ویرگول
ورودثبت نام
مسلم عارف
مسلم عارفاز این دریچه کمی به هم نزدیک‌تر می‌شویم
مسلم عارف
مسلم عارف
خواندن ۴ دقیقه·۲۲ روز پیش

استعفای کرومانوس

سند محرمانه شماره ۷۴۰۱ _ دوزخ

از: کرومانوس، مدیر و مؤسس اندیشکده‌ی شکنجه‌های روان‌شناختی و هنرهای اهریمنی و مدیر آکادمی آموزش عالی جهنم

به: شورای عالی فرماندهی دوزخ متشکل از لوسیفرو هیئت مدیره شیاطین نُه‌گانه

رونوشت به: ابلیس بزرگ

تاریخ: جمعه پنجم برج جدی

موضوع: درخواست فوری و غیرقابل برگشت استعفا از مدیریت آکادمی، به همراه تحلیل آسیب‌شناختی نسل جدید

جنابان شیطان‌اقدم، اربابان تاریکی و فرمانروایان رنج بی‌پایان،

با تعظیمی به بلندای تباهی کوه‌ قاف، و با لعنتی تلخ چون زقوم مسموم سده‌های فراموش شده، این نامه را به دست جناب ایزدیفر پیک ویژه‌ی دوزخ می‌سپارم. دیگر طاقتم تمام و حوصله‌ام همانند ریگ‌های بیابان، خشک و بی‌جان شده است.

من، کرومانوس، که روزگاری استاد‌ هزاره فریب و پدر وسوسه‌های آرام خوانده می‌شدم، امروز در برابر این هیئت کثافت شکایت می‌برم. شکایت از نسل جدید شیاطین. بله، همان موجوداتی که به جای خون، شیره‌ی اینترنت آدمیان در رگ‌هایشان جاریست، و به جای قلب، سی پی یویی از بی‌صبری زمینی در سینه‌شان می‌تپد.

برای نمونه، دیروز در کلاس «مبانی نفاق کهن: از پچ‌پچ باد در خرابه‌های تخت جمشید تا زمزمه در گوش صوفیِ مست» داشتم برایشان از شیطان قصه‌گوی هزار و یک شب مثال می‌زدم که چگونه با حوصله، قصه‎‌ در قصه می‌بافت تا روح شهریار را ذره‌ذره فرسایش دهد. ناگهان یکی از شیاطین جوان به نام زَپاش دست بلند کرد و گفت استاد، این که خیلی دموده است! ما یه چنل در اپلیکیشن دوزخ‌گرام داریم. میریم توی چت گروهی آدم‌ها، یه حال ترش آویزون می‌کنیم، بحث رو به جونشون می‌اندازیم، تمام! نیازی به هزار و یک شب قصه گفتن نیست!

خونم به جوش آمد. اما با آرامشی که از حکمت کهن دیو سیاه به ارث برده‌ام، گفتم فرزندم، اختلاف و فرسایش، مانند پلوی زعفرانی است. باید زیر آن آتش ملایم گرفت، دم به دم کرد، تا دانه‌ها از هم جدا شود و عطرش عالم را بگیرد. تو می‌خواهی با ماکروفر، در سه ثانیه، پلویی آبکی و بی‌مزه تحویل دهی.

در پاسخ، فقط خندید و گفت استاد، عصر، عصرِ لتس گوهاست!

ببینید، این جوان‌ها حتی دستور زبان جهنمی را هم رعایت نمی‌کنند.

برای درس «شکنجه‌ی ابدی با ابزار حسرت»، حاضر نیستند بیش از پنج دقیقه وقت بگذارند. می‌گویند چرا منتظر بمانیم؟ برویم مستقیم به سراغ استوری پر زرق و برق.

کتاب «طومار شیطنت فردوسی: چگونه در هجو پهلوانان، رستم را به تردید بکشانیم» را مسخره می‌کنند و می‌گویند کتاب خوندن دوره‌اش تموم شده. ما پادکست و تاک شو داریم.

می‌گویند این داستان‌ها تعلیق ندارند!

وقتی برای پروژه‌ی پایانی، یعنی «تخریب یک خانوداده‌ی سنتی ایرانی از طریق ایجاد شکاف نسل‌ها» گروه تشکیل می‌دهیم، هر کدام تنها به فکر آمار شخصی وسوسه‌هایشان هستند و کار گروهی را بی‌هوده می‌دانند. آن‌ها به افزایش آمار طلاق و روابط نامشروع افتخار می‌کنند ولی از این غافل‌اند که حاصل این اتفاقات این است که فرزندآوری به خانواده‌های مذهبی محدود می‌شود و جایگاه ما را در نسل بعدی به خطر می‌اندازد.

یکی از همین تازه‌واردها، وقتی در درس عملی «ایجاد حس چشم و هم چشمی ابدی»، او را وادار کردم سه روز پیاپی به یک مهمانی خانوادگی انسان‌های خوشحال خیره شود، شکایت به اداره‌ی کار دوزخ برد که من به حقوق روانی شیاطین تجاوز کرده‌ام! جنابان! مگر ما در بهشت برین کار می‌کنیم؟!

دیگر جگرم آتش گرفته است. دیگر نمی‌توانم ببینم که هنر ظریف نفوذ چراغ‌خاموش جای خود را به ‌وسوسه‌های هنجارشکن گذرا داده است. نمی‌توانم تحمل کنم که شیطان قصه‌گوی پیر جنگل، بازنشسته شود و یک اینفلوئنسر گناه با ده میلیون فالوور بر کرسی آموزش بنشیند.

پس استعفا می‌دهم. با تحویل کلیه‌ی اختیارات، مسئولیت‌ها، و کلید دخمه‌ها.

تنها چیزی که با خود می‌برم، یک جلد دیوان حافظ ویرایش‌شده توسط شیاطین قرن نهم است که در حاشیه‌اش نکات وسوسه‌گرایانه نوشته شده.

بخش پایانی: پیشنهاد جایگزین

به نظرم این آکادمی را تبدیل کنید به یک استارتاپ شتاب‌دهنده‌ی گناه. مدیریتش را به خود همان زَپاش بسپارید. هرچند باید بدانید بادآورده را باد می‌برد و نباید فریب گسترش ظاهری گناهان و ناامیدی‌ها را خورد. من می‌روم به کویر فراموشی. می‌روم تا در سکوت بی‌پایان شن‌ها، خاطرات روزگاری را مرور کنم که شیاطین، اهل حوصله و هنر بودند؛ روزگاری که فریب، عطری داشت چون گل‌های سرخ مرده، و وسوسه، طعمی داشت چون دانه‌های انار گندیده.

با احترام فراوان

کرومانوس

شیطانی از نسلِ کهن، که روزی آفریننده‌ی حسرت خوانده می‌شد، و امروز تنها یک بازنشسته‌ی خسته از نسل بی‌حوصله‌ها است‌‌

پی‌نوشت یک: دستگاه قهوه‌جوش مخصوص را با خود می‌برم. حقِ هفت هزار سال خدمت است.

پی‌نوشت دو: اگر کسی خواست مرا بیابد، به کویر لوت، گندم بریان، واحه‌ی ریگ جن مراجعه کند. در زیر درختی خشک، با چای تلخ از شما پذیرایی خواهد شد.

درختی خشک، با چای تلخ از شما پذیرایی خواهد شد.

داستانشیطان
۰
۰
مسلم عارف
مسلم عارف
از این دریچه کمی به هم نزدیک‌تر می‌شویم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید