دو روز مانده به پیاِمِاس. این را اپ ایمپو خبر داد. بی رمقم و بزور میتوانم از تشک خودم را بلند کنم. چای میریزم. هیچ چیز به اندازه ی چای در لحظه نمیتواند امیدبخشم باشد. یک استیکر به لپ تاپم چسباندهام که نوشته:
" نمیدونم... شاید باید درموردش چایی بخورم."
دوستش دارم. واقعیتی از من را بیان میکند. الان هم نمیدانم. باید چای بخورم.

این روزهابیشتر درمورد تفکر نقادانه میخانم و سعی میکنم در روزمره افکارم را بررسی کنم. دفعات اول بسیار سخت بود که مچ خودم را بگیرم. اما بعد یافتم وقتی تعصب را کنار میگذارم چقدر زود و چقدر بهتر با آدمها و تفکراتشان کنار میآیم.
در این میان کتاب قوی سیاه هم به کمک میآید که مدام از خودم بپرسم: از کجا معلوم؟ چطور انقدر محکم درمورد آینده حرف میزنی؟ (با صداهای توی ذهنم هستم که مدام سناریوهای وحشتناک میسازند) تو کدام یک از اتفاقات پیرامونت را صددرصد درست حدس زدی؟ تقریبا هیچکدام. حتا خیلی وقتها بخاطر احساسات درگیر شدهات دلت خاسته که قوی سیاه را نبینی و دلت خاسته جوری باور کنی که دوست داری. اما نه! زندگی اینطور از پیش نمیرود.
اسکاج را میفشارم .کفهای بیقرار، روی در قابلمه سر میخورند. صدایشان را میشنونم که ذوقانه میگویند: هورااااا ...
چرا دارم در قابلمه میشورم؟ یهو انگار تبدیل شد به یک سوال فلسفی!
مامان رفته است. با صورت پفی و چشمانی پفیتر. پرسیدم چی شده؟ گفت دلم گرفته.
و بعد من به صورت خودکار خودم را درحال تمیز کردن آشپزخانه میبینم. ظرفهای یکبار مصرف غذا را میریزم توی پلاستیک و گره میزنم. بابا هم که زود رفت. بوی دعوا میدهد، جَو.
در این خانواده این علائم نشانی از دعواست. هرگز صدایی نشنیدیم (من و برادرم) اما همیشه بوی دعوا را خوب تشخیص دادهام. یا حداقل تصور من همیشه این سناریو بوده که قهری اتفاق افتاده.
دارم دَرِ قابلمه میشورم. تا مامان که برگردد کمتر ناراحت باشد. این هم طی تجربه یاد گرفتهام. یا حداقل تصور من همیشه این سناریو بوده است که تمیز کردن خانه به بهتر شدن جو کمک میکند. چون من باید کاری کنم برای بهتر شدن!
کتاب قوی سیاه روی میز است. امیدوارم همه چیز اشتباه باشد و قوی سیاهی درکار باشد. معمولا دعواها سر پول است. همیشه اوضاع خراب است. حالا هم که جنگ...
در قشم جنگندهای دیده شد.
یعنی دوباره جنگ؟
پ.ن: مامان آمد. گفت بخاطر فوت دوستش ناراحت است. یادم نبود که دیروز خبر فوت دوستش را شنیده بود.
طوفان بود. نشست، گذشت و رفت.
خندهداره تا میام بشینم پای نوشتن دستشوییم میگیره😐 اما در این وضعیت مضحک داستانی نهفتهس. اونم اینکه وقتی میشینم پای کاری که دوستش دارم(بهم لذت میده یا میتونم توش حس موفقیت رو تجربه کنم ) ناخودآگاه مانعی میاد تا ذهنمو منحرف کنه. حتا اگر مانع درحد جیش کردن باشه!
آیا این هم بخشی از بیماری افسردگیه که میخاد خودش رو (من رو) جای امن نگه داره؟ ممکنه.
دیروز یکی میگفت من توی جنگ و دعوا بزرگ شدم. برام این فضا طبیعیه و حتا میتونم بگم امنه. بنابراین وقتی ایران جنگ بود حالم بهتر بود انگار. شرایط مشخص بود. ولی با وضع معلقی که هستیم حالم بدتره. خونه نشین شدم. از رخت خابم بیرون نمیام. چون میترسم. یک چیزی انگار درست نیست. توی جنگ عملگرا تر بودم. از اینکه دیروز جنگ شروع نشد ناراحتم!
منگ است. روی تشک دراز است. تازه بیدار شده است. به دنبال ایدهی داستانی است. گرم است. گرسنه است. حالا رو به روی آینه ایستاده است. ژولیده و رنگ پریده است. شوکه است. مردی است در آستانهی 40؟
صورتش را با آب خنک کمزوری شسته است. دوباره نگاهش در آینه است. زن، برگشته است.
