ویرگول
ورودثبت نام
مروارید
مرواریدنوشتن درباره‌ی روزمرگی‌هام، هرجایی که بشه نوشت.
مروارید
مروارید
خواندن ۳ دقیقه·۶ روز پیش

گیاه‌خواری بدون آشپزی

تقریبا یک سال از زمانی که شاهد این منظره بودم و نسبت به تصمیمم مصمم شدم، می‌گذره.

۱ فروردین بعد از سال تحویل به‌صورت جدی به همه‌ی اطرافیانم اعلام کردم که می‌خوام گیاه‌خوار باشم. هرچند زیاد تعجب نداشت چون قبلش هم به اون‌شکل گوشت‌خوار محسوب نمی‌شدم. همیشه موقع انتخاب غذا کلی چالش وجود داشت؛ خورشتی که با گوشت قرمز باشه نمی‌خورم، برگر نمی‌خورم، پیتزا نمی‌خورم، غذایی که بوی گوشت بده نمی‌خورم و‌.... هروقت می‌خواستیم بیرون غذا بگیریم حسابی از دست خودم کلافه می‌شدم، خسته شده بودم از توضیح دادن ِ اینکه چرا یه چیزی رو می‌خورم یه چیزی رو نه. یکی از دلایلی که این تصمیم رو گرفتم همین بود که توضیح ندم و فقط یک چیز رو انتخاب کنم؛ یعنی گوشت نخوردن.

اما به این سادگی‌ها نبود. متاسفانه مثل خیلی از تصمیمات دیگه، بدون اینکه به‌اندازه کافی تحقیق کنم، شروع کردم.

بزرگ‌ترین چالشِ پیش روی من «آشپزی» بود.

۲ سال زندگی خوابگاهی و ۲ سال هم تنها زندگی کردن، نتونسته بود من رو به آشپزی علاقه‌مند کنه.

بحث همیشگی من با آدم‌ها این بود که آشپزی خیلی کار بیهوده‌ایه. ساعت‌ها وقت می‌ذاری یه سری مواد غذایی رو قاطی می‌کنی و در نهایت در حالی که به‌خاطر پای گاز ایستادن اشتهات رو از دست دادی، در کم‌ترین زمان دخل غذا رو میاری و با شکمی سنگین منتظر میمونی هضم شه. هیچ بخشش مورد علاقه‌ام نیست.

روزهای اولیه گیاه‌خواری همراه شده بود با تعطیلات عید و زمان بیشتری داشتم برای اینکه شکمم رو سیر کنم. تعطیلات ۱۳بدر طی یک سفر ناگهانی سر از ترکمن‌صحرا در آوردم. فکر کنم اونجا برای اولین‌بار با این حقیقت روبه‌رو شدم که اگه کسی نخواد گوشت بخوره، چقدر حق انتخاب‌های کمی داره. اون سفر رو با یه سری غذای محدود، موز و توت فرنگی گذروندم.

حدود دو ماه هم دوستی وارد زندگیم شد و در مسیرِ سیرشدنم بسیار بهم کمک کرد.

اواخر خرداد (همین ۴۰۴) با دوست صمیمیم تصمیم گرفتیم به جنوب سفر کنیم. روز سوم سفر، کشور وارد یک جنگ ۱۲روزه شد و من ۲ هفته از خونه‌ام دور موندم.

هنوز به نظرم شرایط اونقدر بد نبود که مجبور شم هر غذایی بخورم. اون روزها رو هم با کمی آشپزی، غذای بیرون و برنج‌وماست (قوت قالبم) گذروندم.

درگیری من با آشپزی همچنان ادامه داشت. فکر کنم هربار که پای گاز می‌ایستادم از خودم می‌پرسیدم چرا دارم چنین کاری می‌کنم؟ تقریبا ۶ ماه به همین وضع گذشت. یعنی اجبارِ خودم به آشپزی.

ترجیح میدی آشپزی کنی یا گوشت بخوری؟

نمی‌تونستم بیخیالِ سلامتیم بشم. می‌دونستم اگه بخوام گیاه‌خواری رو غیراصولی انجام بدم، خیلی سریع از پا میوفتم و مجبور میشم بذارمش کنار.

یه روز برای آخرین‌بار این سوال رو از خودم پرسیدم، که حاضرم گوشت بخورم یا ترجیح میدم آشپزی کنم؟

جوابم مشخص بود. تازه تونسته بودم از غذاخوردن لذت ببرم، تازه می‌تونستم بدون عذاب وجدان وعده‌های غذایی رو بخورم، می‌تونستم بدون اینکه بو و طعم غذا اذیتم کنه توی دهنم تستش کنم.

حالا حدود ۱۰ ماه میشه که گیاه‌خوارم. نمی‌تونم بگم این اتفاق باعث شد عاشق آشپزی شم؛ ولی بدون اغراق می‌تونم بگم برای انجام هرکاری کافیه تمرین کنی. یعنی هنوز آشپزی برام اون کاری نیست که خوشحالم کنه ولی حداقل وقتی نتیجه‌اش خوشمزه میشه، خوشحال میشم (برخلاف قبل که نتیجه هم رضایت بخش نبود). :)

قبل رژیم، با آشپزی دوست باش

فکر کنم این موضوع فقط مخصوص به گیاه‌خواری نباشه و هر رژیمی رو در بر بگیره. وقتی کسی تصمیم می‌گیره رژیم غذایی متفاوتی داشته باشه، جایی که غذای موردنیازش رو می‌تونه پیدا کنه آشپزخونه‌اس، نه کافه و رستوران.

سعی می‌کنم به آشپزی به چشم یه مهارتی نگاه کنم که درحال‌حاضر می‌تونه نیازم رو برطرف کنه؛ نه یه کار ضروری و واجب. اینطوری بهتره. :)

پ.ن: جز معدود جاهایی که میشه نوشت و با آدم‌ها در ارتباط بود. (دی ۴۰۴)

یادداشت روزانهگیاه خواری
۱
۰
مروارید
مروارید
نوشتن درباره‌ی روزمرگی‌هام، هرجایی که بشه نوشت.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید