ویرگول
ورودثبت نام
ماه‌گل مرتضایی
ماه‌گل مرتضاییبا نوشتن چیزی در من حل نشد اما آرام‌تر شد. یادداشت‌های روزانه در روزهای جنگی
ماه‌گل مرتضایی
ماه‌گل مرتضایی
خواندن ۶ دقیقه·۹ روز پیش

گزارش شخصی از روزهای جنگ در ایران| بخش 2

بخش 1 را اینجا بخانید.

روز یازدهم جنگ| 19 اسفند

به نظرم تخمی‌تر از حس ناکامی نداریم. گه‌تر از این نیست که درخاست کنی و نه بشنوی. بخای و هی نشه. بهم گفت برو بگرد دنبال آدم مناسبت. آدم مناسب کیه؟ چه کسی تعیین میکنه که مناسبه؟ هرچی می‌نویسم نامفهوم‌تر می‌شه.

 امشب یک فیلم هندی دیدم که اصلن هندی نبود. به اسم لانچ باکس یا همان ظرف ناهار:

زنی برای همسرش غذا درست می‌کند و میخاهد که اینطوری به شوهرش بیشتر نزدیک بشود. به سفارش همسایه با پیک، غذا را به محل کارش می‌فرستد. اما به آدرس اشتباهی و آدم اشتباهی می‌رسد. مردی میانسال و تنها. مرد با خوردن این غذا یاد گرمای خانه‌ای  می‌افتد که قبل از فوت همسرش داشت.
زن از بی‌توجهی شوهرش متوجه می‌شود که غذا به دست او نرسیده است. فردای آن روز همراه ظرف غذا نامه‌ای می‌فرستد و خودش را معرفی می‌کند. در جوابش مرد می‌نویسد: ممنون آیلای عزیز. غذای امروز کمی شور بود. و همین نیم‌خط باعث رد و بدل شدن ده‌ها نامه بینشان می‌شود...


من به طرز هندی‌طوری احتیاج داشتم در این فیلم این دونفر بهم برسند و عاشق هم بشوند. دلم میخاست حداقل در فیلم، آدم‌ها همینقدر اتفاقی و ساده باهم آشنا شوند و تا آخر عمر کنار هم خوش و خرم زندگی کنند. اما خب در این فیلم هم ناکامی وجود داشت. و نشستن با این حال بخشی از ماجرا بود.

روز دوازدهم جنگ| 20 اسفند

امروز صبح رها رو دیدم. بغلش. زیباییش. حرف‌ها و فکرهاش بیش از پیش برای من دوست‌داشتنی‌ش کرد. بهش گفتم نمیتونم زیاد برقصم و این ناراحتم میکنه. گفت: میدونستی در کرئوگرافی، نوشتن هم نوعی رقص محسوب میشه؟ صحبت از حرکت و تاثیرگذاشتن در فضاست. فضا می‌تونه یک اتاق باشه یا یک برگ کاغذ. پس نگران نباش. تو هرروز داری میرقصی در فضای کاغذت.

روز سیزدهم جنگ| 21 اسفند

امروز کاری بهتر از پاک کردن لاک‌های دستم نداشتم. همزمان کلید کردم روی یک آهنگ.

چه حالی می‌شیم اگه بعد مُردن، بفهمیم دنیا مقوایی بود؟

 

روز چهاردهم جنگ| 22 اسفند

نمی‌نویسم.
دارم دور خودم می‌چرخم.
 پکرم.
پکر یعنی چه؟ پکر گُلی‌ست زرد، خشک و پرپر شده.
جمعه است دوباره. جلسه‌ی آخر دورهمی نوشتن کد1 برگزار شد.
جمعه‌ی دیگر عید است.
چیزی در تنم میلرزد.

معصومه برایمان عیدی کارت پستال هدیه داد. برای من طرح نوستالژی مرغ و گل دارد. رویش نوشته:
ماه‌گل عزیز
از دوستی باهات خوشحالم. خیلی شیرینی.

