
... هنوز دچار ابهامات کودکی بودم که رنج مقابله با هجوم نابهنگام علائم بلوغ هم، اضافه شد.
هر چه فکر می کنم؛ رفتار ناخوشایندی از پدر و مادر، در برخورد با بلوغ خواهرانم پیدا نمی کنم، پس چرا من آماده ی پذیرش نمی شدم؟ چرا دروازه ی عبور از کودکی را رها نمی کردم؟
چرا از نگرانی و ترسهایی که نمی دانستم چیست با کسی حرف نمی زدم؟ چرا انقدر تنها و بسته بودم ؟
بلوغ، منتظر اجازه ی من نماند. مثل فصلی که از راه می رسد و آرام آرام زمین را دگرگون می کند؛ دگرگونم کرد. بدنم در حال تغییر بود و من عذاب می کشیدم. نوک سینه هایم آن نقطه های صورتی کودکی ورم کرده بود و من در هر فرصتی که تنها می شدم آن ها را با شست هایم فشار می دادم تا بلکه دوباره به حالت اول برگردند!... درد، بی تابم می کرد اما چیزی عوض نمی شد. هیچ کدام تسلیم نمی شدیم. نه آنها عقب نشینی می کردند؛ نه من با رشد و تغییرشان کنار می آمدم.
بالاخره در یک عصر دل انگیز اواخر اسفند، وقتی همه مشغول خانه تکانی بودند؛ مامان داشت ملافه ها را توی حمام می شست که دردی ناشناخته به دل و پا و کمر من چنگ انداخت. انگار کسی رگهایم را در این نواحی از تنم می کشید. اسیر درد بودم که دیدن سرخی خون در لباس زیر، تیر خلاصی بود بر جان مقاومت... تسلیم شدم در حالیکه اشک می ریختم و احساس عجز روانم را بهم ریخته بود.
دخترم! کاش می شد کنارت باشم وقتی فصلهای زندگی، تن ظریف و روان لطیفت را ورق می زند تا طرحی زیباتر بیاندازد. کاش زندگی به من فرصت با تو بودن را بدهد تا بتوانم با دانسته های امروزم، رنج نادانی را از وجود نازنینت دور کنم. رنجی که زمانی دراز با مادرت همراه بود و فرصتهای طلایی زندگی را از او گرفت.
@mehromahbato
دوم اردیبهشت ۱۴۰۵