ویرگول
ورودثبت نام
مه
مه
مه
مه
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

صبرست مرا چاره هجران تو لیکن چون صبر توان کرد که مقدور نمانده است

جانم آتش است این روزها... دریا دریا اشک، خاموشش نمی کند... من اینجا آسوده با شن های ساحلِ آرام، قلعه می سازم و تو در گرداب غم وسط اقیانوس تنهایی و دلتنگی، غرقی...

مرا به میهمانی خوانده ای بر زانو نشانده ای و قلبم را سیبل نیزه ی کلماتت کرده ای... و تو می دانی، جهان من، جز از دلتنگی تو نمی آشوبد... و تو می دانی، مرثیه ای جز جدایی از تو مرا نمی گریاند

سر صبح، تمام توانم را جمع کردم تا صدای استاد را بشنوم... بی فایده بود... پیش تو بود تمام حواسم . استاد بند کرده بود به حافظ... ابیاتی انتخاب می کرد که بنویسم... چشمانم تار می شد از سیلاب اشک و او حیران بود و من زیر لب غزل می خواندم... محشری بود کلاس امروز و استاد نمی دانست جانم کجا سیر میکند... تمام راه دیوانه بودم در خیابان ... کاش آیانا جواب می داد من توان صبر کردن ندارم...

چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵

۰
۰
مه
مه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید