ادمی عمامه به سر گاه گاهی شایدم هرروز می امد مدرسه
نماز و صحبتی میکرد و می رفت
شاید از همان روز ها باید میگفتیم نه
واقعا بچه ای بودیم که گاهی زنانگی خفتمان میکرد
از شرم و ترس هم که شده
پشت سرش می ایستادیم
یاد دارم که درست و کامل حرکات را بلد نبودم
هم من هم خیلی دیگر
شاید همان وقتها باید سر کج می کردیم و میگفتیم نه
مظلومیت از نگاه خیلی ها فریاد میزد
بچه هایی که صبح زود مجبور به صف بودند
شاید باید می رفتیم
کجا
کدام مدرسه
ما خام وخاموش و خفته بودیم
ما راهکار دیگری نداشتیم
میخواستیم درس بخوانیم
درسها را آغشته به دین کردند
ما دوست داشتیم ازاد و شاد باشیم
اولین حس دخترانه ی ما را به چالش کشیدند
زییایی ما را عامل منفی و
چند وجب روی و دست و پا را
مجاز کردند
شاید همان روزها باید میگفتیم نه
همین دل رنجور من دلخوش به معلم بود
چقدر سخت گرفتند
چقدر گفتند و گفتند
که معلم ها رو حوزوی کردند
تعجب نمی کنم که -مدرسه- را دوست نداشتم
اخر فهمیدم
من هیچوقت مدرسه نرفتم.