جانم آتش است این روزها... دریا دریا اشک، خاموشش نمی کند... من اینجا آسوده با شن های ساحلِ آرام، قلعه می سازم و تو در گرداب غم وسط اقیانوس تنهایی و دلتنگی، غرقی...
مرا به میهمانی خوانده ای بر زانو نشانده ای و قلبم را سیبل نیزه ی کلماتت کرده ای... و تو می دانی، جهان من، جز از دلتنگی تو نمی آشوبد... و تو می دانی، مرثیه ای جز جدایی از تو مرا نمی گریاند
سر صبح، تمام توانم را جمع کردم تا صدای استاد را بشنوم... بی فایده بود... پیش تو بود تمام حواسم . استاد بند کرده بود به حافظ... ابیاتی انتخاب می کرد که بنویسم... چشمانم تار می شد از سیلاب اشک و او حیران بود و من زیر لب غزل می خواندم... محشری بود کلاس امروز و استاد نمی دانست جانم کجا سیر میکند... تمام راه دیوانه بودم در خیابان ... کاش آیانا جواب می داد من توان صبر کردن ندارم...
چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