از بچه‌ها پرسیدم در این دوترمی که باهم بودیم آیا در ذهنشان هنوز نوشتن سخت است؟
عسل گفت: قبلن باید خیلی مقدمات می‌چیدم که بشینم بنویسم. الان می‌تونم روی تخت هم بنویسم.

کارت پستال گل‌ و مرغ:)
کارت پستال گل‌ و مرغ:)

روز پانزدهم جنگ| 23 اسفند

صبح با درد زیرشکم و کمر بیدار شدم. ساعت 10و45 دقیقه. تعجب کردم. اولین روزی‌ست که در این دوهفته انقدر خابیدم. گوشی را برمیدارم. رها پیامک زده:
دارم یک رمان فوق‌العاده میخونم. بیمار خاموش اثر الکس ماکلیدیس. مطمئن هستم خوشت میاد.

 لبخند میزنم. و همزمان حس عجیبی دارم. حسی که بعد دیدارمان هم داشتم نسبت به خودم. حس کوچکی. کم بودن. آیا این همان ترس آشناست؟ ترس از صمیمیت؟ ترس اینکه آدم‌ها بفهمند که چقدر من گَندم و نباید مرا دوست داشته باشند؟ متاسف و اندوهگینم.

برای فرار، نتِ نیم‌بند را آزاد میکنم. پیام‌های گروه می‌ریزد روی صفحه‌ی گوشی. زهره نوشته:
از وقتی اینجا رو بمب بارون کردن حتا یک خط شعرم نمیتونم بخونم.

حسم را نمیدانم چیست. ملغمه‌ای از آرامش و عذاب وجدان که هنوز مشهد خبر خاصی نیست. فقط همه چیز در یک آهستگی زیادی پیش میرود. این فرصت باقی مانده مرا وادار کرد به نوشته‌هایی که از روز اول جنگ نوشته‌ام سروسامان دهم.

ساعت 4 عصر است که این نوشته‌ها تا امروز مرتب شده.
کمی امیدوارترم به فردا.

روز شانزدهم جنگ| 24 اسفند

خاله دارد حرف می‌زند. برای بار چندم این ماه رفته موهایش را رنگ کرده. الان هم دارد به مامان می‌گوید پیش خودت باشد اما اصلا حوصله‌ی آسیه را ندارم. پیامک داده و بدون خاندن پاکش کردم. مامان می‌گوید خب بلاکش کن. خاله در جواب عصبی و کلافه می‌گوید با شماره‌ی دیگری باز پیام می‌دهد.

چون دارم همزمان گوش می‌دهم و می‌نویسم نصف حرف‌هایشان را نفهمیدم.

الان دارند درمورد کرم دورچشم حرف میزنند. ببین دور چشمم چروک افتاده. خاله می‌گوید. مامان جیغ میکشد کجاش؟ چندثانیه ذهنم رفت روی چروک‌های صورت خودم و دوباره نفهمیدم چه می‌گویند.

الان رسیده به اینکه باید پول بگیرد از بابا تا بتواند برود مانتو بخرد برای عید. (کدام عید؟) یک مانتوی زپرتی سه میلیون. خاله گفت.

روز هفدهم جنگ| 25 اسفند

مائده دیشب سرکلاس گفت: به نظرم تنهایی ما آدم‌ها نارنجیه. چون رنگ نارنجی با اینکه زیاد دیده میشه اما خیلی کم انتخاب میشه. در دسترسه ولی بقیه ترجیح میدن رنگی که معمول و نرمال‌تره رو انتخاب کنن!

خیلی جالب بود.

برشی از جلسات دورهمی نوشتن:)
برشی از جلسات دورهمی نوشتن:)

روز هجدهم جنگ| 26 اسفند

رفتم اتاق مامان‌اینا و دنبال کتاب شمس گشتم.کتاب قطور آجری رنگ در کسری از ثانیه تو دستام بود. فکر کردم من چقدر خوشبختم که بابای کتابخونی دارم. یاد بچگیام افتادم و اون کتابخونه‌ی چوبی که بنظرم اون موقع خیلی بزرگ بود. قدم شاید فقط به ردیف اول کتاب‌ها می‌رسید. با ذوق نگاهشون می‌کردم. اکثر کتاب‌های بابا سخت بود و نمی‌فهمیدمشون. آرزوم بود زود بزرگ بشم. هم‌قد بابا. هم‌قدِ قدش و هم‌قد سوادش.