نظم
برنامهی روتین
چالشهای چندروزه
خیلی به بودنم و حس حضور داشتنم در زندگی کمک کرده است. دروغ چرا من هم گاهی فکر میکنم در این شرایط خیری هست. آدم معنویای نیستم حداقل آنقدرها که بهم بگویند معنوی اما از توانایی تطبیقپذیریام راضیم. بیشتر دقایق خوبم. گاهی شبها از هم میپاشم. ولی خب برای این شرایط طبیعیست نه؟ چالشهایی که این روزها به نظم و هدف داشتنم کمک میکنند:
چلهی شعرخانی
گریزگاه (خاندن رمان ایرانی از نویسندههای خوب)
بیخط (هرروز نقاشی با یک کلمه)
روزانه نویسی در اینجا
صفحات صبحگاهی
چالش نوشتن داستان کوتاه در دوهفته
شعر
شعر
شعر

منتظرم بچهها بیایند. دورهمی نوشتن داریم. سه هفته است که کنسل میشد. حالم خوب نبود. یکجورایی بدم نمیآمد از کنسل شدن. خسته بودم. وقتی داشتیم میآمدیم طوفان شده بود. مامان گفت اگه بچهها بیان خوبه. گفتم واسه اومدن یه دلیل کافیه واسه نیومدن هزارویک دلیل.
گفت اره ما توی اون روزای وحشتناک جنگ هم دورهم جمع شدیم...
این باعث شد به خودم حق بدهم. که خسته باشم. روزهای زیادی زور زدم که از هم نپاشم و بقیه را هم همراه کنم. که نخ نازکی به اسم هدف را دنبال کنیم در این خرابات. آری! حق دارم خسته باشم. حق داریم خسته باشیم.
امروز انرژی خوبی دارم. صبح با اینکه از شدت کوفتگی بدنم رو حس نمیکردم اما کمی تونستم نرمش کنم. دوش گرفتم و بهترتر شدم. شیرینی خامهای و چای تازهدم دو عنصر انگیزشی من برای شروع روزم بودند. برای بچهها توی گروه دورهمی نوشتن تمرین گذاشتم. تونستم صفحات صبحگاهی رو بنویسم. و دوباره به این فکر کنم که دلم میخاد شروع کنم؟ شروع بسیار سخته. دوباره زمین خوردن. میترسم و دلم نمیخاد دوباره تو ذوقم بخوره. این شدت عدم کنترل دلهرهخیز میتونه انرژی کل روز رو بگیره.
اما دارم روی این باور کار میکنم: فقط برای امروز. فقط برای 24 ساعت.
دیگران در مورد من چه فکری میکنند؟
گربهی پشمالوی خودخاه
پنبهی الکی قبل از مالش به باسن
کرم کتاب
روانشناس محله
سگ سیاه
هورنی در پوشش مریم مقدس
قرصی که بدون آب میشه قورتش داد
دوروزی هست انرژی عجیبی دارم. یک انرژی در چرخش. مثل فرفره. رنگی رنگی. برای به هیچ جایی نرسیدن ذوق دارم! تا به حال شده برای نرسیدن و هیچ پخی نشدن ذوق کنی؟ نئشه هستم. هایِهای. بالای بالا.
یک بُعد جدید از زندگی و روابط را درحال تجربهام. برای اولین بار میخاهم زحمت بکشم و عرق بریزم برای یک آیندهی خیلی نامعلوم! قبلتر هم خیلی معلوم نبود. فقط توهمش را داشتم. الان در نمیدانم چه میشود خب بهدرکِ خاصی هستم.
میخاهم درموردش کتاب بنویسم. موافقی؟
یک بالن بزرگ در بدنم هست که با هر بار نفس کشیدن پر و خالی میشود. 360 درجه. هر وقت اوضاع بیرون حوصلهسربر میشود به درون بدنم فکر میکنم. چیزهای جالبی هست.
صدای جریان خون در رگهای پچ و تاب خورده از سر تا کف پا.
معدهی خجالتی.
جای خالی کیسهی صفرا که گاهی برایش دلم تنگ میشود. هرچند قبل از آن باهم مراودهی خاصی نداشتیم.
کلیههای چموش و کبدم که هرموقع بهش نگاه میکنم ترس برش میدارد. مثل مامانهای نگران میگوید: حواست هست گرید 2 گرفتمها!
قلبم. قلب گرد و قلنبه و سرخم. دختری تازه به بلوغ رسیدهی همیشه عاشق است.
ستون فقراتم درختی است ریشه دار که با سخاوت بار همه سنگینیها را به دوش میگیرد. مهرطلب شدید!
حال و احوالم بیشتر درقفسه سینه و گلو چرخ میخورد. همه زیر سرِ سر است. پرخوری عصبی دارد. هرچی فکر چرب و سمیتر، بهتر!
شما که از خودی. حقیقتش این جمجمه عیاش است. و مغز خردمندم عاصی از او.
هزارمغزبچه در مغز پیر بزرگم زندگی میکنند. این روزها اجازه دادهام آنها سکان را بهدست بگیرند. از نتیجه تا الان که راضیم!
خاطرههایم را فراموش کنم، آرزوهایم هست. (افشین یداللهی)
دفتر شعر جدیدی است که خریدهام. این روزها چه در کتابها چه در میان افراد دیگر، خودم را زیاد میبینم. انسان ذاتا خودشیفته است. اما این خودشیفتگی میتواند طبیعت خودش را دنبال کند. مثلن من حالا که خودم را بیشتر دوست دارم، آدمها را نیز بیشتر دوست دارم. این یعنی من در نگاه من. من منسجم احتمال زیاد وجود ندارد. کمی بیشتر من و بقیه منها هزارپاره در بیرون از من. این یعنی ارتباط. ارتباط من با میلیونها من در جهان.
یک موسیقی عجیبی را دارم گوش میدهم. چیزی را روایت میکند. چیزی مثل معجزه؟ قصه دارد. بالا و پایین. شادی و غم. جنگ و صلح.
اسم قطعه: A Good Day Will Com
از امین امیری