که گر بودنی باز گوییم راست
به جانست پیکار و جان بیبهاست
ضحاک خواب دیده که پدربرادر شده (مودبانه خوارمادر). میره منجم میاره از این ور اون ور کشور. تعریف میکنه خوابشو و میگه تعبیر کنید. جرات نمیکنن. میگن راستشو بگیم، میزنه خودکشیمون میکنه. اما ضحاک از اون موجوداتی بوده که مثل ارّه زیر بغل اطرافیانش گیر کرده. یعنی نمیشه بش چیزی که خوشش نمیاد رو بگی، نمیشه هم نگی:
و گر نشنود بودنیها درست
بباید هم اکنون ز جان دست شست
میگه نگیم چیه تعبیر خوابش هم می زنه ما رو میکشه. چون ما رو آورده که تعبیر خواب بگیم، نه این که هی سکوت کنیم، مگه عارفیم ما؟
خلاصه:
سه روز اندر این کار شد روزگار
سخن کس نیارست کرد آشکار
سه روز کسی بذر نداشته به حاکم بگه قضیه چیه. اما بعد سه روز خلاصه با اصرار ضحاک، یک نفر بذر میکنه صحبت کنه و میگه که فریدون در راه است و به زودی به همون شهرستان دوحرفی خواهی رفت[گا]. باقی داستانم معروفه و می دونید یا نمی دونید و میرید میخونید یا مثل همیشه نمی خونید و به جایی هم برنمیخوره.
نکته داستان اینه که نهایتا بعد از سه روز، اون حضرت که نماد گوش کَر و چشم کور بوده هم اونقدر فشار میاره به مشاورانش که بالاخره یک نفرشون جرات کنه تعبیر واقعی خوابشو بهش بگه. چون می خواد فکر چاره کنه.
حالا مقایسه بفرمایید با اون کله پوکی که بیشتر از سی ساله داره فشار میاره که حتی یه نفر هم جرات نکنه بهش واقعیت رو بگه و بگه چه عاقبتی در انتظارشه.