چنتا از آرزوهای بچگیم تاحالا براورده شدن و بهشون حواسم نبوده؟

روز نوزدهم جنگ| 27 اسفند

پسفردا سال جدید شروع می‌شود. حس عید ندارم. ربطی به جنگ ندارد خیلی. تقریبا هرسال بیشتر مضطرب بودم تا خوشحال. و از تعطیلات بیش از حدش اعصابم خرد میشد. یک وقفه‌ی بزرگ بین کار و کلاس‌هام. ساعت ده شب است. یکی توی کوچه داد میزند الله‌واکبر. تا نصف شب صدای داد و فریاد ادامه خاهد داشت. خابم می‌اید. قلبم چه تندتند میزند.
یک جمله شعر خاندم امروز و دوستش داشتم:

خودش را جا میگذارد تا هیچکس نفهمد رفته است.

عمران صلاحی

 

 

روز بیستم جنگ| 28 اسفند

حقیقتا گاهی فراموش می‌کنم که در جنگ هستیم. و چه حال خوبی هم هست. شاید هم چون از خیلی وقت پیش شروع کردم به ساختن دنیای انفرادی خودم. تا وقتی در مراوده با جهان قرار نگیرم همه چیز امن و امان است.

امروز رفتم دیت. پارک قرار گذاشتیم. گربه‌های مخملی و رنگارنگ توی چمن و گل‌های تازه کاشته شده می‌غلتیدند و دراز به دراز در آفتاب نیم‌روز لش کرده بودند.

همه‌ی حرف‌هامان تقریبن به جنگ و این اوضاع تحمیلی می‌رسید. من هم کمتر از قبل سعی کردم حرف‌های جالب بزنم. دیشب گفته بودم زن کم حرفی‌ام. او هم تمام تلاشش را می‌کرد تا سکوت آزاردهنده بینمان شکل نگیرد. طبیعتن صحبت از جنگ دم‌دست تر بود.

رابطه عجیب است و جالب. اینبار تلاش خاصی نکردم برای شناساندن خودم. من آدمی‌ام که اگر حرفی داشته باشم حرف می‌زنم وگرنه حرف‌تولیدکن نیستم!

هوا سرد بود و ابری. تا نیمه در شال ضخیم قرمزم فرو رفته بودم. دست‌هایش گرم بود. جدیدا تجربه کردن زن بودنم را دوست دارم و دیگر ازش نمی‌ترسم. باهاش ناامن نیستم. حس حقارت ندارم.
یکی از معیاراهایم برای شروع رابطه این شده: آیا کنارش می‌توانی زنانگی را مزه‌مزه کنی؟

روز بیست‌ویکم جنگ| 29 اسفند

عید به پشمم است. عید پوزخند است برای من. حالم در عید نوروز و روز تولد یکی است. فرقی ندارد تولد خودم یا دیگری. در یک "خب که چیِ" غلیظی قوطه‌ورم. قبلترها تلاش می‌کردم هم‌جهت جماعت باشم. لبخند پت‌وپهنی بزنم و بگویم سال نوی شما هم مبارک. یا حتا پیام تبریک سِندتوآل کنم. دیگر نمی‌توانم. حتا حوصله‌ی جواب دادن به تبریک هم ندارم. عذرخاهی هم نمی‌کنم. توی اتاقم در تاریکی نشسته‌ام درحالی که مامان و بابا پای تلفن به افرادی تبریک عید می‌گویند. من تایپ می‌کنم: عید به پشمم است. :)

 

جنگجنگ ایرانیادداشت روزانه
۲
۰
ماه‌گل مرتضایی
ماه‌گل مرتضایی
با نوشتن چیزی در من حل نشد اما آرام‌تر شد. یادداشت‌های روزانه در روزهای جنگی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید