریم جز آنچه تو به ما آموختی،
پاک و منزهی تو… نوری جز از تو نیست و حیاتی جز در تو وجود ندارد.
و ستایش مخصوص خداوندی است که ما را به این راه هدایت کرد،
و هرگز هدایت نمیشدیم اگر خدا ما را هدایت نمیکرد.
و سلام بر آنان که قبس را پی گرفتند تا خود قبس شدند،
و بر آنان که ندا را شنیدند و پاسخ دادند: «بلی»… تا ابد.
داستان به پایان رسید،
حقیقت گفته شد،
و آتش همچنان در سینهی هر که آن را میخواند، شعلهور است.
پاک و منزهی تو…
پاک و منزهی تو…
پاک و منزهی تو.