ویرگول
ورودثبت نام
مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)
مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)«میان کلاس درس و سکوت شب، داستان می‌نویسم؛ اینجا معلمی‌ام را با نویسندگی گره زده‌ام تا قصه‌هایم را با شما قسمت کنم.»
مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)
مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

پابرهنه اما ایستاده

پابرهنه، اما ایستاده
پابرهنه، اما ایستاده

سکوت کلاس پنجم با صدای باز شدن در شکست. 

آقای محمدی، معلم ریاضی، گچ را زمین گذاشت. مدیر مدرسه همراه مردی میانسال با کت‌وشلوار تیره وارد شدند.

«بچه‌ها، این آقای علیدوستی مسئول یک مؤسسهٔ خیریه‌اند. تا پایان هفته می‌توانید کیف، کفش یا لباس بیاورید تا برای نیازمندان فرستاده شود.»

آقای علیدوستی با لبخندی رسمی افزود: 

«حتی یک جفت کفش کهنه می‌تواند زندگی کسی را تغییر دهد.»

همهمه‌ای از مهربانی در کلاس پیچید. تنها یوسف، پسرک ردیف آخر، قوز کرده بود و پاهایش را زیر نیمکت پنهان می‌کرد. کفش‌های مشکی فرسوده‌اش، با کفی جدا شده و بندهای وصله‌خورده، بی‌صدا فریاد می‌زدند.

نگاه آقای علیدوستی روی پاهای یوسف ایستاد. صدایش بلند شد: 

«بچه‌ها! نگاه کنید! دقیقاً برای کودکانی مثل همکلاسی شما کمک جمع می‌کنیم.»

خون از صورت یوسف رفت. نگاه‌های سنگین همکلاسی‌ها—ترحم، تعجب، تمسخر—بر پیکرش فرود آمد. دنیا سیاه شد.

یوسف برخاست. پاهایش می‌لرزید، اما قامتش راست بود. چشمانش برافروخته از خشم، مستقیم به مرد دوخته شد. 

«من نیازمند کمک شما نیستم.»

صدایش تیز و برنده بود. آقای علیدوستی عقب رفت. 

«من فقیرم، آقا. اما محتاج ترحم شما نیستم.»

با حرکتی تند بند کفش‌های پاره را باز کرد و آنها را بر زمین انداخت. 

اشک‌های خشم بر گونه‌هایش جاری شد: 

«این آخرین چیزی است که دارم. ولی آن بیرون دخترکی پابرهنه روی یخ راه می‌رود، مادری برای خرید نان شرمنده است. شما مرا «نمونهٔ نیازمند» می‌نامید؟ من تمام عمر پابرهنه راه می‌روم، اما غرورم را نمی‌فروشم! این را بگیرید، به کسی بدهید که بیشتر نیاز دارد. اما هرگز کسی را این‌گونه تحقیر نکنید.»

سکوت مرگبار کلاس را فرا گرفت.

آقای محمدی دیگر نتوانست خاموش بماند. میان یوسف و آن مرد ایستاد، اشک در چشمانش می‌درخشید، اما صدا از خشم می‌لرزید: 

«بیرون! از کلاس من بیرون بروید!»

«آقای محمدی، من فقط...» 

«فقط چه؟! آیا در کتاب‌های خیریه نوشته‌اند که برای کمک باید کرامت انسان را لگدمال کرد؟ فقر جرم نیست!»

مدیر خواست آرام کند: «لطفاً...» 

«نه! این کودک امروز به ما درس شرافت داد، درحالی که شما می‌خواستید شرافتش را بخرید!»

آقای علیدوستی، رنگ‌پریده و شرمگین، کلاس را ترک کرد.

یوسف ایستاده بود—پابرهنه روی زمین سرد، بدنش از گریه و خشم می‌لرزید، اما قامتش استوار بود. 

معلم قدم پیش گذاشت، او را در آغوش گرفت. یوسف دیگر مقاومت نکرد؛ صورتش را در شانهٔ معلم فرو برد و گریست. بچه‌های کلاس نیز بی‌اختیار گریه می‌کردند.

آقای محمدی در گوشش زمزمه کرد: 

«غرور تو از تمام ثروت دنیا باارزش‌تر است. امروز تو مرد شدی؛ مردی که به همهٔ ما درس انسانیت داد.»

آن روز، کفش‌های یوسف دیگر نماد فقر نبودند؛ نشان بودند از غروری شکست‌ناپذیر. 

و درس آن روز، درسی بود که در هیچ برنامهٔ خیریه‌ای ثبت نمی‌شود: کمک کردن نباید کرامت انسان را پاک کند. گاهی فقیرترین افراد، غنی‌ترین قلب‌ها را دارند.

معلمفقرغروردانش آموزانداستان
۸
۲
مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)
مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)
«میان کلاس درس و سکوت شب، داستان می‌نویسم؛ اینجا معلمی‌ام را با نویسندگی گره زده‌ام تا قصه‌هایم را با شما قسمت کنم.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید