پریشان حال بود و سخت غمگین و زار!
پنجره ی اتاق را باز نمود و به آسمان پرستاره نگاه کرد.
آهی از سویدای دل کشید و با خدایتعالی سخن گفتن آغاز کرد... اشک جاری بود و هرآنچه در دل داشت بیان کرد کمی که آرام شد، اشکهایش را پاک کرد و نشست.
احساس سبکبالی می کرد طوری که گویی ردای درد دیگر بر دوشش سنگینی
نمی کند. پس از آنهمه گریستن، حالا چشمانش برق می زد و لبخند بر لبانش نقش بست.
ایستاد و نفسی عمیق کشید و حالا شاکرانه به آسمان خیره شد!
با خود گفت:
چه مأمن زیباییست آسمان!
#فرشته_سنگیان